۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

@



غربت صدای اذانی است با عطر ناهارهای مادر
و مردانی که هیچ وقت مثل پدر شیک پوش نمی شوند

یعنی همسایه ای که به خنده ام مشکوک است 
و دلش به حال اشک هایم می سوزد 

غربت یعنی خانه ای که دیوارهایش پوسیده 
و خدایی پیر 
که مدام عصایش را با عینکش اشتباه می گیرد 
روزی سه بار می پرسد چند شنبه است ؟
و من روزی سه بار جواب می دهم : چای یا قهوه؟

غربت یعنی تو هم که نیستی !!!
نه چای می چسبد و نه حتی هیچ وصله ی ناجوری 
به من

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر