من تو را دوست داشتم
نه در هیاهو که با سکوت
نه بر صحنه ی نمایش دلبرکانه
که پشت پرده ی چشمان حسود
نه بر لب سرخ صورت
که بر تن سفید کاغذ
من تو را نه در فریاد
که شکیبانه دوست داشتم
دور می ایستادم که باری بر شانه ات نباشم
به اشاره ای
سبک تر از بادبادک
رها شدم در هوایت ... یادت هست؟
بند دلم به انگشت باور تو گره خورده بود
دستت بی خبر از من به گیسوی خار ، گرفتار بود
بند بند دلم پاره شد
بادبادک احساسم رها
و باد مرا برد هی دور و دور تر
و تو آواز بر لب و شعر در سینه
به دور شدن من بی هراس می خندیدی
و باد مرا برد
دور دور دور
آری اری
من تو را این چنین دوست داشتم
در اشک چشمانم تر و تازه ات می کردم
نه بر بند رخت چشم همسایگان حسود ،خشک و افتاده
من تو را در واژه هایم پروراندم
نطفه ی مهرت را مادرانه
پشت حرارت لب هایم گرم کردم
تا زاده شود در کام من
عشق..........
حالا
هرچند دیر
هرچند دور
نگاه کن... مرا بخوان
شاید بنفشه های دل نازک مرا
که تا دیروز پشت پرده ی نمی دانم کدام اشاره
پنهان کرده بودی
به دیدر افتاب ببری
و تصویر خودت را
در خطوط کج و معوج احساس بر باد رفته ام ببینی
ببینی که در ایینه ی واژگان من چه زیبا بودی
و نه به من که به خود نیز
خطا کردی
گاهی... هر از گاهی
نگاه کن ... مرا بخوان
هر چند دور
هر چند دیر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر