اینطور نمی شود
کار از حکایت صبر و بغض گذشته
نفس نفس می زنند این لحظه ها که غرق در اضطرابمان نشوند
که فرو نگذرند
دیدی؟
...طفلکی روزها و پس پریروزها رفتند
نکند روزی تمام لحظه هامان را زمان شخم بزند
و هیچ در باغچه رویاهامان نماند؟
نکند این همه سایه روی آفتاب را بپوشانند
نهال امروزمان را بپوسانند
من بی خوابیم را تعبیر کردم
دو ستاره پشت هم افتادند
و ماه در آب راکد بود
یا اب در صورت او ساکت بود
هرچه بود
من دی شب ها بی خواب ترین آرام
نه
آرام ترین بی خواب بودم
باز معجزه کردم
بی خوابیم تعبیر شد
قاصدک امروز
خبر فردا را به گوشم خواند
و تو غرق در دیروز بودی
به خدا
خواب می مانیم هااا
من از آن می ترسم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر