۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

...577...





دیشب خدا را خواب دیدم
خواب خواب بودیم هردو اما بیدار
دست به چشمانم کشید گفت 
بخواب اندکی دیگر صبح است
گفتم می شود؟
...باور کنم که صبح می شود؟
بوسه بر پیشانیم زد
روی دستش غلتید
آرام گفت:
بخواب

شانه اش می لرزید
صدای شکستن دلم را برداشت
خراب بود خراب 

گفتم آرام باش خدا
شکستنی برای شکستن است
فدای سرت
بخواب
من دختر چهل تکه های شب زری هستم
دوخته بر لب خورشید

با صبحم چه کار؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر