پشت خطوط عابر پياده
زنبيل مى بافد روياهايش را
و در هیاهوی تردد سایه ها و دودها
به نرخ چند دقيقه چراغ قرمز
نان آور خانه اى مى شود كه چهار فصل وامانده زرد بود
سبز نبود
صداى بوق ماشين ها و فرياد صاحبخانه
از سكوت مردان هيز مرده دلنشين تر است
به گوش زنى كه ظرافت دستانش
هيچ دست بندى را اندازه نيست
... و دخترى اش لاى چادر نماز سورمه اى
در حجله ی شب
به سجده ی بکارت رفت
و هرگز سر بلند نكرد