۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

@

بايد از تو نوشتن را تمام كنم 
دست خط نوشته هايم را تغيير بدهم 
بايد ميان اين قلب سركش و قلم دلكش وساطت كنم 
تازگى ها باز به سياست زياد فكر مى كنم 
به لكه هاى روى شيشه ى اطاقم 
به سياهى اين شهر 
و آدم هايى كه آدميت حتى خوابشان را هم نمى بيند 

من را ببخش 
بايد به فردا بيشتر فكر كنم 
مثلا "او"يى را بسازم 
 وارد شعرهايم كنم 
و آنقدر بدخط  بنويسمش 
كه هيچ كس نتواند بخواند 
نداند او چه كسى بود 
چه كسى هست
چرا رفته است
چرا هنوز هست
بايد به جاى تو بيايد حتى اگر نخواهم 

من را ببخش 
نگو بى وفا شدم
براى عاشق ماندنِ زنى كه تو دوست داشتى چاره اى نيست
مگر رفتنم
 با غرور
--------------------------
ديوانگى كه شاخ و دم ندارد خوب خوب من .... نه تويى هست و نه او و من ميان  تمام شدن و نشدنتان دست و پا مى زنم 

۲ نظر: