۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

@




حالا بیا با سرما آشتی کنیم دلم
این بهاری که من می بینم
نه چشم به نگین آفتاب دارد و نه دل به سینه ی باران می سپارد
مثلا زادروز تو هم یکی از همان روزهای  پرشتاب و نادیده ی آخر اسفند باشد 
آنوقت نه به شکوفه هایت دل خوش می شوی
و نه هیچ عطری هوای حسادتت را تازه می کند
بهار که بیاید رفته ای.. تکلیف روشن است
اصلا چه لطفی دارد که چهار فصل را تکرار کنی
باز همان شکوفه و همان حسادت و همان باران را به اجبارِ زندگی میزبان؟ 
خودت بگو
کجای تاریخ نوشته اند
زمستان به هواى ماندن هجرت كرده است ؟
در کدام شعر آمده است عطر سرمای کسی زیباست؟
هرچه بر این همه شور و هراس می تازیم باز ماییم و بهار و شعر
بیا کنج همین قلب بی قرار
با سرما آشتی کنیم دلم
نه تو بغض می شوی
نه من نگران 
    


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر