۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

@



تقدیر زندگی من مرگ است
در پی یک تصادف
با چشمان خود شاهدم که وقتش گذشته است
اما هنوز هیچ فرشته ای برای نشستن بر شانه های من حاضر نیست

حتی پس از آنکه سرم به دیوار حراج کوبیده شد
یا تمام آن روزها که با مردمانی سخت برخورد کردم
بارها دلم در بازارهای مکاره از دست خریداران افتاد
غرورم چه بسیار روزها زیر دندان های طلا خرد شد
شب های زیادی صدای عاروق مردانه ی مرگ در سرم پیچید
اما هنوز هیچ فرشته ای برای نشستن بر شانه های من حاضر نیست
حتی فرشته ی مرگ

به صدای من گوش ندهید
من چرندگویان آواز رفتن را زمزمه می کنم
و این یعنی که زندگی هنوز به سختی گلوی مرا می فشارد