۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

@

حسادت نكن
همه معناى بودن در نبودن
تو نيستى
آنها كه هستند شاهدند
آغاز هر كلام من نام توست
نترس از سكوت
گاهى در برابر عشق واژه ها منزوى مى شوند
لبْ لبخند
و بغضى ناتمام رو به روى آيينه
موى باور را چل گيس مى كند
تا سپيد شود بخت فاصله

ماه حضور داشته است
در تمام شب هايى كه نبودى
از پنجره ات بپرس
جاى لب هايم را چه كسى پاك مى كند هر صبح

اصلا
حسادت بكن حرمت بودن در نبودن
حسادت هاى تو شاه كليد اسرار من در صنوقچه ى اصرار ما است 

@

مسافر كه كارش فقط آمدن نيست ... اصلا مى آيد به نيت رفتن !!!
وقتى دورى مسيرت شد و رفتن مقصدت ! به بغضت بگو لال شو !!
پشت سر هيچ رفتنى گريه نكن !
تو محكومى به چمدان و به روياى كودكيت كه اى كاش مثل حلزون خانه ام بر دوشم بود !
اما نه تنها ... خانه با خانواده ام

..................
بايد خواهر خوبى داشته باشى تا بفهمى رفتنش يعنى لعنتى دلتنگ مى شوى !

@

سفر با تو نه امکان داشت ... نه مکان
به محال ترین شیوه ی ممکن دوستم داشتی
به بال دوست داشتنت آویختم
چون پرنده ای به دستان تو مسافرت .....
نـــه!

به احساست مهاجرت کردم

@

بى مقصد ترين مسافران اين دنياييم
وقتى دلتنگى هامان حتى در چمدان جمع نمى شوند
مسافت خانه تا جاده را قدم به قدم شماره كردم
هزار صفحه شعر و شور بود
من با تو نه مسافرت
مهاجرت كردم
و هجران تاوان چشمان زنى است كه پشت سرت آب ى نپاشيد
بس كه شوق رفتن داشتى

@

پاك كردن اشك دلتنگى از باران خاطره
كار صبورى پنجره نيست
زحمتش با شكستن شيشه است
خشك از بى پرده گريستن
جوانه زدن از لبخند تنهاترين گلدان

@

محدوده ى چشمان زنى كه دوست داشتن را هرگز خاطره ندانست
خاطر جمع ترين قلمرو خيال است
پلك باز مى كند روز با تو آغاز
پلك مى بندد شب با تو آرام

بگذار دو عالم ارتش شوند براى نبودنت
سياست ما عاشقانه جنگيدن است

@

وقتى قاب عكس ها فراموشى مى گيرند
و خاطره ها بر سر ديوارها آوار

من را به هيچ حافظه ات نسپار
مگر دستانت و سايه ى مژگانت

جز اين دو جاى جاىِ اين گيتى را
اعتبارى نيست

@

هربار دلمان را گرم مى كنيم مى كنيم به يك حواسش نبود ، يك منظورى نداشتِ ساده ! دلسرد تر مى شويم
حواسى كه پرت مى شود را نبايد برگرداند ! بايد بگذارى به بيشترين شعاع ممكنش دور شود
حواس بومرنگ نيست ، كه به سرعت از همان مسير برگردد . هزار راه نرفته را رفته! هزار كار نكرده را كرده ، هزار حرف نگفته را گفته
حواسى كه از تو پرت شده است را بگذار ديگر سمت تو برنگردد
برگردد هم تو غريبگى مى كنى و پرت مى شوى به شعاعى دورتر و دورتر .....

@

قرار هم نيست روى اين زمين خدايى كنيم
همين كه من عصرها چاى دم كنم
تو شعر
خدا را به خانه مان دعوت كرده ايم
آنوقت برايش از خوشبختى خواهيم گفت
لبخند مى زند
قول مى دهم

@

خاطره هايم ، تجربه هايم را هرگز جايى ننوشتم .سعى كردم آنطور كه دوست دارم در حافظه ام نگاه دارم ... حافظه هرچند كوتاه مدت اما گاه بسيار بى رحم است! درست شبيه آيينه اى كه در زيباترين تصوير ممكنت تاب مى اندازد !
مثلا يك دنيا شعر و نوشته بشود ويترين خاطراتى كه به خيالت ثبت نشده اند.... آنوقت حافظه ات با هر خط يك صد آفرين مى چسباند پاى ذوق شورانگيزت در روزهاى سرد و تلخ

هه !

@

خوبى جاهاى بد اين است كه تمام رفتارهاى بد عادى به نظر مى رسند ....

حضرت خودم

@

تمام خانه كتاب خانه است
براى زنى كه داستان هايش
نه نوشته شدند و نه خوانده
شب به گيسو نزند
زمستان دست از سرش برنمى دارد
و مدام مى زايد زير مردانى كه ناف خاطره هايش را ختنه مى كردند
و مى رفتند دنبال رزقى كه هرگز روزى نداشت

تمام شهر صندوق قرض الحسنه است
براى زنى كه حساب هايش
نه صاف شدند و نه بسته
چرتكه به وجدان راهش مى زند اما
خروجى اش بى حساب نمى شود
با سوزاك ذوب شده در كوره هاى تايلندى و خليجى

تمام دنيا رستاخيز است
براى زنى كه بى مرزى شعرهايش رنگ عشق داشت طعم تنهايى
شكايت نكرد اما شاكر بود
داورى نشد اما كافر بود
و ملكوت در چشمانش نگاه آبى پيرمردى است كه صداى عصايش به گوش ناشنواى معجزه
يعنى كه باران هست
و خدايى هنوز ميان گورستان گيسوانش زنده ....

اگرچه به نيايش كور
اگرچه به نوازش كر


نازنين جليليان

--------------------------
بلند نوشتن يعنى كه حرف هست دريغ از صدا !

@

من اگر به جاى تو بودم ! شايد اينگونه ايمان نداشتم به صبر ! به انتظار! به گذشت ! شايد كمى مى ترسيدم از اينكه تو خسته شوى ، دلت را بردارى ببرى زير سايه ى درختى برايش لقمه ى فردا بگيرى ! آنوقت نمى گذاشتم اين همه دور شوى ،دير شوى...
من اما جاى تو نيستم و خيال تو آرام است در بيابانى كه من مانده ام .... نه درختى هست و نه سايه اى
بايد سوخت
بايد ساخت

@

روزى كه بتوانم خودم را ننويسم بى شك بزرگ شده ام ... و مثل تمام آدم بزرگ ها يك دستمال كافى است كه اشكم را خشك كنم نه اينكه هى درد روى قلم بياويزم ، شعر و شور پهن كنم و از خيطى لب وربچينم به هيچ كس سلام نكنم !
آدم بزرگ ها درد هاشان كوچك تر است يا دستمال هاشان بزرگتر؟

@

نشسته ام زيبايى هايى كه مى شمردى مرور مى كنم
در خاطره ى لبخندت
در آيينه ى دوستت دارم هات
قانون بقا بود كه آهوى چشمانم را رماند ؟
يا جاذبه ى دورى سيب لبخندم را از درخت حافظه ات انداخت؟

حالا هر چه مى شمارم
نه سيب لبخند
در سبد صورتم جاى مانده
نه آهو و غزل در وحشى چشمانم
بايد احوال جديدى ثبت كنم
در شناسنامه ى تنهايى هايم

@


از در و ديوارش دوستت دارم هاى تو مى چكيد بر سرم
خانه اى كه تركش كردم

تو هم كه نبودى خاطراتت را بسته بندى كنم با خودت ببرى
باشد ، شايد روزى ديوانه اى ، دربه درى
در آن خرابه خواست عاشقى كند

@

دستم را كه گرفت
چشمم را كه خواند
خوابش برد
حالا خوب مى دانم
قصه ها تمام نمى شوند
كلاغ ها از در به درى خسته اند

@

در اين وانفساى انتخاب كردن يادمان نرود
ما انتخابمان را بى شناسنامه به عالم اعلام كرده ايم
دوستت دارم خود يك شعر است
شعار هرگز
براى من شعر بگو
پادشاه ناشناخته ترين مرزهاى قلبم تا هميشه بمان

@

فرق هست بين كسى كه براى ماندن به ديگرى التماس مى كند و كسى كه ديگرى براى ماندنش تلاش
فرق هست بين كسى كه در زندگى مى دود تا بگيرد و كسى كه قدم مى زند تا به دست آود
فرق هست بين كسى كه عشقش به تهديد و تهمت زمان مى خرد و كسى كه عشقش با شعر و ترانه زمان مى سازد
فرق هست بين يقه اى كه با چاقو پاره مى شود و يقه اى كه با نوازش باز
فرق هست بين كلامى كه عربده مى شود و كلمه اى كه دكلمه
فرق هست بين كشان كشان بى آبرو رفتن و ساكت و آرام و سرفراز ماندن

بين من و تو فرق هست
فرق بسيار هست
دستانم شاهدند
من با هر استكان چاى
دنيا را به پاى خاطراتمان مى ريزم

@

رسيد گذشته اى كه تو نيز در آن بودى
رسيد حال امروزى كه تو ديگر در آن نيستى
قول داده بودى ماضى نشوى
و من استمرار تو راديدم كه پشت چراغى قرمز عهد مى فروخت
كاسب شده است وفادارى ات
برايش دست جنباندم
گفت : توقف كه هيچ توقع بيجاى تو مانع از كسب من است

نگاهانمان را چند فروختى
دست ها ... نجواهايمان را چطور؟
مى شود سوگند هايت را براى من كنار بگذارى؟
صدا را به باد نده
روى آواى مردانه ات حساب ديگرى باز كرده بودم

@

نقطه ى كور يعنى دنبال دو خط آنتن از اين نقطه به اون نقطه در به در بشى ... درست عين موش كور كه تو اون كارتونه هى از زير زمين مى اومد بيرون مى ديد اشتباه دراومده ... 

مخاطب خاص يه چيزى شبيه واجبيه ... كلا اضافات رو حذف مى كنه اما در آخر خودشم بايد شسته بشه بره :|

انتخابات يه موجود باحالى شبيه پدر پسر شجاعه... مخصوصا وقتى محمد نورى تو ماشين عارف از خون دل خوردن ها مى خونه و كانديداى مورد حمايت ما هنوز در حصره اما ملت سوت مى زنن كه آفرين ! عارف موقع سلام به همسرش گفت : عزيزم 

من و بالشت و يك لونه ى نو و يه عالمه جفنگيات ذهنى

@



بى نام و نشان آب شدن و در زمين رفتن بزرگترين انتقامى است كه مى شود از بى تفاوتى چشمان خورشيد در برابر آدم برفى گرفت ...

@

با تو سراب بود
بى تو سرداب
تعجب نكردم !
زندگى هميشه در چشمان من كابوس بود
كابوس يك مرداب


نازنين

@

از آن روز که خنده هایم را به آغوش نکشیدى
یا بغض هایم را روی پایت نخواباندى
آرزوهایم را به یتیم خانه ای در غربت سپردم
بى پلاك و پنجره
همین که چشم دلم سیر شود از شورآبِ داشتنت
و دلتنگی پایش را از خانه ام کوتاه کند
برای تمام آرزوها شناسنامه می گیرم
و مادر خوانده ی غریبِ در راه مانده ها می شوم 
تمام خواهم کرد
وصيت كرده ام به کسر خمس اشک هایم که حق گل های خانه ی ابدیم خواهد بود
مانده دارایی من صبر است
آنهم سهم عشق
زحمتش با تو
وصی ِ شعرهایم می شوی؟

نازنين

@

مثل دلتنگى ها و تنهايى ها و تمام نيازم به بودنت
گلايه هايم را هم جدى نگير
خاطرت مكدر نشودكه اين همه بغض مكرر شده است 
در صورت زنى كه هميشه مى خنديد

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

@

قدم هايم به رفتن شتاب دارند 
و من را توان ايستادنشان نيست 
وقتى تو آرام از خواب بازوانم كوچ كردى 

بهمن كرده اين مصلحت صبورى 
جاده ها بى تقصيرند
وقتى آن همه زن در من هر روز تو را شعر مى سرودند
و اين روزها خورشيد را از پشت كوه يخ به طلوع نشسته اند
براى رفتن ... دور شدن ... مبادا شعر سرودن !!!

اراده كرده اند به روزه ى باور
ترسم از اين است 
به اذن تو كافر شده باشند


يك ماه در آسمانم كسوف كرده 
و من براى اين همه روزه دار صبور
كه بى وضوى چشمانم نيت كرده اند به قهر 
زمان و مكان افطار را گم كرده ام 

سخت است از طلوعى زنانه دل بريده باشى 
براى غروبى مردانه لحظه شمارى كنى 
شايد ماه را هنگام رفتن ببينى 
تكليفت با مدارا و موذن تاريك شود 


نازنين 

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

@

رسيد گذشته اى كه تو نيز در آن بودى
رسيد حال امروزى كه تو ديگر در آن نيستى
قول داده بودى ماضى نشوى 
و من استمرار تو راديدم كه پشت چراغى قرمز عهد مى فروخت
كاسب شده است وفادارى ات
برايش دست جنباندم
گفت : توقف كه هيچ توقع بيجاى تو مانع از كسب من است 

نگاهانمان را چند فروختى
دست ها ... نجواهايمان را چطور؟
مى شود سوگند هايت را براى من كنار بگذارى؟ 
صدا را به باد نده 
من روى  آواى مردانه ات حساب ديگرى باز كرده بودم 

۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

@

 آفرين به خودم 
كه ميان اين همه مرد 
مردترينشان دوستم داشت 

@

يه روزبيدار مى شى مى بينى مى خواى نفس بكشى اما انگار نفسات از يه بلندى پرت مى شن ته يه دره ... بعد از هر نفست گُرُمب صدا مى پيچه تو سينه ات ! به خودت مى گى همه چى سر جاشه ! اين عمق و صدا و شدت از كجاست؟ 
نفس...گرمب
نفس...گرمب
سينه ات تير مى كشه ،نفسات تند و تند مى زنن! دست مى ذارى رو سينه ات !!! 
گود شده! تو خاليه انگار... قلبت رو وجب مى زنى ،يه مسافت طولانى وجب به وجب تاريكه ! حفره افتاده تو قلبت ! اين لامصب مگه كلا چقدره كه سوراخ به اين بزرگى وسطش باز شده؟ 
يه كم كه مى رى از ترس و نفس مى افتى ، مى شينى وسط حفره اى كه به جون قلبت افتاده و سعى مى كنى با چنگ و دندون از حاشيه ى قلبت خاك و هرچى كه افتاده بوده دور و برش بردارى و اين سوراخ رو پر كنى ...
القصه ...... 
 اينجوريه كه دلت تا هميشه آشغال دونى مى شه و خودت خاك بر سر 

...................................
براى پر كردن حفره اى كه ديگران در قلبتون ايجاد كردن روى كمك هيچ كس حساب نكنيد ... بى شك زباله هاى زندگى خودشون رو هم اونجا مى ندازن و گم و گور مى شن 

@

معده ام می سوزه ، نفسم تنگه ، قلبم تیر می کشه، انگار دنیا رو لجن گرفته ! پنجره رو باز می کنم بوى لجن آواره گی راه نفسم رو می بنده ، پنجره رو می بندم انگار تو دست گذاشتی روی گلوم می خوای خفه ام کنی ! می گم به جهنم بذار بازش کنم در عوض داد می زنم اونوقت گلوم رو ول می کنی و می ری ! می رم دم پنجره تا می خوام داد بزنم پسری با رکابی جلوی پنجره زبونش رو دراز می کنه ! می خواد لیسم بزنه کثافت ! من نمی دونم چرا هرچی مرد کثافته رکابی می پوشه ؟ هیچ وقت تو رو با رکابی ندیدم اما ... شاید به همین دلیل فکر کردم راست می گی !!! اون پفیوزی هم که به خونه ام حمله کرد و منو تهدید کرد که می خواد بگادم اول لخت بود اما از ترس پلیس رکابی پوشید ! رکابی سفید... راستی وقتی شنیدی ککت هم نگزید نه ؟ خوب آره حقم داری ! اصلا به تو چه؟ به کسی چه؟ یکی دیگه می خواد یکی دیگه رو بگاد تو روحیه ی عزیزان تو تاثیر بذاره ؟! بیای احوالپرسی؟؟ چه توقعا؟ می گم خوبه من نه سفیدم نه چشم رنگی و نه تتو کارو بند انداز!! وگرنه دیگه کی این همه افاده رو جمع می کرد؟ من با این تیپ ساده آواره ام همون باید بهم بخندی و منم مثل بز برم ! می دونی بزا وقتی می رن  زنگوله هاشون صدا می ده ، فکر کنم همون زنگوله ندارن ، راستی بز چشم رنگی داریم؟ یا بزی که بالای سمش تتو داشته باشه ؟ با کلاس تر از بقیه باشه؟ اگه نه ! پس چجوری بزا رو دسته بندی می کنن؟ چرا به بعضیاشون زنگوله می دن به بعضیا نه؟؟
اصلا شاید به همشون می دن !! واللا .. کس خل شدم رفته ! الان با بزا چیکار دارم اصلا؟ تو تخصصت تو گاوا بود ! ، اگر در مورد گاوها سوالی برام پیش اومد حتما مزاحمت می شم ! فعلا از نظر من گاو فقط گاوه، با كلاس و بى كلاسشم فرقى نداره ... حالا شايد وقتى خدا داشته مى كاشتتشون تو شكم ننه شون شانس رو پيشونى بعضى هاشون زده باشه ... بيخود كه نمى گن گاو پيشونى سفيد ! هميشه گاواى پيشونى سفيد خوش شانس ترن ، گاوى كه صداش در نمى باد و به خاطر ابنكه پيشونى قهوه ايش رو كسى نبينه هى سرش رو مى ندازه پايين ، هر گاو پيشونى سفيدى كه از كنارش رد مى شه يه مو مى گه و يه دم مى كوبه در كونش و مى ره
تازه من در مورد خرا هم زياد شنيدم ! اونا هم حكايتى دارن واسه خودشون كه از حوصله ى منِ تخمىِ در به در  امشب خارجه ... بعدا مى گم 
 

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

@

بيا آسانش كنيم 
مثلا تو چترت را باز كردى تا امن فردايت خيس باران نشود 
اما نمى دانستى ابرى كه سايه شده بر سرت 
رهايت نمى كند
چشم ِ انتظار من است 

نمى دانستى ! مگر نه؟ 
نمى شود كه تو بدانى من ابرِ اعتمادت را مى بارم 
چترِ آرزو باز كنى بر سرِ اعتنايت ! 

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

@

قدم هاى تو را برمى دارم 
در خيابان هايى كه روى سنگفرش هايش رد هيچ خاطره هايى با تو نمانده 
هوايى كه  هيچ نفسى از ما همزمان به آسمانش نرفته 
كافه هايى كه هرگز شاهد گپ هاى ما نبوده اند 
ديگر نمى شود خواند "بالله كه شهر بى تو مرا حبس مى شود " كه  شهر با تو نبوده 
راه هايش را با هم نخنديده ايم 
بيراهه هايش را با تو نيازموده ام 
هيچ كجايش تو دست من را نگرفته اى 
هيچ زمانش تو را نبوسيده ام 
قدم هاى تو را بر مى دارم 
ببينم چطور فراموش كرده اى من را در هوايى كه هواى من را از سرت برده است 
نشد ! نمى شود
قلب نازك من  اندام با تو بردن را به دوش گرفته  
كولى بى جا و مكان خاطره هاى تو شده ام
شهر به شهر رها نمى كنى من را
بودن را از تو آموختم
همتى كن رها كردن را هم به من ياد بده 

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

@

گفتى به عشق تو شك نكنم 
به عشقِ تو هرگز 
اما به عشقْ شك كردم 

@

تقصير هيچ كس نبود 
اين همه رفتن ها ، دور شدن ها، دير كردن ها 
تقصير از چشم من است 
كه انگار دل مى بندد 
تا خانه نشين روياهايش شود

من هميشه جدى جدى بازى خورده ام
و آنقدر در بازى غرق شده ام
كه هيچ وقت نفهميدم وقتى مى گويند چشم بگذار
يعنى بسوز اما آرام آرام بشُمار 

@

بايد خانه را مرتب كنم 
همه چيز را جا به جا 
كفش هايم را تميز كنم 
موهايم را كوتاه 
آينه را بيارايم 
صورتم را زيبا 
آرام آرام لبخند بزنم 
بغض كنم شيوا 
قرار است از تو دل بكنم 
مى دانم 
شيدا مى شوم شيدا 

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

@

دل خيابان ها ، درخت ها ، نيمكت هاى اين شهر براى تو تنگ شده 
نگو به جهنم
پيش از بهشتى شدنت 
ما در همين جهنم عاشقى ها كرديم


۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

@

از تو به خودت شكايت مى كنم 
كه هيچ كس جز خودت صدايم را نخواهد شنيد
روزِ روشن بود
چشم هايت را از من دزديدى
نگاهم بى پناه شد

@

بغض نكن خوبِ من 
اميد مى شود از تو بريد 
دل هرگز 

@

نمى دانم با تو باز چاى خواهم نوشيد
يا از دهانت افتاده هواى ديروزها
اما من هنوز با هر استكان چاى
دنيا را به پاى خاطراتمان مى ريزم 

@

گفته بودم عشق تو آرام من است 
آرامش پيش از طوفان نبودى 
تا دل خوش كنم به هياهوى بعد از رفتنت 

 مى خواستى چنان عاشقى كنى كه پاى هيچ آهوى بى جفتى نلرزد
مگر اين دل ناماندگار بى درمان من  

پس رفتى همانطور كه مى خواستى
آب از آب در هيچ رودخانه اى از اين روزگارتكان نخورد 
مگر ويران سراى دل خشكيده ى من 

@

امشب مثل هر شبى كه بى تو گذشت جايت خالى بود 
و من يك بار ديگر رفتنت را گريه كردم
جدا شدن خودت را كه باور نكرده ام هنوز
 اما درد عجيبى دارد جدا شدن از هر آنچه كه توست

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

@

بعضى روزا كه سردته دلت بغل مى خواد اما خوب به هوا كه اعتبارى نيست يوهو مى بينى باد تو سرت مى پيچه ، ابرى مى شى ، بارون شرر شررر ، بعد يهويى آفتاب مى شه و آسمونت صاف و دلت اصلا هم بغل نمى خواد ... راه رفتن مى خواد و رفتن 

@

دنبال يكى مى گردم كه سر رو شونه اش بذارم و هاى هاى گريه كنم و ازم نپرسه چرا؟ نگه بسه ... نگه ارزش نداره ... دلم پر از عفونته ... پر از عفونت 

@

كنار تو در اين خراب خانه 
ديوارها نه يك فصل كه چهار فصل تَرَك به تَرَك شكوفه مى دادند
پنجره ها نه روزها كه شب تا شب روشن بودند
چراغ ها نمى سوختند ... شاپرك شاپرك مى رقصيدند
زانو به زانويت مى نشستم  
شال صبر مى بافتم رَج به رَج دور رسيدنت
تا گرم بگيرد هواى ماندمان

دستانت را كه داشتم 
چشمانم چراغ جادو بود
انگشتانت نوازش مى كرد گيسوانم را 
من آرزو
پلك هايم خيال نبود 
در دستان تو حقيقت داشتم

نه يك سال كه هزار سال زيباتر بودم 
نه يك عمر كه دو دنيا مرد من بودى
بى تو در اين خرابه
خانه ندارم ...
 مسافرى بى مقصد
بى دستان تو و بى آرزو
پلك مى بندم
نوازش هايت را در خواب هم ندارم

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

@


ديروزها قند در چايش هم مى زد
دلم شعر مى شد
امروزها قند در دلش آب مى شود 
چاى من شور 

كسى با سه حبه قند هر روز روزگارم را به هم مى زند تا كامش شيرين باشد 

@

 

  
با دیدن آنها که دوستشان داری
زندگی عطر آرامش دستانت را می دهد
باور کردنش آسان نیست
اما باور کن
همین دیروز ها بود
آینه ها همه عطر تو را به خود می زدند
 

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

@

تمام خودم را در تو گم كردم 
تا در تو پيدايش كنم
فرو ريخت ازدحام نبودنت در روزهايى كه بودنت لازم نه ... بايست بود
نه يك بار كه هربار گريستم  
تا تمام شدى
واين ديگر خواب نبود كه بپرم از روى نداشتنت
صورتى كه با اشك صبحش را به خير مى كند
بيدارى سرمه ى چشمانش است

