۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

@



صندلى خالى اش كنج آشپزخانه مسند خدا هم نيست 
وقتى آنقدر بوده كه انگار نه انگار رفته 
صدایش ، عطرش ،مهربانی اش 

حرف می زند 
و تو حتی گاه لبخند مى زنى ، مى گذارى شب و آفتاب اختلافشان را در ساعت خود حل كنندوقتى جاى بوسه هايش ،طنین خنده هايش ، درد دل هايش و لكه ى چايى كه با او نه از دهن مى افتاد و نه مى سوزاند 
روى همان صندلى مانده اند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر