۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

@



بختك به رويايم افتاده 
نكند روياى شعرهاى من تو نباشى 
احتمال دارد آنقدر گفتم و سرودم كه واژه ها باورشان شد 

من به رابطه ى روشنايى كلمات در ظلمات مشكوكم 
كدام بن بست لب هاى شعرم را بوسيدى 
كه تمام راه ها به نام تو بسته مى شوند

@




به تو كه فكر مى كنم 
عشق از لب هايم مى چكد 
من شاعر مى شوم 
دفترم باران دلتنگى 
دستانت چترى بود كه چشمانم را از تگرگ خاطره امان مى داد 

زندگى خيس از شهوت حسادت 
چتر من را دزديد

@



پشت خطوط عابر پياده 
زنبيل مى بافد روياهايش را 
و در هیاهوی تردد سایه ها و دودها
به نرخ چند دقيقه چراغ قرمز 
نان آور خانه اى مى شود كه چهار فصل وامانده زرد بود
سبز نبود

صداى بوق ماشين ها و فرياد صاحبخانه 
از سكوت مردان هيز مرده دلنشين تر است 
به گوش زنى كه ظرافت دستانش 
هيچ دست بندى را اندازه نيست
... و دخترى اش لاى چادر نماز سورمه اى 
در حجله ی شب 
به سجده ی بکارت رفت
 و هرگز سر بلند نكرد

@

تو هم نباشى باز كسى می خواهد 
كه بيايد
برايش چاى دم كنم
بگويد دوستم دارد 
من چشمانم را ببندم 
او مرا ببوسد 
به ساعتش نگاه كند 
من دلتنگ شوم 

برود دنبال زندگيش 
من قهوه حاضر كنم
... تو هم نباشى ... 
اين زندگى به تكرار خود خو كرده است 

آب از آب تكان نخواهد خورد 
تنها دلى باز روى زخم هايش مر هم مى گذارد

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

@











دل نگران من نباش 
چه روز و شب هايى را كه فراموش كرده ام 
باورت مى شود جوانى ام يادم نيست 
پيرى را از ياد برده ام 
مانده ام در كودكى هايم روى زانوى پدر 
بى كينه ... زود بغض و لبخند هايى كه يادم نيست چرا مى زدم
و عطر موهای مادرم 
آسوده برو
اصلا در خاطرم نيست كجا سايه ى تو به قلبم تنه زد 
چرا اين همه جاى تو خالى است 
يادم نيست من آمدم يا تو رفتى ...
چه فرق مى كند 
همين بس كه فراموش كارم 
در برابر تمام آنچه كه روزگار از من برده 
به باد دادن همين ته مانده باور هم نوش جان تو 
جان تو و آنها كه بيشتر از من تو را دوست دارند

اين همه بغض آخرش يك دل سير اشك نمى شود 
گلويت را زحمت نده 
خاطره خصلتش اين است 
گاه فراموش شود و گاه كنارت بنشيند 
شايد برايت چاى بريزد 
شايد خاطره برايت گل بياورد 
ممكن است بى هوا يك سيلى صورتت را مهمان كند 
يا يك بوسه 
هرچه هست 
ماندنی نیست ... رفتن را هم نمى داند 
... اصلا مى رود تا دوباره بيايد
تاريخ ندارد ، زمان نمى شناسد 
گاه تو را به خواب مى برد 
و گاه كابوس بيداريت مى شود 

درست مثل 
من 
تو 
او

تا خاطرم هست بگويمت 
خاطره خاصيتش تنهايى است 
در جمع ، فانوس هيچ يادى آبى نخواهد سوخت

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

@



با تو چند سال لبخند شدم ؟ 
كه بى تو هزار سال دلتنگم !

@




گفتم عزيز روزهاى بى قرارى 
قرارمان نبود دورى 

گفت صبور روز و شب هاى آرامش 
به قرارى كه بى قرار نباشد اعتبارى نيست 

گفتم تا كجا .. از كى ؟
گفت از همين حالا تا فرداى رفتن هاى پى در پى

@



آن روزها مى گفتند روى زخم را اگر بكنى چرك مى كند و من دوست داشتم بدانم چرك مى كند يعنى چه ! 
دروغ بود ... زخم را بايد كند ، زخمى كه كنده نشود چرك و خون مى شود وجودت را مى گيرد ... من زخم هايم را مى كندم كه امروز دلم به حال تنهايى خدا هم مى سوزد ، اگر دختر خوبى بودم الان بايد سر به مهر دو عالم نفرينشان مى كردم كه : در غربت بميرند!!!

@






خام تر از اين ها بودم كه دستان تو را انتخاب كنم 
دلم رميد كه كار دست برق چشمانم داد 
يا جوانى ام باريد كه قرار از غرور دلم شست
من را با هيچ كس حسابى نيست ... حتى تو ! 

اين دستان تو .... اين دل من 
حساب كنيد 
چند سكه مهر ماه را شكست
چند شب خورشيد پشت ابر حجله بست
يا چند شاخه گل با نبات به حرمت داغى يك جلد كلام محروم شدند اما محرم هرگز

آينه شاهد است 
كه سال هاست رفته ام 

اين روزها خسته ام 
هندسه ى ظرافتم به جبر زندگى باخته 
حساب از كتاب به پيشانيم تاخته 
و نگاهم در مثلثات عاشقی های تو
چند ضلعی نا منظمی ساخته به نام زندگی

اين پشيمانى تو ..... اين پريشانى من

@



پشت پنجره ى خانه مان درختى بود پر از شكوفه 
صبح به صبح مى گفت: سلام 
اين شكوفه ها كه ميوه شوند 
خوشبختى مى رسد 
رنگ شكوفه ها طبيعى بود 
خيال مى كردم دروغ گوى ماهرى است 
اما
نقاش بهترى بود

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

@



جای لب های تو کنج لبخندهای من 
جای انگشتان تو روی اشک های من
جای پای تو روی خیابانی که راه می روم 
و جای نفس های تو روی اندام من خالی است 

با این همه جای خالی تو 
....عجیب نیست خوب من 

که جای من در تمام لحظه های روزگار خالی است 







@




من در خاطره هايم گم شده بودم 
كه تو در خاطرم مدام شدى 
حادثه حدس زده بود 
اتفاق ما ناگوار شيرين خواهد شد
جاده را راهى كرد

@




حافظه ى آيينه ها كوتاه است 
در حسرت جوانى اش بغض نمى كند 
زنى كه سرش را روى شانه ى هيچ عكسى نمى گذاشت

@



كاش به جايى نرسيم كه بى كسى و غربت توجيه صبورى هايمان شود .... كاش خاطره تب نمى كرد ، كم رنگ نمى شد .... ناگهان سرش به سنگ مى خورد و فراموشى مى گرفت 
تب خاطره ها با هيچ اشك شويه اى خنك نمى شود 
تنها چاره اش حبس شدن در انفرادى امروز است و تهديد به مجازات فردا و هى مدام شكنجه و شكنجه 

هرچه كه بسوزد روزى خنك مى شود الا دل 
دل سوخته هربار كه خنك شود بيشتر گر گرفته ... حواسش نيست

@



واقعيت دارد اين حرف كه آدم هاى هم قد و قواره در اين دنيا به نوعى يكديگر را پيدا مى كنند و با هم دمخور مى شوند ... هرچه اين قواره ها كوچكتر باشد اجتماع آدم ها بزرگتر است ... دنيا جاى عجيبى نيست اگر اندازه هامان دستمان باشد ، اگر بدانيم سايز شعورمان هرگز به قر كمر پتياره ها نمى رسد... گاهى مى شود به آنها فرصت حرف زدن داد اما دمادم كنارشان ماندن حكايت لكاته پسندان است و اجتماعى كه جزوشان هستند ....... 

اتفاقا در جمع هاى اين چنينى بسيار خوش مى گذرد اگر چاك لب ها و چشم ها تنها تا مرز حرمت پايين تنه ها باز شوند و چاك باز سينه هاى پلاسيده

@



غربت صدای اذانی است با عطر ناهارهای مادر
و مردانی که هیچ وقت مثل پدر شیک پوش نمی شوند

یعنی همسایه ای که به خنده ام مشکوک است 
و دلش به حال اشک هایم می سوزد 

غربت یعنی خانه ای که دیوارهایش پوسیده 
و خدایی پیر 
که مدام عصایش را با عینکش اشتباه می گیرد 
روزی سه بار می پرسد چند شنبه است ؟
و من روزی سه بار جواب می دهم : چای یا قهوه؟

غربت یعنی تو هم که نیستی !!!
نه چای می چسبد و نه حتی هیچ وصله ی ناجوری 
به من

@



از همانجا رفته اى 
آنجا كه حسادت بغض كند و تو بگويى ... بى خيال!!

جهنم راه دورى نيست ... نگاه خسته ى آدم هاست به دستان سرد انگيزه اى كه جان داده

@


تا وقتی زیر سایه ی خدا قدم برمی دارم از سیاهی دل هیچ مخلوقی نمی ترسم 
حسادت و بغض ابرها اگر کارساز بود تا امروز تکلیف آفتاب یک سره شده بود ...

@




بيش از پانزده سال است كه زنى شانه به شانه ى من روزها و شب ها را گذرانده است ... زنى درست شكل من كه هيچش شبيه خودم نيست .... بيشتر اين ها كه مى نويسم من نيست از اوست 

نگران من نباشيد اگر هم غمى هست غصه ى اوست

@



آخه پدرت خوب! نردبونم وقتى زياد ازش بالا برن و پايين بيان ناله اش در مى ياد ، پله هاش چندتا در ميون مى شن 
ما كه ناسلامتى آدميم

@






درد شدیدی وجودش را گرفته بود با خودش فکر می کرد شاید این آخرین درد باشد ، مگرنه اینکه دنیا تمامش درد است ! شکمش تیر می کشید. 

- جهنم بگذار تمام شود 

یادش آمد آخرین بار که این درد به سراغش آمده بود آنقدر پشت گوش انداخته بود تا کارش به بیمارستان و جراحی کشید ... مصیبتی بود برای خودش

_ این بار بیمارستان خبری نیست بگذار یک سره شود این لعنتی .. تمام 

درد بیشتر و بیشتر می شد ... سرش را توی بالشت فرو می کرد مبادا صدای ناله هایش کسی را آشفته کند.. 

_ اگر کارم به بیمارستان بکشد؟ باید موهایم را رنگ کنم ... شاید کوتاهشان هم کردم...درد که باشد به دیدارم می آیند باید آماده باشم .. نباید شلخته به نظر کسی بیایم !!! باید موزیک هایم را توی گوشی ام بریزم ، دق می کنم آنجا! شارژرم یادم نرود ، کسی را زاورا نکنم ! 
ای درد یک روز امانم می دهی؟

به خودش آمد دید بیش از مرگ نگران زیباییش روی تخت بیمارستان است در روزهای احتمالی ملاقات های احتمالی اش و ساعت های بیکاری روزهای درد کشیدنش 
بلند شد چند قرص خورد ، آرام تر که شد با دکترش تماس گرفت 

هنوز بسیار زن بود زندگی را زیبایی را دوست داشت ....

@




شانه هايم از پا افتاده 
پاهايم از نفس مانده
ريه هايم بدون طپش 
دستانم در مسير باد خوابيده 

عقل از سر دلم رفته 

من آن زنم كه چاى داغ نعنايش از بخار فاصله ماسيده
و جاى انگشتانش روى شيشه هاى هزار خاطره از آه ... ها ساخته 

آينه ها دروغ مى گويند 
در كوير سبز مانده....

@



خاطراتم سقط کدام پله ی سقوط شد
که از تمام لبخندهایم 
زنی زاییده می شود 
مادر بغض های استثنایی
خنده های ناقص الخلقه 
و نفس هایی بی شناسنامه

@



صندلى خالى اش كنج آشپزخانه مسند خدا هم نيست 
وقتى آنقدر بوده كه انگار نه انگار رفته 
صدایش ، عطرش ،مهربانی اش 

حرف می زند 
و تو حتی گاه لبخند مى زنى ، مى گذارى شب و آفتاب اختلافشان را در ساعت خود حل كنندوقتى جاى بوسه هايش ،طنین خنده هايش ، درد دل هايش و لكه ى چايى كه با او نه از دهن مى افتاد و نه مى سوزاند 
روى همان صندلى مانده اند

@


معجزه یعنی ما 
ساعت ها حرف مى زديم 
خدا از كار و زندگى مى افتاد 
اما چاى هايمان هرگز از دهان نيفتاد



@


نشسته بود روى زمين پهلوش رو تكيه داده بود به مبلى كه من نشسته بودم ، سرشو تكيه داده بود به دستش كه كنار پام بود و با دست ديگه اش پرزاى فرش و جمع مى كرد و گوله مى كرد مى نداخت كف دستش و باز همين كارو مى كرد ... خسته شدم ، گفتم آخه چى مى خواى از جون اين فرش ؟ گفت اى خانوم ما از بس گفتيم و كسى نشنيد زبونمون عين اين فرش شده .. زورم به خلق خدا كه نمى رسه به اين بى زبون كه مى رسه !!! 
مثل كسى كه برنامه اش به هم خورده باشه با دهن كجى دستش رو به زانو زد و بلند شد كه بره ... نگاهى به فرش انداخت و زيرلب مور مور كرد و رفت ...
فكر كنم گفت من زير پا مونده ام درست مثل خودت بى زبون 
.
.
.
چايى تازه دمه مى خوريد؟؟؟ 
نه جونم وايسا اول پرزاى اين فرش رو بردارم !!

@



همه ى آنها كه به ديگران تهمت مى زنند و يا مايه ى سلب آرامش كسى مى شوند لزوما دشمن نيستند بيشترشان تنها و تنها از روى نادانى دست نشانده ى دشمنان احمق اند .... گاهى به چشم هايشان خيره شو ، آنقدر كه مجبور شوند نگاهت كنند و بعد لبخندى بزن ، دستى بده و سلام كن ..... معناى سلامت را به خوبى خواهند فهميد!

به دست هايشان دقت كن ! و به سلامى كه هيچ سلامتى در آن نيست وقتى تحسينت مى كنند اما ترسيده اند

@




خيلى زود مادر شدم همانطور كه خيلى زود شعر خوندم به همين نسبت مادرى كردنم با شعر بود و كتاب ... مدام تو خونه براى پسرم شعر مى خوندم از سهراب ، شاملو ، نصرت ، مشيرى ، سايه و فروغ و ديگران ... تا اولين روز مدرسه اش شد و من پر از هيجان و دلشوره دستش رو محكم تو دستم گرفته بودم و مدام مسايل ايمنى رو به خصوص در مورد بچه هاى بزرگتر و نظافت دستشويى ها و دوستى ها تذكر مى دادم كه ناگهان ايستاد و نگاهى به صورتم كرد و گفت : نازى نازى ..... در چراگاه نصيحت گاوى ديدم سيييييييييير 
بعدم رفت 
نمى دونستم از ذوق غش كنم يا اينكه از جوابى كه گرفتم طبق سنت بهم بربخوره ! 
اما در نهايت ته دلم كيف كردم و كيفش رو دادم دست خودش و با خنده گفتم :
به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

@



بايد افكارم را جمع كنم 
مثلا بروم سراغ فكرهايى كه قبل از تو داشتم ، يا حتى انهايى كه بعد از تو خواهم داشت ...اينطور كه پشت علامت سوال هاى تو مانده ام فردا از تو هم تعجب نخواهم كرد.... گفته بودمت در دفتر يادداشت هاى من آنجا كه احتمال هر چيزى ممكن است يعنى نقطه ... سر خط 
من بايد از اين رفتار تو تا هميشه ى يادآورى هايم متعجب بمانم ... نمانم تمام مى شوى

@



تمام اين روزها و شب ها بر روح من علامت گذاشته اند 
تا يادم بماند روزى كه سنگ خواهم شد 
نه دلم براى صداى رودخانه تنگ شود 
نه چشم به راه تيشه اى باشم كه تراشيده شوم
خودم باشم و سايه اى بى هراس از هر گلايه اى 
سنگ كه باشى حجت را به تمام سايه ها و گلايه ها تمام كرده اى

@



به لهجه ی مادرم که بغض می کنم 
بوی عود می پیچد 
خدا بی هنگام اذان می گرید
من ذکر آرامش 
بدون سجاده

@



سر يك چهارراه شلوغ ، يا شايد ته يك بن بست خلوت ، روى صندلى راحتى خانه ات يا حتى شايد زمانى كه چاى مى نوشى ... فرق نمى كند روز يا شب بالاخره زمانى مى رسد كه دستش را رها مى كنى ، دنبالش نمى روى ، كنجكاوش نمى شوى ، با خودت بى صدا مرور مى كنى ... شايد حق با اوست ، شايد وراى اين ديوارهاى ما آدم هايى جالب تر و دوست داشتنى تر هم هستند ، شايد درست مى گويد .. من كه بى شك بهترين نيستم همانطور كه او ......
درست همان جا و همان وقت است كه خطر مى كنى ... لبخند مى زنى ، افتاب مى گيرى تا يخت باز شود ، سلام مى كنى ، خداحافظى مى گويى ، دست مى دهى و باز لبخند مى زنى .... آدم ها لبخند دوست دارند ، شلوغ مى شوى ... مى آيند مى روند ، گرم مى شوى ....حرف مى زنند نامه مى دهند تو گم مى شوى ... كم مى شوى ........... 
گرم مى گيرى انقدر كه داغ مى كنى ، مى سوزى
تو ديگر تو نمى شوى 
همانطور كه او ......

@




هربار به قصد رفتن كليد مى چرخانم 
شاخه گلى روى پادرى قلبم گذاشته اى 
چمدانم پر مى شود از عطر آغوشت 
و خانه امن ترين جاى براى به ياد آوردن چشمانت

گل كه با گل فرق ندارد ! اما... 

رز سپيد بسيار دوست مى دارم 

@




من ايمان دارم ! 
از پس ابرهاى غصه سرانگشت زيباترين آفتاب ناز مى كند گلوى دلتنگى را 

اينطور كه پيش مى رود 
خورشيدى ترين طلوعم را سوغات مى آورم براى غروبى ترين ابرهايت
كه پينه ى غربت امان از راه پاپتى برده و باران را به گريه ى دلتنگى دريا نشانده 

حكايت دورى دستان من و شانه هاى تو بماند دستخوش بى رحمى سرنوشت
كه ما در ميان نجواهامان به ارام ترين خواب مبتلايش كرديم 

خرابات را خوابى و خرابى نيست ! 
مگر نمى دانند كه ما خراباتيانيم؟

@


درياى طوفانى 
اسب رميده 
گرداب و سيلاب
پرنده اى ترسيده 
با صداى تو رام مى شود 

من دل ارام

@



اين كه من ديگر نمى پرسم : چرا ؟ 
نشان خوبى نيست 
حواست كه هست خدا!

@






باد فال تو را برد
موهاى من را پریشان کرد

تو مرد کافه هاى تلخ شدى 
من زن شعرهای بی پروا

قاصدک سلام من را به فنجان تو خواهد رساند

@




گاهی زندگی همین است که مثلا هی خیال کنیم تمام می شوند این روزهای بد که آفتاب لبخند می زند که خدا برای ما وقت خواهد گذاشت . در تمام این مسیر تا رسیدن به آن موعود خوشبختی از خود رد می شویم ، گمان می کنیم تاوان یک اشتباه هستیم و هرچه بر سرمان می آید سزای بودنمان است. برای از دست رفته هامان می جنگیم تا به دست بیاوریم آنچه را که دیگران هنوز ندارند .
مثلا ما تافته ی جدا بافته ایم ، ما هویت مان را از هزاران سال پیش آوردیم .
در سكوت از پشت سر دل کندیم به رو به رو هم هنوز دل خوش نیستیم .
از تولد ناخواسته مان گلایه داریم و از مرگ نمی دانم آن چه زمانمان هم هراسانیم . 

گاهی زندگی همین است که هی خیال کنیم تمام می شود!

@




وتر مثلث زندگی کسی نباشید زاویه اش کم یا زیاد شود جای شماست که تغیر میکند بی هیچ تکیه گاهی ! ! !

@






همه در حال رفتن سلام می کنند 
و خداحافظی بی معناست 
وقتی تمام امدن ها با هشدار " من باید بروم " از راه می رسند !

یادگاری هم از رونق افتاده 
با این همه جاده و ریل و باند 
قیمت بغض به نرخ عیار دلتنگی می شود
 گلو بندی تا مدام !

@


آدمها را از سلام و خداحافظی کردنشان نمی توان شناخت , آنها زمانی آدمند که حرمت حریمت را نگاه دارند وگرنه سگان بسیاری در تاریکی شب عوعو كنان پرسه مى زنند تا به خيالشان ارامش را از رويايت بربايند . . . غافلند آنکه آرام به خواب رفته بی شک زير نور ماه خاطرش اسوده است كه هر صدای سگی با پوزبندی نه چندان گران ساکت میشود

@

دل كه شور مى زند هزار راه مى رود ، كافى است فقط يكى از هزار راه بيراهه باشد 
دل است به باد مى رود

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

@





برای تو می نویسم 

برای تو که نمی دانم ساعت به وقت کجا ایستاد تا آفتاب تو را مهتاب من 

برای تو که نمی دانم زمین از کدام طرف چرخید تا فردای من را امروز تو 

برای تو که نیستی ، نمی دانی ، نمی خوانی 

اینطور راحت تر است می دانی؟ 

می خواهم اعتراف کنم .... عاشقم 

آنقدر که راه می روم ... صدای پای تو می آید 

حرف می زنم ... طنین تو می پیچد 

کتاب می خوانم ... تو ورق می زنی 

آواز می خوانم ... تو ضرب می گیری 

می نویسم ... تو می خوانی 

نمی نویسم ..... تو باز می خوانی 

می خوابم تا قهر پلک هایم کنار من می مانی 

آنقدر عاشقم .... 

که صبوری یعنی همین دوری 

که در چشمان من تو همان نوری 

می بیندت ، می خواندت ، می سرایدت 

و خیال من با خاطر تو انگار نه انگارِ درد ... 

که زمین گیر شده ام در این گور به گوری 


بیا با صداقت مژگانت قامتم را آفرین بگو 

من به تشویق تو برای ادامه ی نفس هایم محتاجم 


باز از زندگی بگوییم 

تو شاکی باشی و من آرامت شوم 

من بغض کنم و تو آغوشم شوی 


بعد به ریش تمام کوسه های زمین بخندیم 

و باز به احترام خودکشی های گروهی شان سکوت کنیم 


هیچکس به ما نخواهد گفت شمارا چه به کوسه ها و دریاها 

که تمام بودن من در یک بوسه ی تو غرق می شود 

دستم را می گیری 

شنا نمی دانم اما ماهرانه در آغوشت شناور می شوم 



اصلا دریا همین دفتر آبی رنگ توست 

که من سال ها در ساحلش قهوه می نوشیدم 

آرام می شدم 

گفته بودمت؟ 

مدتی است تمام مردان شبیه تو شده اند 

می ترسی تو را گم کنم ؟ 

ممکن نیست 

هیچکدام به شیرینی عسل چشم تو نگاه نمی کنند 

از دور سمت من می آیند 

و آرام رد می شوند 

تو اما هرگز از من عبور نمی کردی.... 

باد به ما حسادت کرد 

همان بادی که امروز هم صدای تو را در خود می پیچاند 

دستش برای من رو شده 

دستانت را گرم بگیر