۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

...599...




سلام آقای ولی فقیه

این روزها حالتان چطور است ؟اخرین نامه ای که برایتان نوشتم جوابی نگرفتم و گذاشتم به حساب ناخوشی احوالتان در آن روزگار که به آلرژی سبز مبتلا شده بودید و توهم شدید که شورش را در سطل های زباله می دیدید. پس گلایه ای هم نیست به هر حال شما آقای ولی فقیه هستید و یک دنیا مسئولیت

یادتان می آید اولین بار که برایتان نامه نوشتم ؟ یادتان نمی آید چون خیلی سال گذشته .... نه سال پیش بود آن زمان که می گفتند تمدن ها باید با هم گفتگو کنند . من سوالی داشتم نامه ای برایتان نوشتم و زنگ زدم دفترتان ... چهار شماره ای بود تلفن پاسخگویی شما که الان دقیق یادم نیست. صدای مهربان پیرمردی از ان سوی خط گفت: سلام علیکم خواهرم بفرمایید. گفتم سلام از بنده است سوالی داشتم از آقای خامنه ای 

دخترم بگویید رهبر معظم بهتر است

چشم از آقای رهبر سوالی دارم و نامه ای نوشته ام چطور پست کنم تا حتما به دستشان رسیده و پاسخم را بدهند ؟

شما نامه تان را به ادرسی که می گویم پست کنید و ده روز بعد با همین شماره پیگیری کنید... انشالله حتما پاسخ شما را می دهند

یعنی ایشان به تمام نامه ها پاسخ می دهند؟

بی شک چنین است.. آقا به تمام نامه ها پاسخگو هستند

تشکر کردم آقای ولی فقیه و نامه ام را فرستادم. به خدا چیز بدی ننوشته بودم . ان روزها نه رای مان را دزدیده بودید و نه گشت ارشادتان به پر و پایمان می پیچید ... سوالم این بود: چرا زیر پایتان فرش پهن نمی کنید؟ یعنی شما فرش ندارید؟ این کار شما مردم فریبی و ریا نیست؟ پس فرق شما که پول نفت را دارید با کودک فال فروش سر کوچه مان چیست؟ 

پرسیدم آقای رهبر می شود کلکسیون انگشترهاتان را بدهید و فرشی تهیه کنید برای مهمانان خارجی؟ 

یادم هست ان روزها "کوفی عنان" به زیارت شما امده بود و با پاهای بدون کفش روی موکتی نشانده بودینش 

کجای سوال من بد بود؟؟؟

باری......

ده روز بعد زنگ زدم و پاسخ نامه ام را خواستم گفتند نیامده... دو روز بعد... یک هفته ی بعد و ده روز بعد باز زنگ زدم... ان آقای پیر مهربان که دیگر مهربان نبود گفت: 

گوشی دستت ببینم

چشـــــم !!!

الو!

سلام . ببخشید من حدود یک ماه پیش نامه ای برای آقای خامنه ای فرستاده بودم و الان پاسخم را می خواهم . همکارتان گفته بود تماس بگیرم

جواب نامه ات را می خوای؟

بلـــــه !!! لطفا

ببینم تا حالا دیدی یکی از خیابون رد شه یهو یه ماشین از رو سرش رد بشه و فرار کنه؟

بله؟؟؟؟

تا حالا شنیدی یکی بچه اش بره مدرسه و دیگه برنگرده؟؟؟

بــَ بـــَ ّبلـــــــه؟

برو زن ... برو پای گازت غذات نسوزه تا زندگیت رو به اتیشس نزدی....



آقای ولی فقیه .... باورتان می شود؟ از دفتر شما با من اینطور حرف زدند

یک هفته بعد وبلاگم که تنها و تنها در مورد حقوق زنان و فعالیت های کمپین یک میلیون امضا بود ابتدا فیلتر و بعد تخلیه مطالب شد 

من سیاسی نبودم و نیستم تنها با شما موافق نبودم و زن بودن و زنده بودنم را جور دیگری می خواستم ... همین 

به اصرار خانواده خفه خون مرگ گرفتم

کاری نکرده بودم.... با مقام معظم رهبری مکاتبه کرده بودم. دلم از سکوتم در عذاب بود پس وبلاگ دیگری باز کردم به نام " زن نیستی تا بفهمی" آقای رهبر شما زن نیستی تا بفهمی زن بودن در ان دیار چقدر سخت است 

در وبلاگم می نوشتم و خانه داری هم می کردم و در شرکتی هم کار می کردم .... می دانید آقای رهبر؟ زندگی خرج دارد. خبر دارید که !!

این میان مدام برای شما نامه می نوشتم اما ما که نوریزاد و کیهانی نبودیم ... نامه هامان در وبلاگ هامان دفن می شد ند

تهدیدها توسط فرزندان تازه پشت لب سبز شده ی شما برایم عادی شده بود ... دروغ نمی گویم ... انگار که روحیه می گرفتم از انها فحش می خوردم 

گذشت

گذشت

گذشت 


تا انتخابات خرداد سبز  شد ... نگویید یادم نیست که یادتان نمی رود ان روزها . چه شوری بود و چه هیاهویی... انها که با من بودند می دانند که به همه چیز شک داشتم ان روزها حتی به سکوت نیروهای پلیس در برابر شعارهای تبلیغاتی که شما را تهدید می کردند اما خوب بود به هر حال فضایی بود برای فریاد زدن .... چقدر فریاد می زدیم یادتان هست؟؟؟

شما لبخند می زدید که اینان دیوانه اند... ما دیوانه نبودیم آقای ولی فقیه... ما فقط صداهایمان را رها می کردیم ... بغض هایمان .... اشک هایمان

روزهای عجیبی بود . نقاب از صورت خیلی ها کنار رفت... خیلی ها که انگار با ما بودند فهمیدیم از ما نیستند ... ترسیده بودند . از چیزهایی خبر داشتند که نمی گفتند . ان روزها به من گفتند: انقدر خودت را به اتش نزن... ما چندین رای نوشته داریم از حالا باور نکردم

اگر هم باور کردم نخواستم به روی خودم بیاورم .... بگذریم تکرار مکررات نمی کنم

ان نماز جمعه ی شوم شما رسید... خدا می داند که چطور دو زانو دز برابر تلویزیون نشسته بودم تا بشنوم حکم مقتدرانه ی شما را... که شما دستور خون دادید... تشنه بودید .... من سرم را گرفتم که: وااااااااای آقای رهبر تشنگی اش را اعلام کرد

حلال کنید.. نکردید هم مهم نیست. همان لحظه گفتم : خاک بر سرت که خراب کردی همه چیز را ... خاک بر سر مشاورینت حتی

کشتی و کشتی و کشتی اما سیراب نشدی

فرزندانت چون آقای نوریزاد حتی صدایشان بلند شد . البته من هرگز به این توابین ناگهانی ایمان نداشته و ندارم چون نوریزاد ها و سازگارها و امیر ابراهیمی ها و گنجی ها اما خوب بود... ما حکم بچه های یتیمی را داشتیم که هر نوازشی عقده هامان را اندکی آرام می کرد

روزها به خیابان می رفتیم ... شب ها به پشت بام و نیمه شب ها به وبلاگ نویسی

الله اکبرهامان را خدا نشنید و من باور کردم خدای تو قویتر است

ان روزها باز برایت نامه نوشتم ... اما این بار زیاد مودبانه نبود... خداهایمان را به مقایسه نشانده بودم. نامه ام را خواندی آقای ولی فقیه؟

فکر کن که خوانده باشی!!!

ان زمان که نامه ی نوریزادی نبود ... برادران سایبری ات مرا به سلاخی بردند ... چه تهمت ها که نزدند ... چه نارواها که نگفتند .. شب و نیمه شب چه آزارها که ندادند 

پدر و مادرند می ترسیدند

من جلای وطن کردم

سخت بود ... درد بود.. تحقیر بود ... نا مساواتی بود ... دلتنگی بود اما هرچه بود و هرکه بر سرم می زد با خودم می گفتم : غربت یعنی همین ... در سرزمینم با من چه کردند که این اغیار مرحمت کنند

اینجا که امروز هستم سایه ها همه سبز شده اند... سایه های سبز ایرانی یکدیگر را می درند ... دینشان را عوض می کنند ... امیال جنسی شان را به مزایده می گذارند و کلاه بر سر این اغیار می گذارند تا زنده باشنداما زنده نیستند... اینجا فرزندان ایران همه مرده های متحرکند ... دردمندند اما درد را حس نمی کنند

اینان همه فرزندان همان سرزمینی هستند که " تو " تصرفش کرده ای 

آواره اند عجیب اواره اند

می گویی نه؟؟

نشان به آن نشان که تا امروز شما هنوز در خاک من هستی و من به جرم اعتراض هایم به نفس نکشیدن آواره ام... خوش باشید که امثال من هر روز آواره تر از قبل می شوند... امروز چند نامه را که خطاب به شما بود خواندم... نوشته بودند هنوز فرصت هست که شما به مردم باز گردید

خودتان چه فکر می کنید؟؟؟

فرصت دارید؟

اگر از من می شنوید... ندارید . شما هیچ فرصتی ندارید 

حتی فرصت مردن هم ندارید ... چون نام آلوده اتان هرگز پاک نمی شود حتی با مرگ 

راستی آقای ولی فقیه بچه های ایران بیرون از آن خاک جان هم می دهند خبر دارید؟ جنازه شان روی دست کشورهای دوست و دشمن می ماند 

آقای ولی فقیه... ما ده سالی می شود از شما می پرسیم و شما جواب نمی دهید... به محاسن نورانی تان قسم ، یه خاطر آقای نوری زاد این بار به سوال من پاسخ دهید.... چه می شود که سربازان و فرزندانتان مقابل شما قرار می گیرند؟

یک خواهش هم دارم. لطفا به جای نامه های آقای نوریزاد امر کنید آقای " زید آبادی " نامه ای از زندان نه به شما صد البته که به مردم بنویسند
قول می دهم پس از خواندن نامه ی آن مرد بزرگ یک روز از آوارگی هایم را به لطفی که کردید ببخشم

اگر زحمتی نیست زندانیان را ازاد کنید ... سعی کنید انسان خوبی شوید و با مردم به رافت برخورد کنید 

اگر وقت کردید شمعی هم از طرف من بر مقبره ی کشته شده های جنبش سبز روشن کنید

تا یادم نرفته ان دو بزرگوار را هم از حصر آزاد کنید 

حق مردم را بدهید... پول نفت و منابع دیگر را می گویم

خلاصه که آقای رهبر خوبی بشوید لطفا دیکتاتور نباشید

برای خودم چیزی نمی خواهم جز دعای خیر مادرم 

شنیده ام موج نامه نگاران به سمت شما ریخته اند تا با آقای نوریزاد پودر شوند

می بینید چه مردم ساده ای داریم؟ 
قدرشان را نمی دانید به خدا 



اللهکم مع الظالمین

اللهم فک کل اسیر 


نازنین جلیلیان

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

...598...


از خراب شدن رابطه نترس.... پیش از هر رابطه ی رو به خرابی چندین علامت و نشانی بر سر راهت قرار می گیرد حال این تویی که به علامت ها نگاه کنی و از خط رد نشوی و در صورت بودن چراغ قرمزها بایستی. 

همین که نگاهت کند اما نگاهش با تو جرف نزند
همین که بی دلیل برود و برای ماندن دلیل بیاورد
همین که تو دلت بگیرد و شانه های او آرامت نکند
همین که مدام بپرسی: دوستم داری؟ 
همین که لباس هایش عطر همیشگی را ندهند
همین که بالشش یاداور لحظه های خوش آغوشش نباشد
همین که هنگام خداحافظی نگاه بی تاب تو را ببیند اما قدم هایش کند که نه سریعتر شوند از ترس ماندن
همین که جواب تلفن هایت را ندهد
همین که تو با او تماس نگیری و او بداندگله مندی اما از این وضع راضی باشد
همین که احساس کنی از محافظه کاری خسته شده
همین که بوی آغوشت نفس هایش را تند نکند
همین که ببینی داری خط می خوری حتی با مداد رنگی

و هزاران همین و همان دیگر که تو بهتر از من می دانی یعنی که رابطه دارد بر سرت خراب می شود .
یعنی امروز حرمت سلام دیروز را نگه نداری فردا حتی سزاوار خدا نگه دار هم نخواهی بود... بی خبر می رود و تو می مانی با یک دنیا سوال و چرا های بی دلیل ... چرا که برای تمام سوال هایت هزاران پاسخ از پیش آماده داشته ای اما خودت را فریب داده ای

کاش دست کم خودمان را نفریبیم

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

...597...








من رخ نشان دادم به آفتاب
تو رخدادی در من
و اینگونه نطفه ی عشق در زهدان نابارور باورم رویید

به این سادگی ؟؟

هیچ کس نداند خدا که می داند
مریم وار اگرچه نه
لیلا گونه پیشانی به خاک می سابیدم
باد درگرفت
شن ها به آسمان رفتند
گردباد در من پیچید
ابر دستم را گرفت
مرا برد تا تیزی لبخند ماه

شب زخم دیدم
شب زخمی شدم
روز نبود
روزنه نبود
نور نبود

به خدا رسیدم
عشق را دیدم

نه در باغ و بستان
نه در میان گل و کنار آواز بلبل

من او را
در تاریکی خیابان های سرد و بی روح جهنم قدم زدم

چون بره ای رها شده
میان بی شناسنامه ترین گرگ ها
نگاهش کردم

لای لای خواندمش
قصه نوشتمش
گرگ ها خوابیدند

گرگ و میش بود
سرد بود
گیسوانم اما شکوفه می زدند


آفتاب......

خدا در نگاهم پیچید
من صدایش کردم

و تو
گوشه ی لب هایم روییدی
معجزه در گونه ام گل کرد
من لبخند شدم

روز را بوسیدم
با نور خوابیدم
باورم بارور شد

باورت می شود؟
عشق در من آرام خوابید 

...596...


خداوندا کمی بنشین
کنار این دلِ تنگم
که ننویسم دگر اینجا چه دل تنگم

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

...595...

گفتی
 تو
دشت پهناوری
لاله زاری
پرشور و شرر
حیف مشو

گفتم
مترسک دستانم پیر شده اند
 نوکم می زنند کلاغان دشت
 مبادا به چشم شان بی اعتبار شده ام؟

گفتی
بلند شو
آسمان شو
عقاب نه
همان گنجشک باش
پرواز کن

گفتم
ابر شدم
باریدم
خاک شدم
دل کوک ِ سرخوش

آسمانم کجاست؟

گفتی بخند
گفتم لبم کور است

گفتی ببار
گفتم دلم شور است

گفتی شب است بخواب
گفتم رویای من رفته
پی جرعه ای نور است

انقدر گفتی و گفتم
تا که بیدار شدم
کنار چشمه ی واژگان تو
مترسک که نه
پرنده ی خسته ای در آرزوی پرواز شدم

نشان سینه ی بی قرارم شدی
نشانه گرفتم قرار را
مسافر شب های ماندگار شدم

همان مترسک خشکم
که آه بافته بودم به سر
باد مرا برد یا اورد
نمی دانم اما
 در سرزمینی عجیب و غریب
کنار تو رسیدم
زیبا ترین کولی آرام روزگار شدم

پشت به کلاغ ها نکردم ولی
سر به شانه ی تو
نهادم
شهرزاد قصه گوی دشت ها شدم

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

...594...




هزاری هم که بزرگتر باشی و بزرگتری کنی... در خلوتت
تاریکی... تنهایی... غربت
 ترسناک است__________ گاه بسیار ترسناک است

دلت شور می زند و چشمت نور می طلبد

دستت می لرزد و گوشت هی صدا می شنود

هزاری هم که بزرگ شده باشی و بزرگتر

گاه زندگی با ادم ها عجیب ترسناک است




دلت جنگل می خواهد

و سرپنجه ی شیری که شاید پیر است

اما حقیقت است

...593...

تمام احساسم میراث پدری است
آن روزها که حافظ خوانی می کردم برای مادرم
و میان کتاب های پدر فروغ را یافتم
زنانگی ام تابید

دوازده ساله بودم
که یاد گرفتم واژه حرمت دارد

دیوان حمیدی را می بوسیدم
آرام سلام می گفتم 
 و آرزو می کردم این بار
با باز کردن کتاب 
معشوقه اش را در آغوشش ببینم

هرگز به آیدای شاملو در ایینه حسادت نکردم
اما می بوییدم عشق زیبایشان را

در کوچه ی مشیری چنان ارام قدم می زدم
مبادا خلوتشان را بشکنم
خوب فهمیده بودم به چه حالی از ان کوچه می گذشت 

  سیب مصدق را دوست داشتم
 دست نزدم
خودش می دانست و باغبانی که عشق را رماند

اما واژه باران شدم
شور بودم
شعر شدم

آموختم
صبوری زیباست
زن زیباست
و عشق نوزاد هم آغوشی قلم بود با کاغذ 
در اغوش من

آسان نیست می دانی؟
برای نوشتن باید درد و بغض را با هم بلعید
اشک را از لیوان چشم سرکشید
و نفس را هی سابید به تن کاغذ
مبادا بنشیند زانوی غم بغل کند و
نفرین شود
آه بکشد
دل مات شود

انصاف نیست
انطور که به باد می دهند واژه ها را
فردا تمام رویاها به خلوت هم سرک می کشند

مرزها می شکنند
و باور قلم از دل بی گناه کاغذ
هی دور می شود
دور
دور

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

...592...






