گاهی زندگی همین است که مثلا هی خیال کنیم تمام می شوند این روزهای بد که آفتاب لبخند می زند که خدا برای ما وقت خواهد گذاشت . در تمام این مسیر تا رسیدن به آن موعود خوشبختی از خود رد می شویم ، گمان می کنیم تاوان یک اشتباه هستیم و هرچه بر سرمان می آید سزای بودنمان است. برای از دست رفته هامان می جنگیم تا به دست بیاوریم آنچه را که دیگران هنوز ندارند . مثلا ما تافته ی جدا بافته ایم ، ما هویت مان را از هزاران سال پیش آوردیم . هویت زنی که در صبر پوسیده و اکنون قحبگان بر صورتش می کوبند و سکوت می کند به حکم متفاوت بودنش، نجیب بودنش ، درست مثل اسب . روسپیان به مزایده می گذارندش سر بلند می کند در سکوت می گذرد از کنار آبرویش و حریم بی حرمت شده اش به احترام عشق.
عشقی که هست ولی نیست .
از پشت سر دل کندیم به رو به رو هم هنوز دل خوش نیستیم . از تولد ناخواسته مان گلایه داریم و از مرگ نمی دانم آن چه زمانمان هم هراسانیم .
باید باز متفاوت باشم
گاهی فکر می کنم این همه سال آمدنم را شادباش گفتند ... چه شد؟ کاش یک بار آمدنم رفتنم باشد .
من تفاوت را دوست دارم