۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

...579...





دلم مدام از بزرگ شدن بچه ها ضعف می رود

من اما بزرگ نشدم

حتی روزی که زن شدم
شبی که مادر شدم
در من اتفاقی افتاد
اما هرچه بود
من بزرگ نشدم

هنوز دخترکی کوچکم
که کودکانه زندگی را گاز می زنم

بغض که می کنم چانه ی دل نازکم می لرزد
از دست غریبه ها شکلات می گیرم
و با لبخند به همه سلام می کنم

هنوز روی کاشی های خیابان لی لی می روم
و با نوای دل ای دل مردی عابر سر به رقص می نازم

من هنوز از انسانها نمی ترسم

مادرم همیشه می گوید
تو هیچ بزرگ نشدی... نمی شوی

و من نفهمیدم این یعنی

خوب ها یا بدها؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر