اینجا نزدیک سحر است و زمان زوزه ی کفتارها می رسد
کفتارهای این اطراف "بعضی" شان فردای شنبه ها
کتاب به دندان می کشند
و با لاشخورهای آبرو
خون خواهری و برادری می مکند
و از لاشه ی تهمت و داوری لب می گیرند
من یک شنبه هایم را به جیر جیر فنرهای زنگوله وجدان نداشته شان بخشیدم
در این فضای مسموم
میان این همه ادعای مصلوب خالی از آدمیت و سرشار از توحش
بوی لاشه نفسم را بسته
تنفس می کنم خط به خط احساسم را
باشد که باشم
و من خط به خط نفس ام را خفه می کنم...
پاسخ دادنحذف