لنگ لنگان
سمت احساسم راه رفتم

دست عشق را گرفتم 
و از خیس نی نی چشمانم
کشان کشان 
بردمش تا خشکی قلبم
در عمیق ترین حفره ی دل
دفنش کردم
درست کنار خاطره ی تو

سیاه پوش شدند تمام درختان راه
و آسمان آرامشان می کرد
گریان گریان

...591...


اینجا نزدیک سحر است و زمان زوزه ی کفتارها می رسد

کفتارهای این اطراف "بعضی" شان فردای شنبه ها
کتاب به دندان می کشند
و با لاشخورهای آبرو
خون خواهری و برادری می مکند
و از لاشه ی تهمت و داوری لب می گیرند

من یک شنبه هایم را به جیر جیر فنرهای زنگوله وجدان نداشته شان بخشیدم

در این فضای مسموم
میان این همه ادعای مصلوب خالی از آدمیت و سرشار از توحش
بوی لاشه نفسم را بسته

تنفس می کنم خط به خط احساسم را

باشد که باشم

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

...590...



تاوان دلم را چشمم داد
چشمم کور
تو آسوده باش

من لب لال می کنم
تو بال  باز کن
پرواز نزدیک است 

 بالا برو
بالاتر

خدا را چه دیدی
شاید من هم سقوط نکردم

تنها
سَقَط شدم

پرواز..... پرواز است

این تازیانه عشق نیست
اشتباه نکن

که من تاوان زندگی را می دهم

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

...589...




من عطر مهرت را در رگ های تنم می بویم
و صدای بلبلان سرزمین آغوشت که دور نیست
نگاهم را آبی کرده

مرهم می شود نی نی چشمانت
بر درد دیدگانم 

بگذار آسمان زین پس تا همیشه سخت ببارد
و بادهای وحشی
زوزه کشان سیاه دل ترین ابرها را 
به جدایی ستاره هامان بگمارند

به خیالشان من و تو
 روی زمینی که آنها قهرآلود قدم می زنند
امکان لنگیدمان هست

ساده اند
بسیار ساده اند
           خوب ِ خوب ِ خوب ِ من          

 زیر چتر مژگان تو
 بانوی امن ترین سقف دنیا منم

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

...588...



بودن و نبودنت
 سکوت و حرف زدنت
سر بر بالین گذاشتن و برداشتنت
خواب دیدن و بیدار بودنت
دستم را گرفتن و رها کردنت
به من عاشقانه نگاه کردن و دیگری را دیدنت
من را بوسیدن و با او سفر رفتنت
او را نوازیدن و به من تکیه دادنت
لب دیگری را گرفتن و سیگار من را پک زدنت
به من شب به خیر گفتن و رویای دیگری را دیدنت
به دست من خسته نباشی گفتن و با دل او درد و دل کردنت

من را فرستادن و او را آوردنت
هرچه بود
با من زندگی کردنت
مردانه نبود

مردانه

نبـــــــــــود


مردانه 

بگو

بدرود

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

...586...


سرم درد می کند
قهواه ام سرد شد 
همسایه ام فریاد می کشد
دنیا بی برنامه شده است
خبرها همه از دهن افتاده اند
کلیدم را گم کرده ام
کفش هایم هنوز به پاهایم آویزانند
درست مثل من که به دنیا آویزانم
هیچ وقت سرما عرقت را درآورده؟
نخند
اشک مرا درآورد
امروز می لرزیدم
سردم بود
ناهار امروزم نسوخت
بس که خیره شدم به آتشش
دستم سوخت
دلم هم می سوزد
برای دستم که می لرزد
گفتمت؟ سرم درد می کند
سر تو را من درد آوردم؟
چرا؟
گلایه نکردم
گلایه نمی کنم
شکایتی نیست
درد و دل می کردم

راستی

گفتی
 می آیی 
 نیامدی


همین


...585...


قشنگ ترین مامان دنیا

______________________________

برای چشمان عسل شهدِ اشک بارش
دلم تنگ است
برای عطر روسری اش در باد
برای همه مهربانی دنیا گوشه ی لبش
دلم تنگ است

 ناز کردن موهایم به انگشتان کشیده و خسته اش
 نگاه کردن به من گویی که آینه اش هستم

برای کنارش حرف زدن و او به خواب رفتن
برای معجزه ی سجاده اش دلم تنگ است


دلم برای تمام بودنش تنگ است
دنیا دور از  مادرم عجیب بی رنگ است



...584...


یرای او
که نگاهش 
حرمت اشک را به یاد چشمان من آورد
صدایش
 نبض سینه ام را موسیقیِ جاریِ حیات کرد
و بودنش
 تمام نبودنم را نابود کرد

برای او
که دلم را می لرزاند
پایم را می لغزاند
چشمم را می بندد

اما
دستم را می گیرد
و با من
تمام خیسیِ راه را
شاعرانه قدم می زند

برای تو
که با تو
دوباره
من
شدم

شعر شدی
شاعر شدم

برای این همه شانه های تو را داشتن

قامت می بندم بلند بالای عشق را
زیر سایه بان مسجد دستانت
و ذکر می گویم
آرامش آنها را که بر سینه هاشان
عشق ریسمانی است
برای دست و پا بستن دلهاشان

برای تو.............

