۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

@

تمام خودم را در تو گم كردم 
تا در تو پيدايش كنم
فرو ريخت ازدحام نبودنت در روزهايى كه بودنت لازم نه ... بايست بود
نه يك بار كه هربار گريستم  
تا تمام شدى
واين ديگر خواب نبود كه بپرم از روى نداشتنت
صورتى كه با اشك صبحش را به خير مى كند
بيدارى سرمه ى چشمانش است

بيدار بودم كه تمام شدى

----------------------------------------
اين يك شعر نبود
شعور به ريشخند گرفته اى بود كه بايد با خودش بى حساب مى شد و ........شد 

۱ نظر: