از کنار نوشته های من آرام بروید
می دانید بال چند پروانه همین جا زخمی شد
وقتی فهمیدند هیچ شمعی مانند زنی خسته اما روشن آب نمی شود؟
خبر دارید رنگین کمان بعد از خواندن من
کمر راست کرد تا مثلا از آسمان شرمسار نباشد؟
از آن مردی که در باران آمد
در دستش نان نداشت ، در نگاهش تیشه داشت چیزی شنیده اید؟
چترش را در همین نوشته ها باد برد
تیشه اش نم کشید
از دستش افتاد
پایش تیر کشید
و گنجشک از شاخه پرید که پرید
بگذریم از لاله هایی که میان واژگان من به بلندای بید مجنون کوچه مان ناز می فروختند .
و خاتونی که پا به پای گیسوان سپید من چادر سیاه صبوری اش را به دندان کشید
و ابرو هلال کرد برای دلربایی از شب !
از کنار نوشته های من آرام بگذرید
که این جا برای هیچ لطافتی از جنس امروز ماندگار نیست .
من در واژه هایم به زمختی دستان خسته ی زندگی بوسه می زنم
و از دهان مرگ لب می گیرم
می دانستید ؟
در اوج لطافت می شود پشت به آسمان کرد و با خاک خوابید!
بی آنکه غرور خورشید جریحه دار شود
و یا دل ماه بشکند
واژه های من برای ماندن نیستند
بخوانید و آرام بروید
ماندن
مانند
من
درد
دارد
