روزگارى براى تمام ديوار ها در و پنجره مى ساختم ، هواى آزاد مى خواستم و بادى كه روزگارم را ببرد يا شايد بياورد، هر چه بود تغيير مى خواستم و رهايى .... امروز من را چه شده كه روى تمام درها و روزنه ها ديوار مى كشم و يادداشت مى كوبم كه ....
از تو راه گريزى نيست .... تصاحب كن من را
.............................
درد دارند زيبايى هايى كه مى شمردى
درد دارند زيبايى هايى كه مى شمردى
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر