برای تو می نویسم
برای تو که نمی دانم ساعت به وقت کجا ایستاد تا آفتاب تو را مهتاب من
برای تو که نمی دانم زمین از کدام طرف چرخید تا فردای من را امروز تو
برای تو که نیستی ، نمی دانی ، نمی خوانی
اینطور راحت تر است می دانی؟
می خواهم اعتراف کنم .... عاشقم
آنقدر که راه می روم ... صدای پای تو می آید
حرف می زنم ... طنین تو می پیچد
کتاب می خوانم ... تو ورق می زنی
آواز می خوانم ... تو ضرب می گیری
می نویسم ... تو می خوانی
نمی نویسم ..... تو باز می خوانی
می خوابم تا قهر پلک هایم کنار من می مانی
آنقدر عاشقم ....
که صبوری یعنی همین دوری
که در چشمان من تو همان نوری
می بیندت ، می خواندت ، می سرایدت
و خیال من با خاطر تو انگار نه انگارِ درد ...
که زمین گیر شده ام در این گور به گوری
بیا با صداقت مژگانت قامتم را آفرین بگو
من به تشویق تو برای ادامه ی نفس هایم محتاجم
باز از زندگی بگوییم
تو شاکی باشی و من آرامت شوم
من بغض کنم و تو آغوشم شوی
بعد به ریش تمام کوسه های زمین بخندیم
و باز به احترام خودکشی های گروهی شان سکوت کنیم
هیچکس به ما نخواهد گفت شمارا چه به کوسه ها و دریاها
که تمام بودن من در یک بوسه ی تو غرق می شود
دستم را می گیری
شنا نمی دانم اما ماهرانه در آغوشت شناور می شوم
اصلا دریا همین دفتر آبی رنگ توست
که من سال ها در ساحلش قهوه می نوشیدم
آرام می شدم
گفته بودمت؟
مدتی است تمام مردان شبیه تو شده اند
می ترسی تو را گم کنم ؟
ممکن نیست
هیچکدام به شیرینی عسل چشم تو نگاه نمی کنند
از دور سمت من می آیند
و آرام رد می شوند
تو اما هرگز از من عبور نمی کردی....
باد به ما حسادت کرد
همان بادی که امروز هم صدای تو را در خود می پیچاند
دستش برای من رو شده
دستانت را گرم بگیر