۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...553...



چیزی گم شده در وجودم
که سایه های خیالم چون مستان در به در
به در و دیوار می خورند 
داد می کشند
و نامی را صدا می کنند
که آشنایم نیست

جایی خواندمش می دانم
شاید روزی دیدمش نمی دانم

بوسیدمش؟؟؟
نمی دانم

هرچه هست روزی خوانا می خواندم و می نوشتمش
نم کشیده سواد چشمانم 

دست خط خیالم هم دیگر آشنایش نیست


۱ نظر:

  1. دست خط خیالم هم دیگر آشنایش نیست.... دل می خونه اما کسی به اوازش گوش نمیده ... تکیده ... تنها رمیده ... بیگانه ام حتی با خودم
    سارا

    پاسخ دادنحذف