۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

@



پشت خطوط عابر پياده 
زنبيل مى بافد روياهايش را 
و در هیاهوی تردد سایه ها و دودها
به نرخ چند دقيقه چراغ قرمز 
نان آور خانه اى مى شود كه چهار فصل وامانده زرد بود
سبز نبود

صداى بوق ماشين ها و فرياد صاحبخانه 
از سكوت مردان هيز مرده دلنشين تر است 
به گوش زنى كه ظرافت دستانش 
هيچ دست بندى را اندازه نيست
... و دخترى اش لاى چادر نماز سورمه اى 
در حجله ی شب 
به سجده ی بکارت رفت
 و هرگز سر بلند نكرد