دل نگران من نباش
چه روز و شب هايى را كه فراموش كرده ام
باورت مى شود جوانى ام يادم نيست
پيرى را از ياد برده ام
مانده ام در كودكى هايم روى زانوى پدر
بى كينه ... زود بغض و لبخند هايى كه يادم نيست چرا مى زدم
و عطر موهای مادرم
آسوده برو
اصلا در خاطرم نيست كجا سايه ى تو به قلبم تنه زد
چرا اين همه جاى تو خالى است
يادم نيست من آمدم يا تو رفتى ...
چه فرق مى كند
همين بس كه فراموش كارم
در برابر تمام آنچه كه روزگار از من برده
به باد دادن همين ته مانده باور هم نوش جان تو
جان تو و آنها كه بيشتر از من تو را دوست دارند
اين همه بغض آخرش يك دل سير اشك نمى شود
گلويت را زحمت نده
خاطره خصلتش اين است
گاه فراموش شود و گاه كنارت بنشيند
شايد برايت چاى بريزد
شايد خاطره برايت گل بياورد
ممكن است بى هوا يك سيلى صورتت را مهمان كند
يا يك بوسه
هرچه هست
ماندنی نیست ... رفتن را هم نمى داند
... اصلا مى رود تا دوباره بيايد
تاريخ ندارد ، زمان نمى شناسد
گاه تو را به خواب مى برد
و گاه كابوس بيداريت مى شود
درست مثل
من
تو
او
تا خاطرم هست بگويمت
خاطره خاصيتش تنهايى است
در جمع ، فانوس هيچ يادى آبى نخواهد سوخت
