وقتى ارتفاع به جاى غرور تو را ياد سقوط و مرگ مى اندازد و ماشين ها هرچه بزرگ تر بهانه اى بهتر براى رساندن تو به آرامش تصادفى مهلك ، زمانى است كه تمام نخ هايت پوسيده اند و آويزان مانده اى و نمى خواهى بيفتى ، خسته اى و نمى خواهى بخوابى ، تشنه اى و نمى خواهى بنوشى ... از نفس افتاده اى و نمى خواهى بايستى
عزيزى هست ... عشقى ... لبخندى
..... شايد اميدى هست
كه اگر نباشد ارتفاع همان جاى افتادن است و ماشين ها ارابه ى عزراييل
تمام مى شود روزى اين روزها