بيدار بودم كه تمام شدى

----------------------------------------
اين يك شعر نبود
شعور به ريشخند گرفته اى بود كه بايد با خودش بى حساب مى شد و ........شد 

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

@

در جهنم كنار تو بودم 
آرام 
زيبا 
صبور
كنار تو در بهشت بودم 
از افق چشمان تو خورشيد بانويى بودم
كه چون كوه كنارم ايستادى
 تا طلوع  من

هر جاى اين دنيا باشى
به روزنگار پلك زدنت 
 در چهار فصل  چشمانم   
هر روز روزِ مردِ من است
هر روز، روز عشق من است  

@

دلت را بيخود خوش نكن دلم
شايد بتوانيم پشت ابرها پنهان شويم
كه مثلا اين ما نيستيم مى گرييم
آسمان از زمين رنجيده
يا حتى روى چمن ها با اخم قدم بزنيم
يعنى وقتى دل ما شكست بى خيال كمر سبزه ها
اما تا هزار سال بعد از اين
اخم به كنج ابروى شعرهايم نمى آورم
وقتى دوستش دارم هنوز
كجا مى شود از رفتن و نبودنش نوشت
اين روزها مثل همه مى گذرند حتى خودش
دو فردا من مى مانم و تو و اين روز نوشت ها
كه هى مچ شب بيدارى هايم را خواهند گرفت
راحت بگويمت دلم !
نه خودت را خسته كن ... نه من
اين كلمات راه خودشان را مى روند
نه به بغض هاى من جارى
نه به شكستن هاى تو راهى 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

@

از در و ديوار اين خانه دوستت دارم است كه مى چكد روى ساعت هاى خواب رفته  
هى فرو مى ريزد ... هى بى خواب مى شوم   
آجر صبر روى آجر جبر مى چينم
زير لب ذكر تمام مى شود 
ترميم نمى شود...

ما شعار مى داديم كه معجزه را از عشق و بوسه دزديده ايم
منطق اين است!
سنگ كه شدى روى هيچ سنگى بند نمى شوى 

اطاق ها را مى شود تغيير داد 

واى از خانه اى كه به وقت ديوارهايش 
كوكِ بوسه ى عقربه ها را عقرب خوابانده باشد

@

در هوايش مساعد شده بود دشتِ  باورم 
خيالى خام را در سرم پروراند
در دلم سوزاند

دلسوخته
ياد مى گيرم بى خيالى در هوايش را 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

@

بايد از تو نوشتن را تمام كنم 
دست خط نوشته هايم را تغيير بدهم 
بايد ميان اين قلب سركش و قلم دلكش وساطت كنم 
تازگى ها باز به سياست زياد فكر مى كنم 
به لكه هاى روى شيشه ى اطاقم 
به سياهى اين شهر 
و آدم هايى كه آدميت حتى خوابشان را هم نمى بيند 

من را ببخش 
بايد به فردا بيشتر فكر كنم 
مثلا "او"يى را بسازم 
 وارد شعرهايم كنم 
و آنقدر بدخط  بنويسمش 
كه هيچ كس نتواند بخواند 
نداند او چه كسى بود 
چه كسى هست
چرا رفته است
چرا هنوز هست
بايد به جاى تو بيايد حتى اگر نخواهم 

من را ببخش 
نگو بى وفا شدم
براى عاشق ماندنِ زنى كه تو دوست داشتى چاره اى نيست
مگر رفتنم
 با غرور
--------------------------
ديوانگى كه شاخ و دم ندارد خوب خوب من .... نه تويى هست و نه او و من ميان  تمام شدن و نشدنتان دست و پا مى زنم 

@

مگر مى شود ميان داغى آن همه دوستت دارم 
مجسمه اى يخى از آغوش تو يادگار بماند
يا پس از روزها بى قرارى و عشق در كنار 
تو آرام باشى آن دورها ،من چشم انتظار
مگر مى شود اين تو باشى 
دروغ است .... محال 
و دروغ بودن تو انكار تمام مهربانى هاى دنياست 
انكار بودنت 
داشتنت
حتى دوست داشتنت 

نكند بى خيال نشسته اى در كافه ى هميشه ات 
همان كه قهوه اش را هنوز با هم ننوشيديم 
آرام مرور مى كنى من را ميان اين خطوط قهوه اى 
زير لب زمزمه مى كنى ..... 
فالش از اين فنجان تلخ تر شده بيچاره

نكند آب از آب در دلت تكان نخورده 
يا اين دورى قرار از شب هايت نبرده 

نكند با خودت بگويى 
صبرش را راه برده است و غرورش را بيراه 
هنوز آهو مى بينى ياد چشم هاى من مى افتى ؟ 
يا ميان  مهتابت موى محبوبه هاى شب را مى بافى؟

نه ..... نمى خواهم 
نه بى قرارى ... نه دلتنگى 


تمام ترس من اين است 
بى حضور من 

انگار نه انگار خاطراتم شده باشى

نه بغض يا آه 
گاهى هر از گاهى 
مثلا وقتى زنى ترسيده از گربه 
يا پيرمردى نوازنده مى بينى 
وقتى بوسه اى عاشقانه  
يا زن و مردى مشغول صحبت و چاى نوشيدن  
    
يك لبخند يادم را ميهمان خلوتت مى كنى؟

------------------
نهايت يعنى تمام شدن و اين نهايت عشق من نيست تا تمامت كنم  

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

@

وقتى ارتفاع به جاى غرور تو را ياد سقوط و مرگ مى اندازد  و ماشين ها هرچه بزرگ تر بهانه اى بهتر براى رساندن تو به آرامش  تصادفى مهلك ، زمانى است كه تمام نخ هايت پوسيده اند و آويزان مانده اى و نمى خواهى بيفتى ، خسته اى و نمى خواهى بخوابى ، تشنه اى و نمى خواهى بنوشى ... از نفس افتاده اى و نمى خواهى بايستى
عزيزى هست ... عشقى ... لبخندى 
..... شايد اميدى هست 
كه اگر نباشد ارتفاع همان جاى افتادن است و ماشين ها ارابه ى عزراييل 

تمام مى شود روزى اين روزها 


@

اين "تو"يى كه در قلب من است 
به هيچ كس مربوط نيست حتى خودت 
اين تو در اعماق قلب من نطفه بسته  است 
ذره ذره ... ياخته ياخته 
از بوسه 
از نگاه 
با عشق 
زاييده از هم آغوشى آرامش و اعتماد
نفس نفس هاى چشمانى كه من مى خواندمشان
خط به خط ... مژه مژه
قد كشيد ... تا تو شد

اين "تو"يى كه من دارم 
هيچ كس جز من نخواهد داشت 
حتى ....تو 

@




من كه عشقت را وجب نزده بودم 
اما تو مى گفتى درياست دلم 
از آنجا كه نبضِ تو مى زند تا اينجا كه نفسْ رگ 
بگو چند درياست فاصله
دست به سر مى كنم تنهاييم را 
وجب به وجب با خاطره ات 
تازه مى كنم خشكسالى ات را
دريا دريا با دلشوره ام 

@

از قافله ى بى خيالان نبوده ام ... حاشا
نشد كه راهزنى چون تو به قلبم بزند 
تسليم نباشم 

منِ عابر... منِ عابرِ عاشق 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

@

جنون نوشتن شبيه موهاى زنى است كه از هر طرف فرق باز كند راه نشستن به دل آيينه را پيدا نمى كند
واژه واژه جمع مى كند همه را پشت سرش تا هم دل آيينه آرام شود و هم راه رفتن آسان 
مى نويسد تا تمامش نكنند
تمام بشود 


@




از باد سراغ عطرت را گرفتم 
چونان امن بازوانت در آغوشم كشيد 
من ساده ! گمان مى كردم نسيمى 
ملايم و مدام
نگفته بودى چون باد مى آيى و مى روى 
شايد من گرم تر مى گرفتم باورم را

@



اصلا خيال كنيم ديگر دوستت نداشته باشم 
روياهايم را حرام كدام خواب كنم ؟ 
كه تو آن بالاى مجلسش ننشسته باشى 
خيره خيره نگاه نكنى من را 
و نگويى 
بى وفا ... من كه گفته بودم "اگه باشى يا نباشى براى من تكيه گاهى " !

دوست نداشتنت كه هيچ
دوستت دارم هايت را در كدام صندوق بگذارم 
كه نم نكشد گونه هايم 
آب رويم بماند كنج نگاه منتظر به راه آمدنت

دلم خواب رفته است
تعبيرش را نمى دانى؟
مى گويند اگر به آب روان بگويمش خير مى شود
چشم هايم را نديده اى؟


@

سر  بر بالشت خيس خاطرات مى گذارد 
زنى كه سايه ها هرگز پشت سرش راه نرفتند 
شانه به شانه ى تاريكى اش  دل به نور بستند ... ناپديد شدند
سرفه هاى خشك امان از خيسى چشم ها برده اند
و او شرمگين از كبوترانى كه گرسنه از كنار پنجره اش مى روند
براى فردا خيال خانه مى بافد
خانه اى با دو درخت مجنون  
لانه اى با يك جفت پرنده ى وفادار به پرواز 
ديگر مهم نيست كجاى جاده چشم هايش خيره شد به سراب
براى بد و  بيراه از اصالت راه نخواهد گفت 
برهنه مى شود در برابر چشم چرانى كاغذ
مباد كه قلم هم ايمان بياورد به صداقتش
دل به خط هاى حاشيه ببندد
رهايش كند 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

@




حالا بیا با سرما آشتی کنیم دلم
این بهاری که من می بینم
نه چشم به نگین آفتاب دارد و نه دل به سینه ی باران می سپارد
مثلا زادروز تو هم یکی از همان روزهای  پرشتاب و نادیده ی آخر اسفند باشد 
آنوقت نه به شکوفه هایت دل خوش می شوی
و نه هیچ عطری هوای حسادتت را تازه می کند
بهار که بیاید رفته ای.. تکلیف روشن است
اصلا چه لطفی دارد که چهار فصل را تکرار کنی
باز همان شکوفه و همان حسادت و همان باران را به اجبارِ زندگی میزبان؟ 
خودت بگو
کجای تاریخ نوشته اند
زمستان به هواى ماندن هجرت كرده است ؟
در کدام شعر آمده است عطر سرمای کسی زیباست؟
هرچه بر این همه شور و هراس می تازیم باز ماییم و بهار و شعر
بیا کنج همین قلب بی قرار
با سرما آشتی کنیم دلم
نه تو بغض می شوی
نه من نگران 
    


@





مى شود دل را سپرد و باز پس گرفت و رفت
مى شود حتى دل سپرد و هرگز باز پس نگرفت و رفت
اما نمى شود كه دل را شكست و باز از نو ساخت 
 هر گوشه اش عفونت هزار سردى و زخم است وامانده
آسمان دنیای من برای سرك كشيدن هاى گاه و بيگاه از پنجره ی باری به هر جهت نه آبی می ماند و نه بارانی
فضای باور من به ابعاد یک ایمان در یک بودن وسعت دارد
فضای کمی نیست ... قداست دارد
که ایمان باشد و حضور
که درد باشد و تسکین
که اشک باشد و لبخند
که بغض باشد و مرهم
که آفتاب بتابد و سایه بسوزاند
که راه با همراه باشد حتی اگر جاده هموار نباشد
که
.
.
.
بگذریم

درد بعضى زخم ها را مرهم نيست مگر درد ی بزرگتر از زخمی عميق تر 
براى تمام زخم هاى پياپى كه تسكين خاطراتم شده اند

سپاس گزارم 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

@

روزگارى براى تمام ديوار ها در و پنجره مى ساختم ، هواى آزاد مى خواستم و بادى كه روزگارم را ببرد يا شايد بياورد، هر چه بود تغيير مى خواستم و رهايى .... امروز من را چه شده كه روى تمام درها و روزنه ها ديوار مى كشم و يادداشت مى كوبم كه .... 
از تو راه گريزى نيست .... تصاحب كن من را 
.............................

درد دارند زيبايى هايى  كه مى شمردى 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

@

من از تن بهار خاطره بافتم به خوش اندامى نسيم 
از تابستان نوبرانه فرستادم براى آبستن رود 
من با برگهاى پاييز آواز سرودم در گوش صبورترين درخت 
و به سپيدى تمام زمستان از شرجى و آفتاب با آدمك هاى شنى تا دريا قدم نزدم 
غرق شدم 
من در دستان الهه ى هوس و عشق 
تعميد دادم بكارت دل را 
تا نه سنجاقك از پرواز به هراسد 
و نه سنجاق از باز شدن  
من به حرمت جاده اى كه راهى ام كرد تا تو 
بر هيچ نيمكتى تكيه نزدم 
 با تو پر زنان غرق شدم 
قدم نزدم 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

@

بگذار تقسيم كنند تو را 
نمى دانند تمام تو قلب توست 
و قلب تو تقسيم شدنى نيست 
جولانگاه زنانگى هاى من است 

@

اين روزها تمام نمى شوند ، شروع مى شوند تا تمام كنند من را ، من تمام نمى شوم ، كم مى شوم ، سست و لرزان و شكننده تر از ديروز... اين روزها خسته شدند از بس كه من تمام نمى شوم ، اگر روزگار عشق مادرى را به سينه ام نكاشته بود هم خودم را تمام مى كردم هم اين روزها را رها .... اين عشق تا كجا من را با خود مى برد ؟؟ 
خدا داند 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

@

و مرگ گاهى چه زيبا مى نوازد 
كاش گوش هايم را زندگى نمى گرفت 



@



چه خوب كه لبخندهاى من شعر تنهايى تو بود 
چه خوب كه با تو به ياد مى آورم هنگام بوسه و گونه سر فراز بوده ام  
اين روزها كه مشق بغض جريمه ى سكوت لب هايم شده 
شعرهاى تو باز 
سربلند مى كند مرا 
لبخند مى زنم 
بى توقع ... زانو به زانوى خاطره ات 
چشم مى دوزم به پنجره اى كه تنها تصوير زيبايش
عبور مردى بود سوار بر دوچرخه كه نه رفتن پسند چشمانش بود ، نه ماندن ياراى قدم هايش  
مى آمد 
محجوب دلداده گى مى كرد 
مغرور دل مى برد
ماندگار مى شد

شب بو ها شاهدند
آن روز كه گفتى "قول مى دهم كنار همين لبخند بى توقع بمانم " غروب و غربت نداشت
و محبوبه هاى شب واژه رقصان
هفت آسمان ديوان ديوانگى هاى ما را سرودند