۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...513...




چشم و گوش دل می بندم
به روی هر انچه بی هدف نشانه گرفت آرامم را
خدا را چه دیدی
شاید تیرشان به سنگ خورد
نفس راه زندگی را پیدا کرد
 و من زاده شوم

نه در دامن خاک
که بر قله ی آن کوه
که سیصد و شصت و پنج روز سال
به زمستان وفادار است
و این روزها همدم سنگدلِ دلِ تنگِ من شده است

می خواهم پا به پایش یخ بزنم
ایستاده جان تسلیم آسمان کنم
تا این همه دلِ گرم
پرچم فتحشان را بر قله ی احساسم بیاویزند
و دل خوش کنند به بودن آن که می توان از او بالا رفت

تا خود آرزو
یک نفس
بی هراس از سقوط
که من ایستاده ام
چون کـــــــــوه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر