۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...535...




گفته باشمت بغض خوش خیال
گذشت آن روزها که خیسی چشم ها حرمت داشت
بیا خاطر دل ما را نگه دار 
و آرام بگیر

 که این دل مغرورِ لب پر شده 
خلوتی می خواهد به سکوتِ سال ها شکستنش 
تا حرف حسابی شود
به حنجره ی فشرده ی دوره گردی
که گمان می کرد 
نجابت همان لبخندی است که بغض را پشت گونه های مرطوبش پنهان می کند

و صبوری اش حماقت فریادی بود که هرگز رهایش نکرد

آنقدر قلم و کاغذش کنار هم خوابیدند 
تا اندیشه اش باردار نطفه ای شد
که به جرم واژگونی در رَحِمِ بی رحم روزگار
مرده به دنیا آمد
و جنازه اش در زباله دان داوری ها رها

حالا که تمام رفتگران این شهر غریب زا
 برای مجازاتم دست به دامن جن و انس شده اند


تو حرمت دل ما را نگه دار و آرام بگیر
نه
خفه شو

بغض خوش خیال

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر