هنوز کوچکی بودم که کودکی نکرده بودم
لی لی بر بال خیال از حیاط زندگی به زندان حیات افتادم
عروسکم را باد برد و من هراسان و تنها
حیات را در خانه ای دیدم که در حیاطش ناروا می کاشتند
اشک ریختم به سینه ی خدا
عروسکی زیباتر از آسمان فرشتگان به آغوشم بارید
برای تداوم نفس رزهای سفید سینه ام
شیره شیره زندگی را از نارنج و انار معطر می کردم
اما شیرین نمی شدم
که حیاطش هنوز ناروا ثمر می داد
ابر شدم... بغض شدم... باریدم... خفه شدم
سیلی زندگی کوبید به گونه های صورتی رزهای سفید سینه ام
چشم احساس عروسکم تر شد
نه یک بار.... چند بار
زن بودم
مادرانه
خشم شدم... داد شدم..آتش گرفتم... دودی شدم... سوزاندم
تو امدی
دستت را دراز کردی که بیاااااااا
من آرام می نوازم گوش دلت را
حرف بودم... واژه شدم... شعر کشیدم.... باور دمیدم
هوا نبود... برزخ بود... شک بود... داد بود... ناروا بود باز
نه یک بار.... چند بار
اما تو بودی
و رزهای سفید من هرچند سخت ...نفس می کشیدند باز
این بار تو زدی
تو زدی
ریشه ی خیالم را شکستی و رز رز ناز باورم را پرپر کردی
تا رویای نمی دانم کدام چشم و چشمک را بنوازی
حالا من و عروسک و رزهای سفید سینه ام
ابر شدیم... بغض شدیم... باریدیم
س ک و ت شدیم
س ک و ت
تا شیرینی امروزسیب های سرخ و باطراوت رویایت
ترش آوندهای زخمی ما نشود
راستی حال همه ی ما خوب است
جای هیچ نگرانی نیست
تو خواه باور کن... خواه نه
ملالی هم نیست
بی تابی نکن
من هنوز تاب می خورم زندگی را
تا نوک بلندترین برج آرزو
بالا... بالا... بالاتر

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر