۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

@


 
شانه هايم از پا افتاده
پاهايم از نفس مانده
ريه هايم بدون طپش
دستانم در مسير باد خوابيده

عقل از سر دلم رفته
...
من آن زنم كه چاى داغ نعنايش از بخار فاصله ماسيده
و جاى انگشتانش روى شيشه هاى هزار خاطره از آه ... ها ساخته

آينه ها دروغ مى گويند
در كوير سبز مانده....