آنقدر که مرا قوی دیدی
آنقدر که استوارم خواندی چون کوه
از کوه بودن تنها سنگی مانده در وجودم
... تکه سنگی درگیر کمان روزگار
باور کن دیر می شود
بیا...........
مهار کن این هراس پرتاب را
چند شبی است چشمانم روی هم نرفته
سیگار آمدنت را پک شماری می کنم
و انتظارت را دود
وقتی آمدی
شیر یا خط می کنیم
این بار شاید بخت با من یار باشد
آن وقت تو چشم بگذار بر دیوار روبرو
تا من قایم شوم
یک جای دووووووور
بروم........
بروم........
بروم ................
نه
نه
من می ترسم از این همه رفتن
با این همه فاصله
تا بخواهم پیدایت کنم باز
هزار بار محو شده ام از روزگار
آن وقت
گندمک دردانه را چه کنم؟
گنجشک های ساعت دوازده را چه کسی سیر می کند؟
لازانیای تو را چه کسی به این خوبی آماده می کند؟
چقدر کار دارم!
این بار هم من چشم می گذارم
تا تو باز قایم شوی
و من روزها و شب ها دنبالت بگردم
آنقدر که خسته شوم
به خود بگویم: خسته می شود
برمی گردد
فقط طنین صدایت را روی سیم ها اندازه می کنم
تا شاید از درک فاصله اش
بیابم رد قدم هایت را تا خانه
آنوقت
تا من رویم را برگرداندم
تو زود بیا
دست بگذار جای چشمانم
تو همیشه برنده باش
که چه ناشیانه ... ماهرانه ترین کارها را انجام دادی و می دهی
فدای تو
بیا و این بار
تا من برنگرداندم رویم را
تا خسته نشده ام هنوز
تا
دیر نشده
بیا
بیا و دست بگذار بر جای چشمانم بر دیوار
می ترسم از این همه تاخیر و درنگ
دیروز تجریش را در بهار دیدم
اما هنوز غبار روبی نکرده ام خانه را
این جا من سردم است
بیــــــــا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر