صندلى خالى اش كنج آشپزخانه مسند خدا هم نيست
وقتى آنقدر بوده كه انگار نه انگار رفته
صدایش ، عطرش ،مهربانی اش
حرف می زند
و تو حتی گاه لبخند مى زنى ، مى گذارى شب و آفتاب اختلافشان را در ساعت خود حل كنندوقتى جاى بوسه هايش ،طنین خنده هايش ، درد دل هايش و لكه ى چايى كه با او نه از دهن مى افتاد و نه مى سوزاند
روى همان صندلى مانده اند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر