چه خوب كه لبخندهاى من شعر تنهايى تو بود
چه خوب كه با تو به ياد مى آورم هنگام بوسه و گونه سر فراز بوده ام
اين روزها كه مشق بغض جريمه ى سكوت لب هايم شده
شعرهاى تو باز
سربلند مى كند مرا
لبخند مى زنم
بى توقع ... زانو به زانوى خاطره ات
چشم مى دوزم به پنجره اى كه تنها تصوير زيبايش
عبور مردى بود سوار بر دوچرخه كه نه رفتن پسند چشمانش بود ، نه ماندن ياراى قدم هايش
مى آمد
محجوب دلداده گى مى كرد
محجوب دلداده گى مى كرد
مغرور دل مى برد
ماندگار مى شد
شب بو ها شاهدند
آن روز كه گفتى "قول مى دهم كنار همين لبخند بى توقع بمانم " غروب و غربت نداشت
و محبوبه هاى شب واژه رقصان
هفت آسمان ديوان ديوانگى هاى ما را سرودند
ماندگار مى شد
شب بو ها شاهدند
آن روز كه گفتى "قول مى دهم كنار همين لبخند بى توقع بمانم " غروب و غربت نداشت
و محبوبه هاى شب واژه رقصان
هفت آسمان ديوان ديوانگى هاى ما را سرودند