غربت صدای اذانی است با عطر ناهارهای مادر
و مردانی که هیچ وقت مثل پدر شیک پوش نمی شوند
یعنی همسایه ای که به خنده ام مشکوک است
و دلش به حال اشک هایم می سوزد
غربت یعنی خانه ای که دیوارهایش پوسیده
و خدایی پیر
که مدام عصایش را با عینکش اشتباه می گیرد
روزی سه بار می پرسد چند شنبه است ؟
و من روزی سه بار جواب می دهم : چای یا قهوه؟
غربت یعنی تو هم که نیستی !!!
نه چای می چسبد و نه حتی هیچ وصله ی ناجوری
به من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر