۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

@




شاید در ابتدای راه کفش هایت را بپوشی و راهی شوی... دل به دریا بزنی و به تاخت رها شوی یعنی که پرجسارتی و بی ترس از زمین دل به امید آسمان بستی و راه را بوسیده ای. اما به جاده که رسیدی ... پیچ اول را که گذراندی... دست انداز ها را که رد کردی ... سرعت گیر ها را درک خواهی کرد . آن وقت یاد می گیری کجاها آرام باشی ، کجاها تند... با سراشیبی چه کنی و سربالایی ها را چطور بگذرانی... یاد می گیری کجا بایستی چای بنوشی.کجا تشنگی را در خودت خفه کنی.... اصلا کجای راه خودت باشی و کجای مسیر سراب ...............
یاد می گیری چون مجبوری که یاد بگیری.............

چاره ای نبود ........... یاد گرفتم