۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

@

دل خيابان ها ، درخت ها ، نيمكت هاى اين شهر براى تو تنگ شده 
نگو به جهنم
پيش از بهشتى شدنت 
ما در همين جهنم عاشقى ها كرديم


۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

@

از تو به خودت شكايت مى كنم 
كه هيچ كس جز خودت صدايم را نخواهد شنيد
روزِ روشن بود
چشم هايت را از من دزديدى
نگاهم بى پناه شد

@

بغض نكن خوبِ من 
اميد مى شود از تو بريد 
دل هرگز 

@

نمى دانم با تو باز چاى خواهم نوشيد
يا از دهانت افتاده هواى ديروزها
اما من هنوز با هر استكان چاى
دنيا را به پاى خاطراتمان مى ريزم 

@

گفته بودم عشق تو آرام من است 
آرامش پيش از طوفان نبودى 
تا دل خوش كنم به هياهوى بعد از رفتنت 

 مى خواستى چنان عاشقى كنى كه پاى هيچ آهوى بى جفتى نلرزد
مگر اين دل ناماندگار بى درمان من  

پس رفتى همانطور كه مى خواستى
آب از آب در هيچ رودخانه اى از اين روزگارتكان نخورد 
مگر ويران سراى دل خشكيده ى من 

@

امشب مثل هر شبى كه بى تو گذشت جايت خالى بود 
و من يك بار ديگر رفتنت را گريه كردم
جدا شدن خودت را كه باور نكرده ام هنوز
 اما درد عجيبى دارد جدا شدن از هر آنچه كه توست

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

@

بعضى روزا كه سردته دلت بغل مى خواد اما خوب به هوا كه اعتبارى نيست يوهو مى بينى باد تو سرت مى پيچه ، ابرى مى شى ، بارون شرر شررر ، بعد يهويى آفتاب مى شه و آسمونت صاف و دلت اصلا هم بغل نمى خواد ... راه رفتن مى خواد و رفتن 

@

دنبال يكى مى گردم كه سر رو شونه اش بذارم و هاى هاى گريه كنم و ازم نپرسه چرا؟ نگه بسه ... نگه ارزش نداره ... دلم پر از عفونته ... پر از عفونت 

@

كنار تو در اين خراب خانه 
ديوارها نه يك فصل كه چهار فصل تَرَك به تَرَك شكوفه مى دادند
پنجره ها نه روزها كه شب تا شب روشن بودند
چراغ ها نمى سوختند ... شاپرك شاپرك مى رقصيدند
زانو به زانويت مى نشستم  
شال صبر مى بافتم رَج به رَج دور رسيدنت
تا گرم بگيرد هواى ماندمان

دستانت را كه داشتم 
چشمانم چراغ جادو بود
انگشتانت نوازش مى كرد گيسوانم را 
من آرزو
پلك هايم خيال نبود 
در دستان تو حقيقت داشتم

نه يك سال كه هزار سال زيباتر بودم 
نه يك عمر كه دو دنيا مرد من بودى
بى تو در اين خرابه
خانه ندارم ...
 مسافرى بى مقصد
بى دستان تو و بى آرزو
پلك مى بندم
نوازش هايت را در خواب هم ندارم

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

@


ديروزها قند در چايش هم مى زد
دلم شعر مى شد
امروزها قند در دلش آب مى شود 
چاى من شور 

كسى با سه حبه قند هر روز روزگارم را به هم مى زند تا كامش شيرين باشد 

@

 

  
با دیدن آنها که دوستشان داری
زندگی عطر آرامش دستانت را می دهد
باور کردنش آسان نیست
اما باور کن
همین دیروز ها بود
آینه ها همه عطر تو را به خود می زدند
 

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

@

تمام خودم را در تو گم كردم 
تا در تو پيدايش كنم
فرو ريخت ازدحام نبودنت در روزهايى كه بودنت لازم نه ... بايست بود
نه يك بار كه هربار گريستم  
تا تمام شدى
واين ديگر خواب نبود كه بپرم از روى نداشتنت
صورتى كه با اشك صبحش را به خير مى كند
بيدارى سرمه ى چشمانش است

بيدار بودم كه تمام شدى

----------------------------------------
اين يك شعر نبود
شعور به ريشخند گرفته اى بود كه بايد با خودش بى حساب مى شد و ........شد 

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

@

در جهنم كنار تو بودم 
آرام 
زيبا 
صبور
كنار تو در بهشت بودم 
از افق چشمان تو خورشيد بانويى بودم
كه چون كوه كنارم ايستادى
 تا طلوع  من

هر جاى اين دنيا باشى
به روزنگار پلك زدنت 
 در چهار فصل  چشمانم   
هر روز روزِ مردِ من است
هر روز، روز عشق من است  

@

دلت را بيخود خوش نكن دلم
شايد بتوانيم پشت ابرها پنهان شويم
كه مثلا اين ما نيستيم مى گرييم
آسمان از زمين رنجيده
يا حتى روى چمن ها با اخم قدم بزنيم
يعنى وقتى دل ما شكست بى خيال كمر سبزه ها
اما تا هزار سال بعد از اين
اخم به كنج ابروى شعرهايم نمى آورم
وقتى دوستش دارم هنوز
كجا مى شود از رفتن و نبودنش نوشت
اين روزها مثل همه مى گذرند حتى خودش
دو فردا من مى مانم و تو و اين روز نوشت ها
كه هى مچ شب بيدارى هايم را خواهند گرفت
راحت بگويمت دلم !
نه خودت را خسته كن ... نه من
اين كلمات راه خودشان را مى روند
نه به بغض هاى من جارى
نه به شكستن هاى تو راهى 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

@

از در و ديوار اين خانه دوستت دارم است كه مى چكد روى ساعت هاى خواب رفته  
هى فرو مى ريزد ... هى بى خواب مى شوم   
آجر صبر روى آجر جبر مى چينم
زير لب ذكر تمام مى شود 
ترميم نمى شود...

ما شعار مى داديم كه معجزه را از عشق و بوسه دزديده ايم
منطق اين است!
سنگ كه شدى روى هيچ سنگى بند نمى شوى 

اطاق ها را مى شود تغيير داد 

واى از خانه اى كه به وقت ديوارهايش 
كوكِ بوسه ى عقربه ها را عقرب خوابانده باشد

@

در هوايش مساعد شده بود دشتِ  باورم 
خيالى خام را در سرم پروراند
در دلم سوزاند

دلسوخته
ياد مى گيرم بى خيالى در هوايش را 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

@

بايد از تو نوشتن را تمام كنم 
دست خط نوشته هايم را تغيير بدهم 
بايد ميان اين قلب سركش و قلم دلكش وساطت كنم 
تازگى ها باز به سياست زياد فكر مى كنم 
به لكه هاى روى شيشه ى اطاقم 
به سياهى اين شهر 
و آدم هايى كه آدميت حتى خوابشان را هم نمى بيند 

من را ببخش 
بايد به فردا بيشتر فكر كنم 
مثلا "او"يى را بسازم 
 وارد شعرهايم كنم 
و آنقدر بدخط  بنويسمش 
كه هيچ كس نتواند بخواند 
نداند او چه كسى بود 
چه كسى هست
چرا رفته است
چرا هنوز هست
بايد به جاى تو بيايد حتى اگر نخواهم 

من را ببخش 
نگو بى وفا شدم
براى عاشق ماندنِ زنى كه تو دوست داشتى چاره اى نيست
مگر رفتنم
 با غرور
--------------------------
ديوانگى كه شاخ و دم ندارد خوب خوب من .... نه تويى هست و نه او و من ميان  تمام شدن و نشدنتان دست و پا مى زنم 

@

مگر مى شود ميان داغى آن همه دوستت دارم 
مجسمه اى يخى از آغوش تو يادگار بماند
يا پس از روزها بى قرارى و عشق در كنار 
تو آرام باشى آن دورها ،من چشم انتظار
مگر مى شود اين تو باشى 
دروغ است .... محال 
و دروغ بودن تو انكار تمام مهربانى هاى دنياست 
انكار بودنت 
داشتنت
حتى دوست داشتنت 

نكند بى خيال نشسته اى در كافه ى هميشه ات 
همان كه قهوه اش را هنوز با هم ننوشيديم 
آرام مرور مى كنى من را ميان اين خطوط قهوه اى 
زير لب زمزمه مى كنى ..... 
فالش از اين فنجان تلخ تر شده بيچاره

نكند آب از آب در دلت تكان نخورده 
يا اين دورى قرار از شب هايت نبرده 

نكند با خودت بگويى 
صبرش را راه برده است و غرورش را بيراه 
هنوز آهو مى بينى ياد چشم هاى من مى افتى ؟ 
يا ميان  مهتابت موى محبوبه هاى شب را مى بافى؟

نه ..... نمى خواهم 
نه بى قرارى ... نه دلتنگى 


تمام ترس من اين است 
بى حضور من 

انگار نه انگار خاطراتم شده باشى

نه بغض يا آه 
گاهى هر از گاهى 
مثلا وقتى زنى ترسيده از گربه 
يا پيرمردى نوازنده مى بينى 
وقتى بوسه اى عاشقانه  
يا زن و مردى مشغول صحبت و چاى نوشيدن  
    
يك لبخند يادم را ميهمان خلوتت مى كنى؟

------------------
نهايت يعنى تمام شدن و اين نهايت عشق من نيست تا تمامت كنم  

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

@

وقتى ارتفاع به جاى غرور تو را ياد سقوط و مرگ مى اندازد  و ماشين ها هرچه بزرگ تر بهانه اى بهتر براى رساندن تو به آرامش  تصادفى مهلك ، زمانى است كه تمام نخ هايت پوسيده اند و آويزان مانده اى و نمى خواهى بيفتى ، خسته اى و نمى خواهى بخوابى ، تشنه اى و نمى خواهى بنوشى ... از نفس افتاده اى و نمى خواهى بايستى
عزيزى هست ... عشقى ... لبخندى 
..... شايد اميدى هست 
كه اگر نباشد ارتفاع همان جاى افتادن است و ماشين ها ارابه ى عزراييل 

تمام مى شود روزى اين روزها 


@

اين "تو"يى كه در قلب من است 
به هيچ كس مربوط نيست حتى خودت 
اين تو در اعماق قلب من نطفه بسته  است 
ذره ذره ... ياخته ياخته 
از بوسه 
از نگاه 
با عشق 
زاييده از هم آغوشى آرامش و اعتماد
نفس نفس هاى چشمانى كه من مى خواندمشان
خط به خط ... مژه مژه
قد كشيد ... تا تو شد

اين "تو"يى كه من دارم 
هيچ كس جز من نخواهد داشت 
حتى ....تو 

@




من كه عشقت را وجب نزده بودم 
اما تو مى گفتى درياست دلم 
از آنجا كه نبضِ تو مى زند تا اينجا كه نفسْ رگ 
بگو چند درياست فاصله
دست به سر مى كنم تنهاييم را 
وجب به وجب با خاطره ات 
تازه مى كنم خشكسالى ات را
دريا دريا با دلشوره ام 

@

از قافله ى بى خيالان نبوده ام ... حاشا
نشد كه راهزنى چون تو به قلبم بزند 
تسليم نباشم 

منِ عابر... منِ عابرِ عاشق 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

@

جنون نوشتن شبيه موهاى زنى است كه از هر طرف فرق باز كند راه نشستن به دل آيينه را پيدا نمى كند
واژه واژه جمع مى كند همه را پشت سرش تا هم دل آيينه آرام شود و هم راه رفتن آسان 
مى نويسد تا تمامش نكنند
تمام بشود 


@




از باد سراغ عطرت را گرفتم 
چونان امن بازوانت در آغوشم كشيد 
من ساده ! گمان مى كردم نسيمى 
ملايم و مدام
نگفته بودى چون باد مى آيى و مى روى 
شايد من گرم تر مى گرفتم باورم را

@



اصلا خيال كنيم ديگر دوستت نداشته باشم 
روياهايم را حرام كدام خواب كنم ؟ 
كه تو آن بالاى مجلسش ننشسته باشى 
خيره خيره نگاه نكنى من را 
و نگويى 
بى وفا ... من كه گفته بودم "اگه باشى يا نباشى براى من تكيه گاهى " !

دوست نداشتنت كه هيچ
دوستت دارم هايت را در كدام صندوق بگذارم 
كه نم نكشد گونه هايم 
آب رويم بماند كنج نگاه منتظر به راه آمدنت

دلم خواب رفته است
تعبيرش را نمى دانى؟
مى گويند اگر به آب روان بگويمش خير مى شود
چشم هايم را نديده اى؟


@

سر  بر بالشت خيس خاطرات مى گذارد 
زنى كه سايه ها هرگز پشت سرش راه نرفتند 
شانه به شانه ى تاريكى اش  دل به نور بستند ... ناپديد شدند
سرفه هاى خشك امان از خيسى چشم ها برده اند
و او شرمگين از كبوترانى كه گرسنه از كنار پنجره اش مى روند
براى فردا خيال خانه مى بافد
خانه اى با دو درخت مجنون  
لانه اى با يك جفت پرنده ى وفادار به پرواز 
ديگر مهم نيست كجاى جاده چشم هايش خيره شد به سراب
براى بد و  بيراه از اصالت راه نخواهد گفت 
برهنه مى شود در برابر چشم چرانى كاغذ
مباد كه قلم هم ايمان بياورد به صداقتش
دل به خط هاى حاشيه ببندد
رهايش كند 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

@




حالا بیا با سرما آشتی کنیم دلم
این بهاری که من می بینم
نه چشم به نگین آفتاب دارد و نه دل به سینه ی باران می سپارد
مثلا زادروز تو هم یکی از همان روزهای  پرشتاب و نادیده ی آخر اسفند باشد 
آنوقت نه به شکوفه هایت دل خوش می شوی
و نه هیچ عطری هوای حسادتت را تازه می کند
بهار که بیاید رفته ای.. تکلیف روشن است
اصلا چه لطفی دارد که چهار فصل را تکرار کنی
باز همان شکوفه و همان حسادت و همان باران را به اجبارِ زندگی میزبان؟ 
خودت بگو
کجای تاریخ نوشته اند
زمستان به هواى ماندن هجرت كرده است ؟
در کدام شعر آمده است عطر سرمای کسی زیباست؟
هرچه بر این همه شور و هراس می تازیم باز ماییم و بهار و شعر
بیا کنج همین قلب بی قرار
با سرما آشتی کنیم دلم
نه تو بغض می شوی
نه من نگران 
    


@





مى شود دل را سپرد و باز پس گرفت و رفت
مى شود حتى دل سپرد و هرگز باز پس نگرفت و رفت
اما نمى شود كه دل را شكست و باز از نو ساخت 
 هر گوشه اش عفونت هزار سردى و زخم است وامانده
آسمان دنیای من برای سرك كشيدن هاى گاه و بيگاه از پنجره ی باری به هر جهت نه آبی می ماند و نه بارانی
فضای باور من به ابعاد یک ایمان در یک بودن وسعت دارد
فضای کمی نیست ... قداست دارد
که ایمان باشد و حضور
که درد باشد و تسکین
که اشک باشد و لبخند
که بغض باشد و مرهم
که آفتاب بتابد و سایه بسوزاند
که راه با همراه باشد حتی اگر جاده هموار نباشد
که
.
.
.
بگذریم

درد بعضى زخم ها را مرهم نيست مگر درد ی بزرگتر از زخمی عميق تر 
براى تمام زخم هاى پياپى كه تسكين خاطراتم شده اند

سپاس گزارم 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

@

روزگارى براى تمام ديوار ها در و پنجره مى ساختم ، هواى آزاد مى خواستم و بادى كه روزگارم را ببرد يا شايد بياورد، هر چه بود تغيير مى خواستم و رهايى .... امروز من را چه شده كه روى تمام درها و روزنه ها ديوار مى كشم و يادداشت مى كوبم كه .... 
از تو راه گريزى نيست .... تصاحب كن من را 
.............................

درد دارند زيبايى هايى  كه مى شمردى 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

@

من از تن بهار خاطره بافتم به خوش اندامى نسيم 
از تابستان نوبرانه فرستادم براى آبستن رود 
من با برگهاى پاييز آواز سرودم در گوش صبورترين درخت 
و به سپيدى تمام زمستان از شرجى و آفتاب با آدمك هاى شنى تا دريا قدم نزدم 
غرق شدم 
من در دستان الهه ى هوس و عشق 
تعميد دادم بكارت دل را 
تا نه سنجاقك از پرواز به هراسد 
و نه سنجاق از باز شدن  
من به حرمت جاده اى كه راهى ام كرد تا تو 
بر هيچ نيمكتى تكيه نزدم 
 با تو پر زنان غرق شدم 
قدم نزدم 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

@

بگذار تقسيم كنند تو را 
نمى دانند تمام تو قلب توست 
و قلب تو تقسيم شدنى نيست 
جولانگاه زنانگى هاى من است 

@

اين روزها تمام نمى شوند ، شروع مى شوند تا تمام كنند من را ، من تمام نمى شوم ، كم مى شوم ، سست و لرزان و شكننده تر از ديروز... اين روزها خسته شدند از بس كه من تمام نمى شوم ، اگر روزگار عشق مادرى را به سينه ام نكاشته بود هم خودم را تمام مى كردم هم اين روزها را رها .... اين عشق تا كجا من را با خود مى برد ؟؟ 
خدا داند 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

@

و مرگ گاهى چه زيبا مى نوازد 
كاش گوش هايم را زندگى نمى گرفت 



@



چه خوب كه لبخندهاى من شعر تنهايى تو بود 
چه خوب كه با تو به ياد مى آورم هنگام بوسه و گونه سر فراز بوده ام  
اين روزها كه مشق بغض جريمه ى سكوت لب هايم شده 
شعرهاى تو باز 
سربلند مى كند مرا 
لبخند مى زنم 
بى توقع ... زانو به زانوى خاطره ات 
چشم مى دوزم به پنجره اى كه تنها تصوير زيبايش
عبور مردى بود سوار بر دوچرخه كه نه رفتن پسند چشمانش بود ، نه ماندن ياراى قدم هايش  
مى آمد 
محجوب دلداده گى مى كرد 
مغرور دل مى برد
ماندگار مى شد

شب بو ها شاهدند
آن روز كه گفتى "قول مى دهم كنار همين لبخند بى توقع بمانم " غروب و غربت نداشت
و محبوبه هاى شب واژه رقصان
هفت آسمان ديوان ديوانگى هاى ما را سرودند


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

@

از خودم گذشتم 
از هر آنچه تو را از من بگيرد خواهم گذشت 
مبادا روزگار صبور داغى را كه بر دلم گذاشت
به چشمان فرشتگانى بنشاند
كه بر شانه هاى تو 
 داغ كردند مهر دل بستن را
 بر كارنامه ى قلبت موم زدند 
من تو را آه نمى كشم
مباد كه آه اين دل شكسته تا هميشه
 جغد كورى شود بر درخت خانه هاشان 
از سرنوشت ماه پيشانى در شب هاى بى ماه  و مهتابى بخواند 



@

وقتى براى بغض هم دليلى نيست يعنى خفه خون مرگ گرفته اى در دنيايى كه هيچ چيز براى هيچ كس حرمت نيست 
حتى دل شكسته اى كه مرهم بودنش از رونق افتاده 
بازارمحبتش كساد شده 
و جلب نمى كند چشم هايش مردم كوچه ى عاشقى را 
به توجه ديروزى كه ديگر هيچش توجيه امروز نيست 
حتى عاشقانه هاى "تو" خوب من 
يادگارى هايى كه در گوشم جاى گذاشتى 
و امروز مثل قطار بردنت سوت مى كشند روى خط آهنى 
از دورزدن قلب تو تا دورادور بودنم 
كه حلقه شد آويزان به گردنم 
اين نيز مى گذرد
مثل همه
مثل تو 

@

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

@

 

استخوان لاى زخم هاى اين عشق گذاشتم آنقدر كه كارد به استخوانم رسيد
باور كردى بودن هميشه ماندن است
باور نكردى ماندن گاه همين رفتن است
جاده لزوما رفتن نيست ، گاه بريدن است
و خيال صبر از خود صبورى دل نازك تر 

... تب خال هاى دورى ات را به يادگار خشك مى كنم
مى گذارم كنار گل سرخ هاى بودنت

@



هجوم خالى حضور آدم ها
بى نياز كرد لبانم را از قسم
تا براى هيچ خاطره اى شاهد نياورم
در زندگى پهلوانانى هستند كه قهرمانى نمى دانند
و زنجيرهايى كه حرمت بسته بودنشان به زور نمى چربد ...
گور به گور
بازو به بازو
مى گردد

@



مى گويند آدم ها را در سختى ها بايد شناخت .... يك خراب شده هايى هست كه انگار ساخته شدند تا تو فقط آدم ها را سخت بشناسى

@


حكايت اين است كه بى قرارى بودنت آرامشى داشت كه نداشتنش وحشت داشت
تمام وحشت من "امروز" بود
همين شب ها كه مى گفتم مى رسند ، مى گفتى از محال نگو
مجال يافت ... تو را برد
به من هم مجال محال بده !

... محال است باشى من نباشم
حتى نباشى و من باز هم نباشم
چنان من را در خود به تصوير كشيدى كه با هجوم دلتنگى
بر سر قرار با آينه مى روم
در نى نى چشمانم آن دور نشسته اى دست تكان مى دهى
مى بينى !
تمام آينه ها من بى قرار را بر سر قرار با تو مى برند
تو برقرار باش

@



گاهى بايد بگذاريم رابطه نفس بكشد
سوت بزند ، برود هواخورى ، دست در جيبش قدم زنان به ويترين ها به آدم ها نگاه كند ،براى خودش قهوه سفارش بدهد ، بليط سينما رزرو كند ، ادكلن بخرد ، اگر دلش خواست لبخند بزند ، چشمك هم بگيرد
نگران نباش
رابطه اى كه هنوز به تو مربوط است با اولين چشمك روى پاشنه مى چرخد ، به لبخند تو برمى گردد ، در همان كافه با تو قهوه مى نوشد ، عطر مورد علاقه ى تو را ناگهان روى ميز مى گذارد
و دست در دست تو سينما مى رود
اما
اگر رابطه به هر دليل از تو دل بريد يا اميد ، در همان خيابان خودش را گم مى كند .... به دنبال لبخند

هر چيز به اجبار ممكن است بشود .... مگر عشق !!!

@

 


 

لم يلد و لم يولد مى خواند
بغض مى كند
باطل مى شود
مى شكند
نجوا مى كند

... به خدا كه اگر فرزند بر سينه داشتى
يا خود سر بر زانوى پدر مى گذاشتى

وعده ى بهشت فراموشت مى شد
به يك لبخندش از ازل تا ابد
زمين آباد بود
زمان آرام

لبخند می زند
آغوش می شود
آرام برفراز می کند

وان یکاد را  

@



درست وسط غربت هم كه باشى باز بايد بعضى دردها ، بعضى زخم ها، بعضى شب ها و بغض ها سراغت بيان تا باورت بشه خيلى غريبى ... خيلى

سرتق نوشت :
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم ... موجيم كه آسودگى ما عدم ماست

@

 




اين طور كه تو را از من دور مى كنند
سهم بيشترى از دلت خواهم داشت
كاش باد مى دانست
قاصدك بى وزن از سنگينى دل ها
تنها زمزمه مى شنود ، لبخند مى زند ، مى رود
آنوقت براى راندن هيچ قاصدكى به خود نمى باليد

@

 


مادرم هميشه از خاطرات بچگى من كه تعريف مى كنه يكيش از گم شدن هامه ... كه وقتى همه از گم شدن من دل نگران مى شدن ، مامانم با آرامش مى گفته ، نترسيد ، فقط خوب گوش كنيد تا بفهميم صداى نازى از كدوم طرف مى ياد و بعد از چند ثانيه با جهت يابى صداى فرياد من مستقيم به سراغم مى اومدن و من رو از بين مردمى كه به خاطر جيغ هام دورم جمع شده بودن نجات مى دادن .....
تو دنياى آدم بزرگا نه مى شه جيغ كشيد و نه صدامون به گوش كسى مى رسه .... بزرگ شدن شروع مسيرى است كه تا انتها تموم نمى شه و تا منتها اليه دو قدم بعد از تنهايى صدا به صدا نمی رسد 

@

 


كنار چاره هاى تلخ ديروز كه مى نشينم
شكر مى كنم چاى بى شكر امروز را
بيچاره زمين
خسته شده است كه
مدام دور خودش مى گردد
اگر بداند ميان اين همه گردش من را به چشمان تو نشاندن يعنى چه !
مثل من دور تو مى گشت
دور مى شد از قصه ى تكرار روز و شب
كنار هيچ تلخى ديروزش نمى نشست

@




همين كه حالم خوب است درست وقتى كه نبايد باشد
يعنى كسى هست !
كسى كه آغوشش را با خود برده است
اما شانه هايش را همين جا ، كنار من
جاى گذاشته است ....

... كسى كه جايش خالى است جايگاهش امن
و من
هنوز حالم خوب است !
دلم تنگ

@



شك رابطه را نمى كشد.... ذره ذره دق مرگ مى كند !
گاهى كوچك ترين شك بزرگترين شوك براى در خود خرد شدن زيباترين بلور باور است !
مى شود به عشق ايمان داشت اما به عاشق نه!!! و اين دردناك ترين حالت ماندن است !

@

 


پشت هر پنجره دشنه اى است نهفته در دست شيطان
هواى تازه مى خواهد انسان
و بغض سياه، هنوز ضعف قلب هاى مهربان است و مهارت چشم هاى تمساح

@



آسوده ام
درست شبيه كشاورزى كه محصولش را آفت زده اما شكر گزار است كه انبارش پر از ذخيره است

@


 
شانه هايم از پا افتاده
پاهايم از نفس مانده
ريه هايم بدون طپش
دستانم در مسير باد خوابيده

عقل از سر دلم رفته
...
من آن زنم كه چاى داغ نعنايش از بخار فاصله ماسيده
و جاى انگشتانش روى شيشه هاى هزار خاطره از آه ... ها ساخته

آينه ها دروغ مى گويند
در كوير سبز مانده....