سرم درد می کند
قهواه ام سرد شد
همسایه ام فریاد می کشد
دنیا بی برنامه شده است
خبرها همه از دهن افتاده اند
کلیدم را گم کرده ام
کفش هایم هنوز به پاهایم آویزانند
درست مثل من که به دنیا آویزانم
هیچ وقت سرما عرقت را درآورده؟
نخند
اشک مرا درآورد
امروز می لرزیدم
سردم بود
ناهار امروزم نسوخت
بس که خیره شدم به آتشش
دستم سوخت
دلم هم می سوزد
برای دستم که می لرزد
گفتمت؟ سرم درد می کند
سر تو را من درد آوردم؟
چرا؟
گلایه نکردم
گلایه نمی کنم
شکایتی نیست
درد و دل می کردم
راستی
گفتی
می آیی
نیامدی
همین
دلِ من هم برای باغچه ی طوفان زده ام می سوزد!!!
پاسخ دادنحذف