۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

...593...

تمام احساسم میراث پدری است
آن روزها که حافظ خوانی می کردم برای مادرم
و میان کتاب های پدر فروغ را یافتم
زنانگی ام تابید

دوازده ساله بودم
که یاد گرفتم واژه حرمت دارد

دیوان حمیدی را می بوسیدم
آرام سلام می گفتم 
 و آرزو می کردم این بار
با باز کردن کتاب 
معشوقه اش را در آغوشش ببینم

هرگز به آیدای شاملو در ایینه حسادت نکردم
اما می بوییدم عشق زیبایشان را

در کوچه ی مشیری چنان ارام قدم می زدم
مبادا خلوتشان را بشکنم
خوب فهمیده بودم به چه حالی از ان کوچه می گذشت 

  سیب مصدق را دوست داشتم
 دست نزدم
خودش می دانست و باغبانی که عشق را رماند

اما واژه باران شدم
شور بودم
شعر شدم

آموختم
صبوری زیباست
زن زیباست
و عشق نوزاد هم آغوشی قلم بود با کاغذ 
در اغوش من

آسان نیست می دانی؟
برای نوشتن باید درد و بغض را با هم بلعید
اشک را از لیوان چشم سرکشید
و نفس را هی سابید به تن کاغذ
مبادا بنشیند زانوی غم بغل کند و
نفرین شود
آه بکشد
دل مات شود

انصاف نیست
انطور که به باد می دهند واژه ها را
فردا تمام رویاها به خلوت هم سرک می کشند

مرزها می شکنند
و باور قلم از دل بی گناه کاغذ
هی دور می شود
دور
دور

۲ نظر:

  1. همیشه مرز برای رفتن نیست جانِ دلم.. گاهی هم برای برگشتن است...

    پاسخ دادنحذف
  2. قطعا شاگرد خلفي براي فروغ محسوب ميشي!!

    پاسخ دادنحذف