۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...565...


لنگ لنگان رفتم به سراغ ایینه
دست عشق را گرفتم و از خیس نی نی چشمانم
کشان کشان بردمش تا خشکی قلبم
در عمیق ترین حفره ی دل
دفنش کردم درست کنار خاطره تو

...گریه می کرد و می گفت
ببخش
 نه به خاطر خودش به خاطر تو
و من گریه کردم و گفتم 
نمی توانم
به خاطر خودش
 و به خاطر تو

به خاطر عشق
به خاطر خودش

که بی حرمت 

شد


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر