سر بر بالشت خيس خاطرات مى گذارد
زنى كه سايه ها هرگز پشت سرش راه نرفتند
شانه به شانه ى تاريكى اش دل به نور بستند ... ناپديد شدند
سرفه هاى خشك امان از خيسى چشم ها برده اند
و او شرمگين از كبوترانى كه گرسنه از كنار پنجره اش مى روند
براى فردا خيال خانه مى بافد
خانه اى با دو درخت مجنون
لانه اى با يك جفت پرنده ى وفادار به پرواز
لانه اى با يك جفت پرنده ى وفادار به پرواز
ديگر مهم نيست كجاى جاده چشم هايش خيره شد به سراب
براى بد و بيراه از اصالت راه نخواهد گفت
برهنه مى شود در برابر چشم چرانى كاغذ
مباد كه قلم هم ايمان بياورد به صداقتش
دل به خط هاى حاشيه ببندد
دل به خط هاى حاشيه ببندد
رهايش كند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر