۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

@

وقتى ارتفاع به جاى غرور تو را ياد سقوط و مرگ مى اندازد  و ماشين ها هرچه بزرگ تر بهانه اى بهتر براى رساندن تو به آرامش  تصادفى مهلك ، زمانى است كه تمام نخ هايت پوسيده اند و آويزان مانده اى و نمى خواهى بيفتى ، خسته اى و نمى خواهى بخوابى ، تشنه اى و نمى خواهى بنوشى ... از نفس افتاده اى و نمى خواهى بايستى
عزيزى هست ... عشقى ... لبخندى 
..... شايد اميدى هست 
كه اگر نباشد ارتفاع همان جاى افتادن است و ماشين ها ارابه ى عزراييل 

تمام مى شود روزى اين روزها