۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

@




بعضی حرف ها را گفتن مانند این است که مرده ای را از قبر بیرون بیاوری و برایش یک دل سیر عزاداری کنی ... مرده ای که پیش تر ها فقط دفنش کرده بودی ... زنده ای که گورش کابوس های شبانه ات بود و کفنش ملافه ای که تو سر بر آن می گذاشتی تا کپه ی مرگت را زمین بگذاری تا صبح ..... تا چشمانت نبینندش ... نشنوندش ........ حالا مجبوری برایش مرثیه بخوانی ... گواهی دفن صادر کنی ... شمعی هم اگر شد روشن کنی و عود بسوزانی تا بوی مردار بیش از این مشامت را نیازارد

چندان عجیب نیست !
من خودم کنیزی را می شناسم که به چند سکه ی زر خریداری شد و جنازه اش بی خبر از خودش سال ها در ملحفه ی استراحت گاهش می غلتید ... باورش سخت است
جنازه ای که می غلتید !

تازه گی ها لب از لب باز کرده و از اعماق گور ادعای رهایی می کند . می خواهد آزاد شود ........ ترسناک نیست !
گوش هایتان را تیز تر کنید از این کنیزکان بسیارند که در گور خواب هاتان آواز زندگی سر می دهند ....................