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

...583...



 ردِ پوتین های دروغ را 
بر بن بست باورم می بینم

پاک نمی شوند 
نه به اشک چشمانم
نه به زلالی ایمانی که شاید نیست
اما
 به خدا
 تلاش می کنم برای باز باریدنش
پس خرده مگیر از شکستگی نگاهانم

یادت هست؟
 باورم را دانه دانه کردم 
در پیاله ی افکارم
شهد و شربت زدم دلم را
تا تو خوشرنگ شدی
به چشم باور من
با محبوبه شب یکرنگ شدی 

پلاک کردی نامم را به درب خانه ات
کلید به دستم دادی
محبوبه بودم
شب شدم
نازنین بودم
آهنگ شدم
به خیالم که در خیالت
شباهنگ شدم
برای باغچه دستانت
دلتنگ شدم

دلت آمد؟
به درب روسپی خانه کاغذ زدی
که کلیدت را در نمی دانم آن بن بست دروغ
گم کردی؟

گفتی دزد خانه ات را زد
تا مبادا زنی سایه ام را در حیاط دلت ببیند

از چه ترسیدی؟
که گَس سینه هاشان را به مردان کوچه ببخشند
روی بر تو ترش کنند؟


باورم داشت می رسید آن روزها
داشت شیرین می شد
یادم هست
یادت نیست؟

و امروز هنوز
پا به پای تقدیر
نفس نفس می زنم
که
دستم  را از تیزی دندان  نگهبان خانه ات برهانم

سنگ سکوت می زنم
بغض  انزوا می شکنم
که آآآآآی مردم  
من دزد خانه اش نبودم
نیستم
تنها و تنها
زن بودم
رگ تنهایی را زدم
عاطفه ام را زیستم

جرمم این است

در نبستم
دل بستم





۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

...582...


زمین با زندگی من راه نیامد اگر
من او را قدم به قدم به آسمانم می شناسانم
با تمام کهکشان ها
ستارگان 
ماه و خورشید
آشنایش خواهم کرد


تا پایش باز شود به سرزمین آرزوهایم
بنشیند کنار جوی روان فرداها
 شرمش را بسپارد به آب چشمانم

برایش قصه ی ماه پیشانی بگویم
امیدوار شود به دعای خیر مادرم

زندگی شود
همراهم شود
هم گامم شود


روزی
شاید

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

...581...




وقتی نیستی 
نیستم
تو کنار من نیستی
من خودم نیستم

...580...



سامورایی با شتاب به هوا پرید
ضربه اش فرود می آمد اگر غرورم به دو نیم می شد...

سامورایی شمشیر در هوا می چرخاند
و من سراسیمه غرورم را در سینه می فشردم... 

 فریاد کشید 
قلبم شکافت 
غرورم زمین ریخت

سامورایی می رفت تا جشن فراموشی بگیرد________ 
و سلاحش را برای نبردی دیگر تیز کند

و من دل شکافته
روی سپید چون 
عروس سرزمین گیلاس ها
تکیه بر شاخه ی درختی
به آواز مردی دگر گوش سپردم
از آن سوی رود
که برای رزم آماده می شد 
دل به سنگ می سابید
تیز بین می شد


شمشیر دو لبه است این حقیقت
 که
تو هم نباشی زن دیگری خواهد بود ... عشق دیگری خواهد امد.... 

تصویر اندام مردانه ی سامورایی دیگر در آب افتاد


راستی.... 

فردا واقعا روز دیگری است؟

...579...





دلم مدام از بزرگ شدن بچه ها ضعف می رود

من اما بزرگ نشدم

حتی روزی که زن شدم
شبی که مادر شدم
در من اتفاقی افتاد
اما هرچه بود
من بزرگ نشدم

هنوز دخترکی کوچکم
که کودکانه زندگی را گاز می زنم

بغض که می کنم چانه ی دل نازکم می لرزد
از دست غریبه ها شکلات می گیرم
و با لبخند به همه سلام می کنم

هنوز روی کاشی های خیابان لی لی می روم
و با نوای دل ای دل مردی عابر سر به رقص می نازم

من هنوز از انسانها نمی ترسم

مادرم همیشه می گوید
تو هیچ بزرگ نشدی... نمی شوی

و من نفهمیدم این یعنی

خوب ها یا بدها؟

...578...





سال هاست بودنم را در پس سکوتی سرد و پرآزار حد می زنم تا به شکنجه ی زبان تلخ انسانها گرفتار نشود

سال هاست قلم نوک زبانم خیس می خورد و خونابه ی ذهنم اسرار قاعدگی کاغذ را بی قاعده هویدا می کند

می دانی آزار درد دارد
اما ملال از من رفته و انتظار آغوش گرم ادمیان 
جایش را داده به دستانی که به دور زانوانم پیچ خورده اند
برای در آغوش کشیدن تمام خودم

پس بی جهت ضربه هایت را به شناسنامه ی عاشقی مزین مکن
زادروزی در کار نیست 
برگ آخر شناسنامه ام یک برگ نیست
برگ برگ با هر نیش زبان روزگار می میرم و به جبر زنده می شوم 

تا شبی این سیاه زخم چرکین سر باز کند و این عقده ترک خورده از زمین پاک شود
شاید آن شب ماه بر سنگ سیاه روی سینه ام بنویسد
دخترکی با سکوت به سکوت رفت

و لبخندش را جای گذاشت کنج پیشخوان عادت
تا تصویر یادگار زنانگی اش آرامتان را بر هم نزند

و رفت

آرام

...577...





دیشب خدا را خواب دیدم
خواب خواب بودیم هردو اما بیدار
دست به چشمانم کشید گفت 
بخواب اندکی دیگر صبح است
گفتم می شود؟
...باور کنم که صبح می شود؟
بوسه بر پیشانیم زد
روی دستش غلتید
آرام گفت:
بخواب

شانه اش می لرزید
صدای شکستن دلم را برداشت
خراب بود خراب 

گفتم آرام باش خدا
شکستنی برای شکستن است
فدای سرت
بخواب
من دختر چهل تکه های شب زری هستم
دوخته بر لب خورشید

با صبحم چه کار؟

...576...



دیگر هیچ کجا امن نیست
حتی جایی که هیچ کجا نیست
درست مثل این جا

باید رفت

...575...





عطر تنت چسبیده به بال شاپرکی
که نشسته درست روی صندلی تو
ته سیگارهایی که بوی زندگی می دهند
و رد کفش هایت 
که از هر طرف باشند
... برای من از آمدنت می گویند

باورت می شود؟
رفتنت زیباست
چون نوید آمدن فردایت را می دهد

می دانی؟
سکوتت دلنشین است
بس که انتظار شنیدنت زیباست

دلهره تلخ نیست
آن زمان که تو آرامم کنی

انتظار سخت نیست
وقتی دل تنگ توست

و نازنین زیباست
از روزی که عشق توست

...574...





بر من ببخشید اگر نمی توانم قبول کنم بر تشک هامان لم می دهیم و عکس های دخترکی زیبا را بر صفحه ی توهم هامان سنجاق می کنیم و با نوای همدردی و هم گامی اشک جسم بی جانی را به رخ جماعت می کشیم که هرگز درکش نکردیم و جز زیبایی تصاویرش هیچ گوشه ای از سیاهی زیر چشمان گود رفته اش را ندیدیم

بر من ببخشید که این روزها از شعار و ادعا عجیب خسته ام

کاش روزی که من نیستم کسی ادعای کنار من بودن را نکند که جز اندکی هرگز کسی حتی صدایم را هم نشنید

...573...





این روزها عحیب کفش هایم را دوست دارم...چیزی مثل خانه و خیابان معنا ندارد. شلوار جین به تن و کفش هایم مدام به پاست.... جایی باید رفت؟ کاری باید کرد؟
من برای چه مهیام؟ 
این همه حشره عجیب در گوشم وزوز می کنند و من حشره کشی ندارم....پسری همجنسش را می لیسد و من از صدای جیر جیر تخت بالا می آورم و حشره کشی ندارم... زنی مست می کند و عربده کشان مرا نیش می زند و من حشره کش ندارم.... مردی با لهجه ای نا آشنا... پشت گوشی در خیابانی ناشناس تر از خودش به ارگاسم می رسد و من باز حشره کش ندارم --___________باید حساب کنم چند حشره کش برای این همه حشره کافی است تا شاید دیگر صدای کثیف هیچ دو پایی گوشم را نیازارد.می خواهم سوسک ها را ببوسم و به پاکی مگس قسم یاد کنم در معبدی که خدایش کر نیست شاید معجزه ای شود و میان این همه موزیان روح آشام من زنی باشم که بی ادعا تنها دامنم را جمع کنم تا لکاته ای سالک به صورت مرا به خون پریود ننگینش نیالاید

روزهای پریودی مثلا زندگی من

...572...



بیا برای فردا آرزو نامه بنویسیم

خط اول بســـــم یاس
خط آخر ....
بماند به انتخاب پیچک احساس

... و بیندازیم در حوض خیس چشم هامان

تا خدایی نه دور .... نه نزدیک
اجابتگاه دل ها مان را بنا کند
درست در مسیر نگاهامان

سنجاقک دل رها شود از شیشه ی عشق فروشان 
و بنشیند بر سر عروس آرزوهامان

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...571...




می نویسم
نه به خاطر تو
نه برای عشق
برای نفس

برای ماندن می نویسم
تا نپوسم نفس به نفس

تا آه نکشم
تا نشکند این وامانده دل بی صاحاب
بیشتر از این

تو نخوان
بگذار هیچ کس نخواند

من می نویسم
که ناچارم به زندگی

...570...


کنار این همه خاطرات زشت لبخند می زنم 
تا از زاویه ی نگاه زندگی
تصویر شادی از من دیده شود
و ژست خوشبختی دیگران خراب نشود
لبخند د د د 
سه 
دو
یک

مُرد
تمام


...569...



دور که می شوی
 تازه می فهمی چقدر دیر شدی
 برای زندگی 
شروع می کنی به دویدن که زودتر برسی
 می بینی که آخ........... 
انگار

 پیر شدی


...568...


اگر این همه واژه را قربانی تن من می کنید
شما را به عطر تن یاس
به نجابت شقایق 
به گونه ی سرخ لاله
به قلب تنهای نیلوفر
وسط برکه ای عاشق
به هر آنچه می پرستید و دوستش دارید سوگند می دهم

نکنید
واژه را قربانی تن من نکنید

که من در قربانگاه زندگی
با دستان چروکیده و کرخت سرنوشت
چنان حرام ذبح شدم
که سزاوار آب هم نبودم گویی

واژه را حرام تن من نکنید
نگاه کن
انکه زیر بال خسته ی کلاغ روزگار روبروی آنهمه خفاش 
لخت خوابیده
همان که از تن من بریده است
روح سرگردان من
یا
روح من سرگردان است
یا شاید

نمی دانم

هرچه هست
خسته است
بریده است

او را دریابید

...567...


حس بدی است دلبسته ی ماه شدن
همان ماه فتانی 
که همیشه ستاره ای کنج لبش را می بوسد
برای نرمی لبخندش

حس تلخی است به ستاره حسادت کردن
ستاره ای که هرزه گرد شب و ماه من شده

شب هایت عجیب سیاه می شوند
ستاره که ببینی می لرزد تنت
روی بر می گردانی نا خواسته از آسمان شب

...و اینجاست 
که ماهت را هم نخواهی دید

ای ماه
ای ماه
تو و هوس شب هایت
با آسمان من چه کردید
که نه چشم دیدن ستاره را دارم
و نه دل به روی تو خوش می کنم

تاریکم
می بینی؟
عجیب تاریکم
منی که
 به شب و ماه و ستاره 
با شعرهایم زندگی می دادم




...566...


به خودتان نگیرید
 من خود به خود 
بیخود شدم...

 بی خودی شدم



...565...


لنگ لنگان رفتم به سراغ ایینه
دست عشق را گرفتم و از خیس نی نی چشمانم
کشان کشان بردمش تا خشکی قلبم
در عمیق ترین حفره ی دل
دفنش کردم درست کنار خاطره تو

...گریه می کرد و می گفت
ببخش
 نه به خاطر خودش به خاطر تو
و من گریه کردم و گفتم 
نمی توانم
به خاطر خودش
 و به خاطر تو

به خاطر عشق
به خاطر خودش

که بی حرمت 

شد


...564...


بی گمان سنگ تمام بدگمانی ها
از کمان سرکش ابروان تو 
به قلب باور من پرتاب شد

ابروانی که سایه ی چشمان لخت بود
نه نگاه آرامی که تنها
خیس می شد
 از حجاب ابری
که زندگی دچارش کرده بود


...563...


صورتک ........... 
از بغض خسته شدم..... 
گونه ام را صورتی کنم لبخند می زنی ؟

صورتک؟


...562...




هنوز کوچکی بودم که کودکی نکرده بودم
لی لی بر بال خیال از حیاط زندگی به زندان حیات افتادم
عروسکم را باد برد و من هراسان و تنها
حیات را در خانه ای دیدم که در حیاطش ناروا می کاشتند

اشک ریختم به سینه ی خدا
عروسکی زیباتر از آسمان فرشتگان به آغوشم بارید
برای تداوم نفس رزهای سفید سینه ام
شیره شیره زندگی را از نارنج و انار معطر می کردم
اما شیرین نمی شدم
که حیاطش هنوز ناروا ثمر می داد

ابر شدم... بغض شدم... باریدم... خفه شدم
سیلی زندگی کوبید به گونه های صورتی رزهای سفید سینه ام
چشم احساس عروسکم تر شد
نه یک بار.... چند بار
زن بودم
مادرانه
خشم شدم... داد شدم..آتش گرفتم... دودی شدم... سوزاندم

تو امدی
دستت را دراز کردی که بیاااااااا
من آرام می نوازم گوش دلت را
حرف بودم... واژه شدم... شعر کشیدم.... باور دمیدم
هوا نبود... برزخ بود... شک بود... داد بود... ناروا بود باز
نه یک بار.... چند بار
اما تو بودی
و رزهای سفید من هرچند سخت ...نفس می کشیدند باز

این بار تو زدی
تو زدی
ریشه ی خیالم را شکستی و رز رز ناز باورم را پرپر کردی
تا رویای نمی دانم کدام چشم و چشمک را بنوازی
حالا من و عروسک و رزهای سفید سینه ام
ابر شدیم... بغض شدیم... باریدیم 
س ک و ت شدیم
س ک و ت
تا شیرینی امروزسیب های سرخ و باطراوت رویایت
ترش آوندهای زخمی ما نشود

راستی حال همه ی ما خوب است
جای هیچ نگرانی نیست
تو خواه باور کن... خواه نه



ملالی هم نیست
بی تابی نکن
من هنوز تاب می خورم زندگی را
تا نوک بلندترین برج آرزو
بالا... بالا... بالاتر

...561...


بوی هوس سوخته به مشام می رسد از مطبخ احساست
حرارتت را کم کن
بگذار مغز پخت شود عشق خامی
که عطر دل انگیزش 
دل هرچه گربه را به ضعف برد
و مرا به درد


...560...



با من از شب و هیاهو ننویس
تو بمان و آن همه ستاره ات
من میان شب بی ستاره ام
از آسمون صدکویر خسته آفتابی ترم


...559...



باید قلم را زد به بی رگ هرچه باداباد 
درد دل ها را نوشت

باید از تو کنار رود نوشت
تا آب ببرد خاطرات تلخ را پشت سرنوشت

تا بگویی هرچه بود قسمت بود
...خدا نوشت


...558...


کاغذ باور را هرچه بر شیشه ی چشمانم می کشم
تار تر می بینم
بوی عفونت و زخم کهنه می دهد
 اخبار این روزها


...557...







من هنوز خستگی راه در تنم مانده
تو مسافر تازه را به انتظار نشستی

یادت باشد رسم مهمان نوازی ساده است
کوتاه بگویم

هرآنچه با من کردی
با او نکن


...556...


خبرم هست که مهمان داری
خبرش هست که مهمان داری؟

یار دیرین تو از من رنجید
خبرش هست که تو 
باز به ابر دل او
نه دل من
نه دل ما

بار بسیار داری؟


...555...



دیوانه شدند واژه ها 
مدام سرک می کشند به نوک انگشتانم
دود می شود باور تو حرف به حرف
نمی خواهم... باور کن

اما
دیوانه شدند واژه ها
از تو دلگیرند

آهااای
من که نیستم در خلوتت چه می کنی
که باد زوزه کشان و اشک ریزان
مدام به واژه هایم از تو گلایه می کند

خبر داری
باد خبر داده واژه هایم را
که تو
مهمان عزیز داری

من نفس های توام... خود گفتی
عزیز تر از نفس
یعنی چه؟

یادم بده 
بعد در را باز کن


...554...


