۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

...501...



نمی دانم چه می شود مرا
که ناگاه آن زمان که نباید
چشم می گردانم
می بینم نیستی

یا هستی و دست در دست هوس
 سوی دل من نیستی

نمی دانم چه می شود تو را
که ناگاه آن زمان که شاید نباید
می بینم هستی

اما نه در جام دل من
در پیاله ی بد مستیِ او که گفته بودی
ز بندش رستی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر