۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

...489...



به اون خود خدا که دوره خونه اش
به مهر اون که می گن امنه شونه اش
به جون اون پرنده که باد برده به یغما آشیونه اش
به این شعری که بغضه زیر گونه اش
به درد بی درمون دوری
... به رفتن و نموندن تو صبوری
به جنگیدن برای اون که اسمش زندگی نسیت
به پوسیدن به پای هر چه که دلبستگی نیست
من اینجا 
خسته 
و خسته 
و خسته ام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر