چیزی گم شده در وجودم
که سایه های خیالم چون مستان در به در
به در و دیوار می خورند
داد می کشند
و نامی را صدا می کنند
که آشنایم نیست
جایی خواندمش می دانم
شاید روزی دیدمش نمی دانم
بوسیدمش؟؟؟
نمی دانم
هرچه هست روزی خوانا می خواندم و می نوشتمش
نم کشیده سواد چشمانم
دست خط خیالم هم دیگر آشنایش نیست
دست خط خیالم هم دیگر آشنایش نیست.... دل می خونه اما کسی به اوازش گوش نمیده ... تکیده ... تنها رمیده ... بیگانه ام حتی با خودم
پاسخ دادنحذفسارا