بازی یعنی همین
جدی بگیری اش می سوزی
شوخی بگیری اش می سوزی
قبول!!!!
اما بازی هم قاعده دارد 
ندارد؟


...553...



چیزی گم شده در وجودم
که سایه های خیالم چون مستان در به در
به در و دیوار می خورند 
داد می کشند
و نامی را صدا می کنند
که آشنایم نیست

جایی خواندمش می دانم
شاید روزی دیدمش نمی دانم

بوسیدمش؟؟؟
نمی دانم

هرچه هست روزی خوانا می خواندم و می نوشتمش
نم کشیده سواد چشمانم 

دست خط خیالم هم دیگر آشنایش نیست


...552...


خوبی زخم های کوچک این است
که تو سخت می شوی در برابر ضربه ی اخر
درد می گیرد دلت
اما دیگر عجیب نیست
که چرا زد؟
نمی پرسی
چه را برد؟
مات نگاه می کنی
یا شاید به حد جنون می خندی
از درد


...551...


تو که زدی و بردی دل ما را
زخمی و خونین برگرداندی
چنان که سینه ام پس زد حضور دوباره اش را در طپش هایش
حریم حرم دل نگه نداشتی
حرمت ضریح واژه را نمی شکستی
غریبه


...550...





این روزها مدام مراسم خاکسپاری دارم
خاطراتت را یک به یک دفن می کنم
برای آبرو هم که شده اشک به چشمانم نمی نشیند
که خدا دستش بر شانه ام بود وقتی دروغ می بافتی به تنم
می دانی؟
رسم تازه به پا کرده ام 
به جای عزای تو
کبوتر آزاد می کنم 
شعر به شعر
لبخند می نشیند بر لبم
تو دفن می شوی
من پر می کشم



...549...




ساده بگویم 
بی هیچ تعارف و حاشیه
که شمع حضور تو درست قبل از سوختن بال پروانه ی احساسم
روی طعم شیرین زنانگی ام
خاموش شد
نه به نفس گرم عشق
که به های و هوی فریب

پروانه ام سالم پرید
زنانگی ام گس شد
انهم مهم نیست... اینطور نیست؟
راستی! سیب دوست داشتی؟
می خواهیم عکس یادگار بگیریم لبخند بزن
نه به آسمان نگاه نکن
هنوز شب نشده
ستاره چشمک نزده
بگو سیب
کلیک


دست روزگار لرزید
تصویر یادگارت هم تار شد
باز هم مهم نیست

سی و هفت ساله که شدم 

لنز دقیق تری برای احساسم خواهم خرید


...548...



من تو را دوست داشتم
نه در هیاهو که با سکوت
نه بر صحنه ی نمایش دلبرکانه
که پشت پرده ی چشمان حسود
نه بر لب سرخ صورت
که بر تن سفید کاغذ
من تو را نه در فریاد
که شکیبانه دوست داشتم
دور می ایستادم که باری بر شانه ات نباشم
به اشاره ای
سبک تر از بادبادک
رها شدم در هوایت ... یادت هست؟
بند دلم به انگشت باور تو گره خورده بود
دستت بی خبر از من به گیسوی خار ، گرفتار بود
بند بند دلم پاره شد
بادبادک احساسم رها
و باد مرا برد هی دور و دور تر
و تو آواز بر لب و شعر در سینه
به دور شدن من بی هراس می خندیدی
و باد مرا برد
دور دور دور
آری اری
من تو را این چنین دوست داشتم

در اشک چشمانم تر و تازه ات می کردم
نه بر بند رخت چشم همسایگان حسود ،خشک و افتاده
من تو را در واژه هایم پروراندم
نطفه ی مهرت را مادرانه
پشت حرارت لب هایم گرم کردم
تا زاده شود در کام من
عشق..........

حالا 
هرچند دیر
هرچند دور
نگاه کن... مرا بخوان

شاید بنفشه های دل نازک مرا
که تا دیروز پشت پرده ی نمی دانم کدام اشاره
پنهان کرده بودی
به دیدر افتاب ببری
و تصویر خودت را 
در خطوط کج و معوج احساس بر باد رفته ام ببینی
ببینی که در ایینه ی واژگان من چه زیبا بودی
و نه به من که به خود نیز 
خطا کردی

گاهی... هر از گاهی
نگاه کن ... مرا بخوان

هر چند دور

هر چند دیر


...547...


دل شکسته گاه به سایه ی مورچه ای بر حاشیه دیوار دل می بندد
حال مرا بفهم
من دل شکسته ی تن خسته
به سایه ی تو مَرد
دل بسته بودم
که هیچ
سر بر شانه ات گذاشتم
آرام خوابیدم

مَردی که از عشق مُرده بود
بس که معشوقه داشت


...546...


یک دل سیر گفتی :دوستت دارم
آبی باورم از تو اما زلال نبود 
دلم سیراب نشد


...545...



راستی پشت شیشه های رنگین سرسرای دلت
به کدام مسافر بیشتر دل بستی
به کدام بیشتر خندیدی؟
کدام را هرگز ندیدی؟
دلت را هیچ بوییدی؟

دلم برای دلت می سوزد
تو به عیش رفتی
او به باد

...544...



دنیا زیر و رو شود اگر
تو سقف احساس منی
پناه گاه هرگاهی که
ستون هایش صبوری دستانم
آینه کاری هایش اشک چشمانم
...آفتاب گیرش آهِ ماسیده بر لبخندِ لبانم
مهتابی اش ستاره باران نگاهت بر نگاهانم است

ماه پیشونی قصه هایت نیستم
مادرت خواهم ماند

...543...



دیشب خواب مردی را دیدم
در گوشش گوشواره بود
مردی که هرچه بود
اهل این بازی ها نبود

... اهلی شده بود به گمانم

مردی از اهالی بازی ها