۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

@

تو هم نباشى باز كسى می خواهد 
كه بيايد
برايش چاى دم كنم
بگويد دوستم دارد 
من چشمانم را ببندم 
او مرا ببوسد 
به ساعتش نگاه كند 
من دلتنگ شوم 

برود دنبال زندگيش 
من قهوه حاضر كنم
... تو هم نباشى ... 
اين زندگى به تكرار خود خو كرده است 

آب از آب تكان نخواهد خورد 
تنها دلى باز روى زخم هايش مر هم مى گذارد