سال هاست بودنم را در پس سکوتی سرد و پرآزار حد می زنم تا به شکنجه ی زبان تلخ انسانها گرفتار نشود
سال هاست قلم نوک زبانم خیس می خورد و خونابه ی ذهنم اسرار قاعدگی کاغذ را بی قاعده هویدا می کند
می دانی آزار درد دارد
اما ملال از من رفته و انتظار آغوش گرم ادمیان
جایش را داده به دستانی که به دور زانوانم پیچ خورده اند
برای در آغوش کشیدن تمام خودم
پس بی جهت ضربه هایت را به شناسنامه ی عاشقی مزین مکن
زادروزی در کار نیست
برگ آخر شناسنامه ام یک برگ نیست
برگ برگ با هر نیش زبان روزگار می میرم و به جبر زنده می شوم
تا شبی این سیاه زخم چرکین سر باز کند و این عقده ترک خورده از زمین پاک شود
شاید آن شب ماه بر سنگ سیاه روی سینه ام بنویسد
دخترکی با سکوت به سکوت رفت
و لبخندش را جای گذاشت کنج پیشخوان عادت
تا تصویر یادگار زنانگی اش آرامتان را بر هم نزند
و رفت
آرام

اما............................ سکوت تنها حرف باقی مانده
پاسخ دادنحذف