۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

@

روزگارى براى تمام ديوار ها در و پنجره مى ساختم ، هواى آزاد مى خواستم و بادى كه روزگارم را ببرد يا شايد بياورد، هر چه بود تغيير مى خواستم و رهايى .... امروز من را چه شده كه روى تمام درها و روزنه ها ديوار مى كشم و يادداشت مى كوبم كه .... 
از تو راه گريزى نيست .... تصاحب كن من را 
.............................

درد دارند زيبايى هايى  كه مى شمردى 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر