۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

@




خيلى زود مادر شدم همانطور كه خيلى زود شعر خوندم به همين نسبت مادرى كردنم با شعر بود و كتاب ... مدام تو خونه براى پسرم شعر مى خوندم از سهراب ، شاملو ، نصرت ، مشيرى ، سايه و فروغ و ديگران ... تا اولين روز مدرسه اش شد و من پر از هيجان و دلشوره دستش رو محكم تو دستم گرفته بودم و مدام مسايل ايمنى رو به خصوص در مورد بچه هاى بزرگتر و نظافت دستشويى ها و دوستى ها تذكر مى دادم كه ناگهان ايستاد و نگاهى به صورتم كرد و گفت : نازى نازى ..... در چراگاه نصيحت گاوى ديدم سيييييييييير 
بعدم رفت 
نمى دونستم از ذوق غش كنم يا اينكه از جوابى كه گرفتم طبق سنت بهم بربخوره ! 
اما در نهايت ته دلم كيف كردم و كيفش رو دادم دست خودش و با خنده گفتم :
به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر