نشسته بود روى زمين پهلوش رو تكيه داده بود به مبلى كه من نشسته بودم ، سرشو تكيه داده بود به دستش كه كنار پام بود و با دست ديگه اش پرزاى فرش و جمع مى كرد و گوله مى كرد مى نداخت كف دستش و باز همين كارو مى كرد ... خسته شدم ، گفتم آخه چى مى خواى از جون اين فرش ؟ گفت اى خانوم ما از بس گفتيم و كسى نشنيد زبونمون عين اين فرش شده .. زورم به خلق خدا كه نمى رسه به اين بى زبون كه مى رسه !!!
مثل كسى كه برنامه اش به هم خورده باشه با دهن كجى دستش رو به زانو زد و بلند شد كه بره ... نگاهى به فرش انداخت و زيرلب مور مور كرد و رفت ...
فكر كنم گفت من زير پا مونده ام درست مثل خودت بى زبون
.
.
.
چايى تازه دمه مى خوريد؟؟؟
نه جونم وايسا اول پرزاى اين فرش رو بردارم !!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر