یکی در میان شده تمام زندگی ام
یکی در میان
نفس می کشم
خواب می بینم
موسیقی گوش می کنم
یکی در میان
تو را می بینم
حتی آینه ها یکی در میان شده اند
و شعر از میان افکارم روی خط فاصله لیز می خورد
پشت تمام این یکی در میان ها
سایه ای کمین کرده
که نمی خواهد در میان باشم
باید مدام شوم
من برای تمام نقطه چین های یکی در میان زندگیم
با مدادهای گلی
گلبرگ نقاشی کرده بودم
صبوری کرده ام
کوله بار بسته بودم
سازگاری کرده ام
تنبیه شده بودم
بغض کرده ام
خط فاصله هایم هرگز برابر نبود
صاف نبود
قرار من و زندگی از همان ابتدا یکی در میان نبود
در کارنامه ی تا به امروزم نوشته اند
رقصی مدام میانه ی میدانم باید است
مداد گلی های دفتر زندگی من
برای این همه یکی در میان
خط فاصله شدن
نتراشیده اند
به پاک کن رسیده اند