دست من نیست اگر مغرورم
دست من نیست که بی تاب شوم
به نسیمی که وزد بر دل تو
ودلت راببرد دورادووووور
... که مرا هیچ نبینی تو دگر
و بخندد دنیا به شکست تن مغرور دلم
که فلان... هان...
دیدی؟
به نسیمی زد و رفت
چون آن شاپرکی که گل قیمتی اش را گم کرد
و کنون باد گلخانه برایش آورد
من بمان و شیشه های در این گلخانه
من بمان و بوی عطر خوش آن خاطره که
در حیاط عشقت صد گل رز سپید به امیدت کِشتم
و تو می ری
و دگر به هوایم پَرِ امیدی نیست
قاصدک هست ولی خبری نیست که نیست
دست من نیست اگر می ترسم
از آن روز
که شهریور تو آذران دل غربت زده ی من باشد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر