من از تن بهار خاطره بافتم به خوش اندامى نسيم
از تابستان نوبرانه فرستادم براى آبستن رود
من با برگهاى پاييز آواز سرودم در گوش صبورترين درخت
و به سپيدى تمام زمستان از شرجى و آفتاب با آدمك هاى شنى تا دريا قدم نزدم
غرق شدم
من در دستان الهه ى هوس و عشق
تعميد دادم بكارت دل را
تعميد دادم بكارت دل را
تا نه سنجاقك از پرواز به هراسد
و نه سنجاق از باز شدن
من به حرمت جاده اى كه راهى ام كرد تا تو
بر هيچ نيمكتى تكيه نزدم
با تو پر زنان غرق شدم
قدم نزدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر