۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

@



سر يك چهارراه شلوغ ، يا شايد ته يك بن بست خلوت ، روى صندلى راحتى خانه ات يا حتى شايد زمانى كه چاى مى نوشى ... فرق نمى كند روز يا شب بالاخره زمانى مى رسد كه دستش را رها مى كنى ، دنبالش نمى روى ، كنجكاوش نمى شوى ، با خودت بى صدا مرور مى كنى ... شايد حق با اوست ، شايد وراى اين ديوارهاى ما آدم هايى جالب تر و دوست داشتنى تر هم هستند ، شايد درست مى گويد .. من كه بى شك بهترين نيستم همانطور كه او ......
درست همان جا و همان وقت است كه خطر مى كنى ... لبخند مى زنى ، افتاب مى گيرى تا يخت باز شود ، سلام مى كنى ، خداحافظى مى گويى ، دست مى دهى و باز لبخند مى زنى .... آدم ها لبخند دوست دارند ، شلوغ مى شوى ... مى آيند مى روند ، گرم مى شوى ....حرف مى زنند نامه مى دهند تو گم مى شوى ... كم مى شوى ........... 
گرم مى گيرى انقدر كه داغ مى كنى ، مى سوزى
تو ديگر تو نمى شوى 
همانطور كه او ......