من ايمان دارم !
از پس ابرهاى غصه سرانگشت زيباترين آفتاب ناز مى كند گلوى دلتنگى را
اينطور كه پيش مى رود
خورشيدى ترين طلوعم را سوغات مى آورم براى غروبى ترين ابرهايت
كه پينه ى غربت امان از راه پاپتى برده و باران را به گريه ى دلتنگى دريا نشانده
حكايت دورى دستان من و شانه هاى تو بماند دستخوش بى رحمى سرنوشت
كه ما در ميان نجواهامان به ارام ترين خواب مبتلايش كرديم
خرابات را خوابى و خرابى نيست !
مگر نمى دانند كه ما خراباتيانيم؟
