۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

@




من ايمان دارم ! 
از پس ابرهاى غصه سرانگشت زيباترين آفتاب ناز مى كند گلوى دلتنگى را 

اينطور كه پيش مى رود 
خورشيدى ترين طلوعم را سوغات مى آورم براى غروبى ترين ابرهايت
كه پينه ى غربت امان از راه پاپتى برده و باران را به گريه ى دلتنگى دريا نشانده 

حكايت دورى دستان من و شانه هاى تو بماند دستخوش بى رحمى سرنوشت
كه ما در ميان نجواهامان به ارام ترين خواب مبتلايش كرديم 

خرابات را خوابى و خرابى نيست ! 
مگر نمى دانند كه ما خراباتيانيم؟