لنگ لنگان رفتم به سراغ ایینه
دست عشق را گرفتم و از خیس نی نی چشمانم
کشان کشان بردمش تا خشکی قلبم
در عمیق ترین حفره ی دل
دفنش کردم درست کنار خاطره تو
...گریه می کرد و می گفت
ببخش
نه به خاطر خودش به خاطر تو
و من گریه کردم و گفتم
نمی توانم
به خاطر خودش
و به خاطر تو
به خاطر عشق
به خاطر خودش
که بی حرمت
شد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر