حكايت اين است كه بى قرارى بودنت آرامشى داشت كه نداشتنش وحشت داشت
تمام وحشت من "امروز" بود
همين شب ها كه مى گفتم مى رسند ، مى گفتى از محال نگو
مجال يافت ... تو را برد
به من هم مجال محال بده !
... محال است باشى من نباشم
حتى نباشى و من باز هم نباشم
چنان من را در خود به تصوير كشيدى كه با هجوم دلتنگى
بر سر قرار با آينه مى روم
در نى نى چشمانم آن دور نشسته اى دست تكان مى دهى
مى بينى !
تمام آينه ها من بى قرار را بر سر قرار با تو مى برند
تو برقرار باش