۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

@

مگر مى شود ميان داغى آن همه دوستت دارم 
مجسمه اى يخى از آغوش تو يادگار بماند
يا پس از روزها بى قرارى و عشق در كنار 
تو آرام باشى آن دورها ،من چشم انتظار
مگر مى شود اين تو باشى 
دروغ است .... محال 
و دروغ بودن تو انكار تمام مهربانى هاى دنياست 
انكار بودنت 
داشتنت
حتى دوست داشتنت 

نكند بى خيال نشسته اى در كافه ى هميشه ات 
همان كه قهوه اش را هنوز با هم ننوشيديم 
آرام مرور مى كنى من را ميان اين خطوط قهوه اى 
زير لب زمزمه مى كنى ..... 
فالش از اين فنجان تلخ تر شده بيچاره

نكند آب از آب در دلت تكان نخورده 
يا اين دورى قرار از شب هايت نبرده 

نكند با خودت بگويى 
صبرش را راه برده است و غرورش را بيراه 
هنوز آهو مى بينى ياد چشم هاى من مى افتى ؟ 
يا ميان  مهتابت موى محبوبه هاى شب را مى بافى؟

نه ..... نمى خواهم 
نه بى قرارى ... نه دلتنگى 


تمام ترس من اين است 
بى حضور من 

انگار نه انگار خاطراتم شده باشى

نه بغض يا آه 
گاهى هر از گاهى 
مثلا وقتى زنى ترسيده از گربه 
يا پيرمردى نوازنده مى بينى 
وقتى بوسه اى عاشقانه  
يا زن و مردى مشغول صحبت و چاى نوشيدن  
    
يك لبخند يادم را ميهمان خلوتت مى كنى؟

------------------
نهايت يعنى تمام شدن و اين نهايت عشق من نيست تا تمامت كنم  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر