۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...519...




دست من نیست اگر مغرورم

دست من نیست که بی تاب شوم 
به نسیمی که وزد بر دل تو
ودلت راببرد دورادووووور
... که مرا هیچ نبینی تو دگر
و بخندد دنیا به شکست تن مغرور دلم
که فلان... هان...

دیدی؟

به نسیمی زد و رفت
چون آن شاپرکی که گل قیمتی اش را گم کرد
و کنون باد گلخانه برایش آورد

من بمان و شیشه های در این گلخانه
من بمان و بوی عطر خوش آن خاطره که 
در حیاط عشقت صد گل رز سپید به امیدت کِشتم

و تو می ری 

و دگر به هوایم پَرِ امیدی نیست
قاصدک هست ولی خبری نیست که نیست


دست من نیست اگر می ترسم 

از آن روز
که شهریور تو آذران دل غربت زده ی من باشد 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر