۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

...591...


اینجا نزدیک سحر است و زمان زوزه ی کفتارها می رسد

کفتارهای این اطراف "بعضی" شان فردای شنبه ها
کتاب به دندان می کشند
و با لاشخورهای آبرو
خون خواهری و برادری می مکند
و از لاشه ی تهمت و داوری لب می گیرند

من یک شنبه هایم را به جیر جیر فنرهای زنگوله وجدان نداشته شان بخشیدم

در این فضای مسموم
میان این همه ادعای مصلوب خالی از آدمیت و سرشار از توحش
بوی لاشه نفسم را بسته

تنفس می کنم خط به خط احساسم را

باشد که باشم

۱ نظر: