۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

...199...





در آخرین خم دالان روحم
صدای هاون بر وجودم می پیچد
فضا روشن نیست اما می بینم

آنجا زنی است
... با چشمان چروکیده اما کشیده
لب های رنگ پریده و کمی سرخ
با موهای سفیدش که سیاه رنگ شده
و گونه های افتاده و صورتی
دستانی چروکیده اما خوش تراش
و زیر سیگاری اش که هنوز قرمز است
زانو به بغل گرفته و
آواز می خواند و شعر می کوبد

در آخرین خم دالان روحم
زنی است که دلتنگ است
اما عجیب لبخند می زند
زنی که می گفت
هرگز پیر نخواهد شد

...198...





تمام تنش محتاج تو می شود گاهی....
 زنی که تنها نیازش لمس باور است
_____اماباری بر دلت نمی شود....
.آموخته از زندگی
 که در اوج نیاز حتی
 بی نیاز سر بلند کند

...197...





آن سوی مرز دلتنگی ها
غزال تیزپایی برای بره اش
غزل آرام می خواند
نذر کرده عشق به سلامت بگریزد
اشک چشمش را بپیچد
...میان گلبرگ واژه و بفرستد به ضمانت دریا
تا برسد به دست ضامن آرزوهایش
تا بداند او عمری عاشقی می کند
بی انکه آب از آب تکان بخورد
و آرام کسی برهم

...196...




به من بگو... 

کجای این همه فاصله ردپای انصاف مانده
تا بردارم مشتی از خاکش را
و سرمه ی چشمانم کنم
...می خواهم روزی که آمدی

باز جوان ببینی ام
باز زیبا بدانی ام

...195...




حالا خودت بگو....
 این همه بهانه
 در این آغوش جای می شود؟

یا باز باید صبوری کنم ؟ا

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

...194...


دلتنگی
 نه به فعل که به دل صرف می شود
 و به چشم زمان می گیرد
 و اکنون من چشم دلم برای تو دلتنگ است
....عمق فاجعه را دیدی؟؟
_________ زمان و مکانش را نمی دانم 
فقط زود بیا

...193...



گس شده حوصله ام
از دلشوره ای که به وجودم بخشیدی
و شیرینی دلتنگی ات

شور شیرین که افسانه شد همین نیست؟

...192...






حالا دیگر هیچ کس و هیچ چیز آزارم نمی دهد جز اسارت تو

حالا دیگر هیچ کس و هیچ چیز آغازم نمی کند جز آزادی تو

حالا می توانم ببخشم چون بزرگی تو
.........
حالا می گذرم و نادیده می گیرم به احترام تو

حالا می نشینم و می نویسم برای تو

که خوب می دانم این واژه ها هیچ کجا نمی روند

جز مقابل چشمان تو

آرام باش مرد

...191...





باید کمی قدم بزنم

و همانطور که سنگفرش ها را رقم می زنم

باید فردا را نیز قلم بزنم
و باز آرزو کنم
که تو نیز شاد باشی و سربلند
...و من آرام باشم و بی نیاز
گفته بودمت که من ستاره ی اقبالم؟
درست پیش از تو
آن دیگری بود
که دنبال نور بود
با من نشست
ستاره که شد رفت
آسمانم ستاره باران است
لطفی کن ... تو ماه شو
برو

...190...





گیرم عطش نرینگی تان را در وجود زنی سیراب کردید،
گیرم روحی زنی را به اسارت کشیدید و جسمش را خط زدید
گیرم مایه ی مباهاتتان آرام گرفت
گیرم مدال افتخار بر شانه هاتان زدید که شما فاتح الفتوح قلب زنان عالمید
 و گیرم  شما مرد آفریده شدید تا لذت دنیا  نصیبتان شود
اصلا گیرم شما مردید_____
 آی آقایان :
خدا شما را انسان آفرید تا بتوانید مردانگی کنید..
.وگرنه اینها که گفتم 
 در وجود هر حیوانی 
نمایان است

...189...





امشب با ستاره ها قرار گذاشته ام برای آرامشت
 دور ماه جمع شویم و ذکر نور بگوییم
........ شنیده ام دخیل ستاره بر ضریح ماه بی جواب نمی ماند
... بی شک پس از آن آسمانت روشن خواهد شد
_______ آمین

...188...








عمری نشستم 
تا مرد عاشق رویایی ام 
سوار بر اسب سفید
از جاده انتظار برسد به کلبه ی تنهاییم
تو راه افتادی
...با رخش سفید خوش تراش عشق 
اما به جان تو نه
به جان رخشت
با سرعتی که تو می تازی
تا من به در برسم و باز کنم آغوشم 
تو گذشتی از تنهاییم
من می مانم و غبار ماتم
و باز قصه ی مهتاب و شبنم
و باز شعر می ریسم از غم

آرامتر دلبندم
چای آوردم

...187...


کاش می فهمیدیم خود را به بی خیالی سپردن چه آزاری می دهد
 روح خسته ای را که فقط به خیالی هرچند دور دل خوش کرده
........ اما باز هم غمی نیست..
. خیال می کنیم
 که من تا همیشه
 به خیال تو
 مدارا می کنم

...186...





من از تو نه ____!



از عشقت سپاسگزارم که

...چنان طرحی از تو بر وجودم انداخته


که گویا چهل دختر عشایر
بامدادان تا شامگاهان قالی ابریشمی ترنجی را می بافنددر دلم

که قرار است خط انتظار چشم مرا تا آمدن تو فرش کند



اندازه اش با تو

لطافتش با من

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

...185...



 گیرم کینه هاتان را سنجاق کردید به دلم.... با عفونت دلهاتان چه می کنید؟

...184...




همین که هوایی صمیمی در فضای خالی دلم می پیچد

چنان پر می شوم از خیالی داغ

که انگار خود مردادم و در فروردین زاده شدم



می بینی؟

بیدار می مانم شبها تا رویای بودنت را ببینم



کلاف پر پیچ و خم باور راانداخته ام به دور انگشتان تو

آرام بنشین رو به رویم

دستانت را باز کن

نگذار هواسمان را پرت کند

کلاغ خبر چینی که مدام

روی شاخه ی درخت

آواز سیاه سر می دهد



خواب دیده ام کلاف داغ باوری راکه با هم پیچیدیم

با خود برده

تعبیر کردم

سوغات برایم می اوری

شعر و واژه



دستت را رها نکن

نیت کرده ام گرمترین شال دنیا را

به طرح ریز لطافت احساسی کز کرده

از گوشه ی دلم

سر بگیرم

تا خود آرامشت



تا دیگر از هیچ سرمایی نلرزد تنت

و داغی احساس ما

بماند بر دل هر چه کلاغ خبرچین

اما بی خبر از عشق



بادا دلش گرم شود

به باور پر مهرمان



بنشین رو به رویم

دستانت را باز کن به دلم

انگشتانت درگیر باور من شده

خود خواستی

سردت بود

یادت هست؟

...183...




راست بگو!

اگر بدانی بی تاب شانه های مهربانت هستم

و پاییز اینجا شکل هیچ پاییزی نیست

اگر بدانی دلم برای آرامش تنگ شده

و ارتفاع این سقف مرا به سقوط می خواند

اگر بدانی که اشکم بغض کرده

و تنها سر انگشت نرم تو می تواند ارامش کند

اگر بدانی من دلگیرم از او که هست اما نیست

و از تو که نیستی اما هستی

بهانه می شوی برای واژه هایم

تا ببارند زرد و سرخ و نارنجی

بر پاییز دل بی قرارم؟

به مهر سوگند!

پاییز اینجا شبیه هیچ پاییزی نیست

...182...




حالا آرام بلند شو...

 پنجره را باز کن
 دستت را به لمس آسمان بسپار..
. می بینی
 بین دست تو و آسمان فاصله بسیار است

 اما درست در همان میان
در فضایی که هیچ علم و فرضیه ای اثباتش نکرده
 من گونه ام را به دستان تو می سپارم

_____ نوازش کن مرا

...181...

 
 
 

از تو دلگیرنیستم اگر نمی بینی مرا...
بی خبر از حال من هستی
تقصیر تو نیست.
جایی دور دور دور
که دست خدا هم به آن نرسد
خانه ای ساخته ام بزرگ و رویایی.

آن زمان که نه تو و نه خدا نمی بینید مرا
من در خانه ام
بغض نکرده ام
پرده ها را کنار زده ام
و برای گنجشک ها دانه می ریزم
و می خندم
می خندم به حال شما
که گمان می برید صبر کرده ام
به آنچه روا داشتید بر من

...180...


پلک هایم محکم بسته و گوش هایم به سختی گرفته، لب فرو بسته ام تا مبادا صدایی از من در فضایت باشد

نه می بینم نه می شنوم و نه لب از لب باز می کنم

جایی برای هراس و تردید نمانده

گناه از هیچ کس نیست

گلایه ای هم ندارم

تنها گاهی که خیس از باران می شوی

دستهایت را به آسمان نزدیک کن و قدر پیاله ای اشک خدا را به کام نوزاد نازاده مان بریز

مبادا تشنه بماند

زحمتت می شود اما چه کنم

اینجا که من ایستاده ام چشم آسمان خشک خشک است

...179...



قرارمان خیابان میهن.... سر کوچه ی داوری________ سنگ هاتان یادتان نرود

یار کشی هم می کنیم.... سنگ کاغذ قیچی

تو سنگ بکوب بر سر کناری

کناری ات روی کاغذ تورا ترور می کند

او همه ی ما را قیچی

تمام شد بازی

ما دموکراسی را یاد گرفتیم

حالا شعار بدهیم

مرگ بر .......

مرگ بر....................

مرگ بر.....................................

...178...

هزاران دشنه جای تیشه در دستان فرهاد است

برو نازی ، برو نازی ... که در اینجا ندارد عشق بازاری

بزن نازی ، بزن نازی .......بزن بر طبل بی عاری

بزن بر طبل بی عاری

که آن هم عالمی دارد

...177...



آهای ابر سیاه... گیرم تا هزار سال سایه ات بر سرم باشد...
 اصلا تو بگو روزی بی هراس بر تنم بباری.
 که چه؟
 به گمانت این دل پژمرده و بی ریشه شکوفه خواهد داد؟

ساده ای ابرک... ساده ای

صدای باد می آید... از من به تو: برو.... برو و بگذار ماه بتابد

...176...




می خواستم بهانه ام باشی.بهانه!

می فهمی؟

بهانه ی ترسم

بهانه ی نفسم

بهانه ی زندگیم

می خندم؟ بهانه ام باشی

می گریم؟ بهانه ام باشی



می خواستم چون شوق پر دادن بادبادک از بام پنج سالگی ام

بهانه ی بال و پر زیر سقف سی و پنج سالگی ام باشی



می خواستم اما نخواستی



حالا مرا از سقوط کدام بام می ترسانی؟

اینجا که من ایستاده ام هیچ زمانی دیر نیست

من نخ بادبادکم را نه به انگشت که دور دلم پیچیده ام

تا پاسبان باشد بر حرمت باوری

که به سادگی نا باوری می نامیش



دل من زمین گیر است

قبول!



پس گناه از تو نیست

اگر در هفت آسمان دلت

کنار هفتاد و هفت الهه ی عشق

جایی برایش نیافتم



میان جنگل تا جنگ برای قلم فاصله یک حرف است

برای دلم اما یک دنیا



با توام آری با خود تو .... شک نکن

کلمات گاهی چنگ می کشند بر زخم



بی شک زمان عفونت هر زخمی را مرهم است

حتی زخم جملات تلخ را

...175...


هزاری بنشینم و برایش شعر بگویم و نوازشش کنم آرام نمی شود این دل ____ زخمش کاری است

بهانه ی سایه می گیرد... هوایش که عوض شد خودم دستش را می گیرم و آرام آرام با آفتاب آشتی اش می دهم

برویم دلم

برویم جایی که تو باشی و سایه

من؟

کدام من؟

منی نمانده ساده

من همان سایه ام

...174...



من سهمم را خواهم گرفت
سهم من از زندگی
 تنهایی نیست
 وقتی تو غریزه ی چشمانت را
 بر زنان دیوار به دیوار بپاشی

.سهم من از زندگی
 شاید گوشه ی باغی دنج و زیبا
 در کلبه ای چوبی
 نزدیک رودخانه ای راکد
 بر صندلی ساده
 به انتظارم نشسته
 و ساز دهنی می نوازد
 تا روزی که دیدمش
 زیباترین آواز عشق را برایم زمزمه کند
سهم من از زندگی
 رویای زیبای خوش بختی نیست....

من صدای خوش ساز دهنی اش را
هر روز در وجودم می شنوم ....

 نزدیک و نزدیک تر می شود

...173...



دختر توی آینه

ناخن به شیشه می

زنه

بهش نگاه که می کنم

به من نگاه نمی کنه



دختر توی آینه

...با من

غریبی می کنه

شونه به موهام می کشم

اون موهاشو چنگ می زنه



دختر توی

آینه

انگار منو نمی شناسه

وقتی که لبخند می زنه

چنگی به دل نمی

زنه



بهش می گم این تو منی

بغضش رو شیشه می شکنه

می گه نمونده هیچ

منی

نه من توام نه تو منی

...172...


این بغض نشکسته دل خاموش من است
 که بی هیچ روزنه ای
 کنار پنجره ی دل تو
 غزل سر داده این روزها
.خستگی هایت را بگذار در سبد حصیری واژه
 پشت همان پنجره که قرارمان است
،صدایم کن باغزلی که میانمان است
تا همیشه
.با نخستین نسیم پر می کشم تا خودتو
.نه!تا خود خدا

تنهایی و بغضمان را فریاد می کنم درگلو
 و بی صداتراز همیشه به او خواهم گفت
 که من شرم کلامش،شرم صدایش را دوست دارم
حتی اگر در سکوت دوستم داشته باشد
 یا نداشته باشد

...171...


نازنین
 نفس نفس می زند زندگی را
 تا روزی که زندگی نفسش را می زند
گلایه ای میان نباشد

...170...




نگران من نباش....
 جواب تمام خیابان ها 
 کافه ها
 و نیمکت هایی هم که ما را کنار هم ندیده اند
 با من_____ تو فقط
دوستم داشته باش

...169...




بیچاره پاییز
چه بیگناه
معدوم نا امیدی برگها می شود هر سال
اگر ریزش برگها
جرم است بر زمین
حکم چشم من چیست
که نه هرسال
که هر لحظه

به تلنگری
اشک ریزان می کند

صفحه ی صورتم را

...168...


کاش بودی....... فقط بودی ... تنها همین امروز
.... هیچ نمی خواستم
.....هیچ نمی گفتم

_____ کاش فقط بودی مرد گریز پای من

...167...



بغضم را ببین
من بغض دارم
ببین!!!
آه ... مدام از این یاد می رود
...
که تو نمی بینی ام
که تو ندیدی ام
با این حال ببین
نگاه کن مرا
من بغض کرده ام

...166...

ن تکیه به دیوار زندگی
پشت میله های خاطرات
دست و پا بسته به ترس
گوشهای پر از فریاد
لب های خسته از ترانه
این منم

که چه صبورانه هنوز
با چشمان مات و ماسیده
بر سنگ های خوابیده در بستر رویاهایم
سر می گذارم
و می گذرم آهسته
از ندیدن ها و نشنیدن ها
گلایه ای نسیت
اصلا سایه را چه به گلایه
دل خوشم به دل ساده ام
که هنوز به کلامی از تو
می لرزد به تمام تنم
و داغ می کند سنگ فرش فردایم را

هیچ بر سنگ داغ راه رفته ای؟

...165...



 دیگر با فشار هرزه ی دستتان هم نمی توان آه خوشبختی سر داد........تمامش کن آقا

...164...



ن روزی می روم

و به گنجشکان خواهم گفت

نان های پشت سرم را چنان نوک بزنند

که هیچ راه برگشتی نیابم

روزی می روم

و در جنگل آرزوها

کلبه ی عجوزه ی باور را می یابم

تمام دروغ هایش را خواهم خورد

فربه خواهم شد از خیال

پیر باور مرا خواهید بلعید

چنان بلعی که داستانی هم از من نماند

که خدا هم ردم را نیابد



روزی نه چندان دور می روم

...163...

پای من بسته است......... تو اخم نکن
بال من کنده است........... تو اخم نکن

دل من خسته است.......... تو اخم نکن
تو اخم نکن
اگر بهانه های من عاشقانه نیستند
تو اخم نکن
اگر رویاهای من شاعرانه نیستند
مهربان من
من اینجا ایستاده ام
چون کوه، چون صخره، چون درخت
تو اخم نکن
اگر چنان که تو خواهی زنانه نیست

...162...





دست هایم آسمان خدا را خیس از باران شرم کرده این روزها

که چه کنم با این همه عشقی که به سجده ام نشانده ای

سجاده ام پهن است

روی همان دفتر همیشه

رو به نفس های تند دلم

قبیله ای قبله نمایی کنند

چشم نیازم از مسیر انعکاس تابش تو بر دلم کج نمی شود

که تو مهتاب شب های دلم شدی و آفتاب صبح چشمانم

غم هایم را به بوسه ی واژگانت نشانده ام برای شفا

چنان طنازانه اندامشان منعطف احساس توست

که به نبودنت آشفته بازاری می شود این تن رنجو

...161...



باید با دل اشک زده ام حرف بزنم

من می خوام سنگامو باش وا بکنم

دل من دیوونه نیست.... پریشونه

تو گوشم صبح تا شب آواز می خونه

دل من غریب شده تو روزگار

دیگه ترسیده چشش از فردای بدون یار

دل من شونه می خواد... زیاد می خواد؟

واسه عاشقی شعراش اون فقط بونه می خواد... زیاد می خواد؟

...160...



 میگرن دلم شدید گرفته.......... دل گیجه دارم.......

..همه چی رو تار حس می کنم

دلم یه جای ساکت و تاریک لازم داره

...159...



چشمان خسته اما مهربانت
 دست و دلم را لرزاند....
می ترسم
 که باری بر دل خسته ات شوم

...158...




می خواهم بین دو ابرویم خال قرمز بگذارم
خلخال به پایم ببندم
شال طلایی دور شانه ام بپیچم
می آیی تا ببینی ام؟
اگر آمدی شکوفه های کاغذی سرزمین آفتاب دلم را به نامت خواهم کرد
و واژگانم پشت تمام درختان آرزو برایت آواز سر می دهند
و زنی خواهم شد که زنده زنده
در آتش بودنت خواهم سوخت

 
تو بیا
تو بمان

...157...




کم رنگ شده ای ........
 درست مثل دوستت دارمی که سالها پیش
 بر کاغذی نوشتی و دستم دادی.......

 استاد از کلاس بیرونم کرد
 و تو خود را به آن نمی دانم کدام راه زدی
 که هنوز رویت را بر نگرداندی
تا ببینی چه پیر شده ام برای صبوری دیگر

...156...


من که باری بر دل کسی نبودم اما حالا که هوای بودنم سنگین است
 اندکی دور می شوم
 تا هوایم عوض شود________ همین

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

مهم تنها این است که دیگر هیچ چیز مهم نیست

...155...





استخاره کردم

آیه خوب آمد
 پس تو دروغ نبودی

 

اما تو نیامدی
 
پس آیه دروغ بود؟

...154...





بس است

... بیش از این نمک به زخمم نپاش

 این همه دلشوره تاب از واژه برده
 
از کدام شور سخن بگویم 

که اشک چشمم جای انگشتان زندگی بر صورتم را می سوزاند
 
عاشقی رسم باور است
 
نه رسم من 

که نمک گیر نامردمان این روزگارم

...153...





هیچ از خودت پرسیدی

این همه ستاره چرا به شب های
من سرک می کشند؟

تو انکار کن

من اما خوب می دانم کدام ستاره
...
ذره ای دلت را لرزاند

یادت نیست؟

همان که نورش شب هایم را روشن می کرد

درست زمانی که ماه من

پشت ابرهای زیر سرش

رویای نمی دانم کدام وسوسه را زل می زد

...152...





من که کاری نکردم....

گفتید صبوری کن
 زمان حل می کند 
و من آنقدر صبر کردم
 که در زمان حل شدم
در شما حل شدم.....

تقصیر از من نیست
 اگر شما از خودتان بیزارید

حالا اگر ممکن است 

پایتان را از گلویم بردارید

غریبه نیستم

این همان من ه حل شده در شماست

...151...






مادرم می گفت:

پیشانی نوشت آدم ها را هیچ کس نمی داند

پیشانی نوشت تو اما زیباست مثل چشمانت

دل من خوش می شد ونمی دانست

معجون دست ساز عجوزه زمان 

خطوط محو پیشانی ام را آشکار خواهد کرد

و من روزی نه چندان دور سرنوشتم را خوانا و خوش خط خواهم خواند

حالا مادرم  برای تغییرش نماز می خواند

او نمی داند سجاده من روی کاغذم همیشه پهن است

حتی در مترو و یا کنار اجاق

سجاده ام سوغات نوجوانی است 

روزی که دل به زیارت نخستین دروغ رفت




_________

خدایا به زندگی بگو صبر کند.... اینطور که می دود من هرگز به او نخواهم رسید 

...150...







سرمای آخرین آغوشت
مهربان تر از هوس غریبه ای بود
که ترساند مرا از چشمان دیر آشنایت.

... میان بازوان تو

چشمانم را بستم

 تا نبینم این همه تاریکی را


 باید با تمام روسپیان قدیمی شهر آشنا شوم

که من سالها

زیر سایه ات روسپی بودم

و کسی نشناخت مرا

...149...







زحمتی نداشتم

گوش نوازمی نواختین،
ایستادم تا گوش کنم.

دیدم شانه هاتان تکیه گاه است
برای اندک استراحتی و دلگرمی، 
سرم راتکیه دادم بی صدا.

سازتان که آرام می شدخودم می رفتم.

نیازی نبودشانه به شانه شوید.

شاید گردو خاک بردلم نشسته باشد اما

خاکی برسرم نیست هنوز.

پس بیجهت شانه هایتان را نتکانید.

من مثل مه هرروز صبح آسمان اینجا

آرام می نشینم و بیصدا محو می شوم.

بی آنکه آرامش خورشید رابرهم بزنم.

سازتان زیبا بود.

دلم خوش رقصید.

سپاس مرد

...148...



 اصلا گیرم که آمدی...

من اگر پرسیدم

کجا رفتی؟
چرا رفتی؟
این دل به چه جرمی شکست؟؟؟

جوابی داری؟

...147...





حرف های بر دل مانده ام 
جرم خشک و سنگینی شده است بر لب هایم.

........ نکند دلیل نفس تنگی سیگارم همین باشد؟
 
خوب نفس نمی کشد این روزها

..... یار باوفای تنهایی های من

...146...









 




خدایا ...
خدا با توام
نگاه کن

من هنوز می توانم بخندم
هنوز اشک هایم جاری می شود
نگران من نباش

هنوز نشانه های حیات در من زنده اند
نفس هایی را که بخشیدی ام به ابرها رساندم همین امروز


بیا فردا برویم ساحل
آفتاب بگیریم
گپ بزنیم
سوخاری بخریم

هوایت عوض می شودباور کن
آوردمت اینجا که زندگی کنی
خسته ام کردی بس که ماتم زندگی من را گرفتی

زمین و زمان کم بود تو راهم من آرام کنم؟
به خودت قسم خوبم

بیا و بغضت را رها کن
به قول مادر نازک تر از گلم
گریه بد نیست ... زهر دل را می گیرد
پس گریه کن
تو زلال می شوی
من زیر باران می روم

...اصلا سرت را بگذار روی زانوی خودم
آرام بگیر
حالا گیریم فاصله ی دو سجده ام زیاد شود
خیالی نیست
من ذکر می گویم
تو بغض می شوی
من نوازش می کنم
تو باران می شوی

راستی دلگیر نشو
سجاده ی من سمت هیچ خانه ای نیست
من روی دفترم نماز می خوانم
پیشانی به واژه می زنم
زانو به زانوی نور
با تو دوستم
از اینجا تا نهایت دوووور

اشک بریز
من کنار توام
دوستت دارم
تو "خـــدا"ی خوب منی

...145...





میان همهمه ی دنیا
و در این برهوت غریب ایمان
صدایی با من از عشق گفت
صدایی که طعم بوسه می داد
و عطرش یاداور شانه های باور بود
درست مثل شانه های پدر

صدایی که پریشانم کرد
پریشانش کردم

کوچک بودم که بزرگ شدم ناگهان
که بزرگ شد دنیایی کوچک در من

کوچک بودم که زن شدم

و در این روزگار آشوب و همهمه
من کوچک مدام با دروغی بزرگ آرام می شدم

حالا صدایی است که با من
از راستی می گوید
که بازوی باور رادور افکارم می پیچد
افکارم نفس نمی کشند
بازو اما امن است

آرام من به هم می خورد
اما زیباست

کوچک بودم که یاد گرفتم
دل خوش کنم به رویاهای دروغین
و مردمانی سخت دروغین
و سایه هایی که به دروغ بر سرم نه
دور سرم
آنقدر می چرخیدند که هوش از من می رفت
و گمان می کردم خوابیده ام
و بیداری ام همان خورشید دروغینی بود
که آنقدر دور می درخشیدکه هیچگاه چشمانم را نزد

حالاصدا نور است
صدا بوسه است
صدا شانه است
صدا باور است

من به این همه بی عادتم
این همه صدای خوب
آرام متلاطم من را بر هم می زند

تو می دانی آرامش پر درد یعنی چه؟
آرام متلاطم چه کسی است؟

من درد آرامم
یا آرامش بعد از درد

چه فرق می کند به حال کبوترانی که
مدت هاست از انگشتان من دانه نبرده اند
و یا کودکان قهرمان و دودی که
ماه هاست با من بستنی لیس نزده اند

من درد آرامم
یا آرامش بعد از درد

چه فرق می کند به حال بغض تو
کمر درد مادر دلتنگم
یا موهای سفید پدر چشم انتظارم
که او هم مثل تمام
عاشقان و دلباختگان امروزی
این روزها پشت همین پنجره می نشیند
و برایم شعر می نویسد

گفته بودم چو بیایی
چو بیایی

آهای مردان دور
مردان نزدیک
کجا بیایم؟
اصلا شما بگویید
نامردم اگر نیایم

من درد آرام باشم
یا آرامش بعد از درد

دوا نمی کند درد تنهایی ام را
دوا نمی کند جای سیلی روی صورتم را
دوا نمی کند درد این دل را
که پاره تنش هم این روزها شکایت دارد از نبودنش

گوش من پر است
گوش من کر است
سرم گیج می رود
یک شانه
فقط یک شانه امن
اما حقیقی
این روزها دوای یک عمر من است

وقتی که نیست
چه فرق می کند

من درد آرام باشم
یا آرامش بعد از درد؟

و صدایی که خوب است

...144...



دل اگر دل باشد 
گلوی خشکیده را درک می کند

و با لبخند به خاطره ی سیاهش یاد می دهد
که چطور آفتاب را از پشت ابرها ترسیم کند....

دل اگر دل باشد
چشمها را می توان بست..

.دل اگر دل باشد
 قلم به دست می گیرد
و در سکوت محض
بی هیچ نگاهی و کلامی

می نویسد.......


دوستت دارم

...143...






با او بگویید

روزی که می رود 
یادگارهایش را با خود ببرد

من خودش را به یاد خواهم سپرد.

انگشتانش را از میان موهایم بردارد 
که کوتاهشان خواهم کرد بعد او،
مبادا انگشتانش آسیب ببینند.

پایش را از زندگی ام بیرون بکشد
که بی او زندگی سخت خواهد شد
مبادا پایش خسته شود

اصلا بگویید وقت رفتن 
همه چیز رابا خود ببرد 
اما صدایش را نه.

که آوای مردانه اش 

قصه گوی هزار و یک شب بی خوابی من خواهد بود وقتی نیست

از او بخواهید

صدایش را از گوشم نبرد

...142...




و من زنانی را می بینم 
که هنوز دگمه ی پیراهن مردی را می کنند 
تا به اندازه ی دوباره دوختنش
شاید مرد عاشقش باشد


و از زن می رنجم 

و از زن می گریم

...141...






ن من که با کسی کاری نداشتم
قلب یخ زده ام در مشتم می زدو
واژه های ماسیده ام از لبان خشکیده ام سقط می شدند

ما که با کسی کاری نداشتیم

تنها وسوسه ای بودتا شاید
دوباره این تکه یخ سرگردان
به آغوش داغی برگردد و جاری شود از میان نفس های پر شیب عشق

دستم می لرزید اما پایم نمی لغزید
پر می کشید دلم برای فردا
اما به امروز خود بند بودم
چه شد که گمان کردید می توان مرا شکست

کدام بارقه چشمتان را زد
که کورکورانه خلوت من و دل را ورق زدید

ما که با کسی کاری نداشتیم
لاک تنهایی ما کوچک است
نازک است
بدون واژه های من چون پری به نسیمی سرگردان می شود

برویدمی خواهم به لاک تنهایی ام برگردم

این تنها خانه را از من نگیرید

...140...






کار خوبی می کنی نمی مانی
این شهر درست شبیه من است

پر از جاذبه
جان می دهد برای سفر
اندکی استراحت و آرامش

هوایت که عوض شد وقت رفتن است

این شهر درست شبیه من است





 ________

امشب هم مثل تمام شبهایی که نمی دانم بودی یا نبودی

با بود و نبودت سر می کنم

...139...




حالا که می روی
در را پشت سرت ببند...


محکم ببند
لای در را باز نگذارسوز می آید
من سردم است

دیگر چه فرق می کند که سوز ، سوز زمستان است یا سوز نگاهی سرد
من سردم است
و هر روز اینجا سردتر می شود

سرک نکش
صدای جیر جیر در دیوانه ام می کند

یک بار محکم بکوب و برو


من سرم درد می کند





 _________

 نمی دونم من سرم درد می کنه یا درد منو سر می کنه. هرچی که هست منم و دردسر یا منم و سردرد.... نمی دونم 

...138...





یکی بود یکی نبود
غیر از خدا و غزلک
یه کتاب شعر و غزل بود
که کسی به هیچ دلی نگفته بود

غزلک مست می شد با واژه ها
دلش دیگه نرم می شد با گریه ها
غزلک تنها نبود... غزل رو داشت
رو لباش لبخند بی مثل رو داشت

تو یک ظهر قشنگ پاییزی
غزلک چشمش به اون پنجره بود
تا که بیادش با یه دنیا غزل تازه و نرم
اما به جای کلمه
سایه ی سیاه طوفان و گناه
یهو افتاد رو دلش سنگینی کرد

غزلک گناه نبود
سنگ نبود
غزلک مست نبود
منگ نبود
می شنید اونچه نباید می شنید

غزل زندگی انگار رنگ و روش پریده بود
انگاری یه جورایی دست و دلش از فرداها لرزیده بود

غزلک دلش شکست
اما دیگه غصه نخورد

غزلک بغضش گرفت
اما دیگه گریه نکرد

آخه دیگه غزلک بزرگ شده با انتظار
اون باید تنها ی تنها بشینه
غزل بگه واسه خودش 

تا سر بیادش روزگار

...137...


 

رفتن همیشه شکل رفتن نیست
گاه در اوج بودن رفته ای
و به گمانت پرندگان عشق برایت
نغمه ی سوزناک عاشقانه سر داده اند

و تو نمی دانی
این صدا ، آوای پر ی کوچک غمگینی است
که دیگر نه می میرد و نه زنده می شود
از بس در گودال کوچک خود
مبهوت ،رفت و شد رهگذران عاشق را به تماشا نشسته بود

گوش کن.... می شنوی؟
مرثیه ی تنهایی سر داده

کفش هایت را آرام بردار
من این نوا را می شناسم
پری کوچک باز غربت باورهایش را زمزمه می کند

همان پری کوچک غمگینی
که هنوزعشق را نبوسیده سنگسار تهمت فردا شد
و کسی نمی دانست سالها پیش
به جرم عشقی پاک
و به نام نامیه پیوند دهنده ی قلب ها
سنگ نخست را بر سرش کوبیده بودند

حکم به کدام قانون خدا دادید
که چنین باورش را در هاون واژگانتان کوبیدید؟
باور کنید مرا
دست هاتان را در جیب بگذارید
و سوت زنان از کنارش بگذرید

که این سر اگر شکستنی بود
به سنگ حسادت ستاره به مهتاب می شکست

این دل اگر شکستنی بود
زیر فشار رقابت دیروز و فردا ترک برنمی داشت
سخت می شکست

آری... آری ... آری

من همان پری کوچک غمگینی هستم
که از رسوب روزگار
در گودال حقیری که زندگی به او بخشیده
تندیسی شده است از واژگان تنهایی

چنان خوش تراش رسوب کرده زندگی
بر دل و روحم
که لبخندی زیبا و سخت مانده بر لب هایم
اما دیگر نه می بوسم و نه بوسیده خواهم شد

سنگ هاتان را زمین بگذارید
دست هاتان را در جیب
و چنان با لبخند رضایت از کنارش رد شوید
که گویی این پری دست آموز تک تک شماست

پری کوچک غمگینی
که نه می میرد و نه زنده می شود
نه می بوسد و نه بوسیده می شود
اما سال هاست لبخند می زند
و سلام می کند


سلام آقا

سلام خانوم

امروز حالتان چطور است؟

...136...

خیالت راحت...
زندگی یادم داد از رفتن ها دلگیر نباشم
تا نفس فردایم را یاری کند.

حالا بیا دستم را بگیر...

غزل آخر را برایم بگو ...

من اما تا خود خدا 

دل تنهایم را به نام خوش "غزلک"صدا خواهم کرد

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

...135...

 

 
این همه شب را زندگی نکردم

تا آسمانم سیاه شود



تو بخواب



...اصلا بگو تمام ستاره ها بخوابند



من به فانوسی هوایم روشن می شود

من به کورسویی چشم دلم سیر می شود

...134...



من گذشتم از گذشته ام ... گلایه ای هم ندارم !
ببین! نگاه کن !
 تمام خاطراتم را جمع کرده ام لای ترمه ی به ارث مانده از مادر بزرگم
و گذاشتمش.... گذاشتمش
_________ چه کنم؟

 ترمه ی مادربزرگ جایش فقط کنج دل من امن است

.... چه کنم؟؟ باید همیشه جلوی چشمانم باشد

...133...



حالا پس از هزار سلام و خدانگهدار
 خوب آموخته ام که

 خداحافظی بی کلامی از مهر
 شاید دلنشین نباشد
 اما دست کم به وقت خداحافظی آخر
 دلسوز هم نخواهد بود....

 بد هم نیست!
 انگار عادت کرده ام به بی مهری

...132...





بهانه هایت بس است
 بی انصاف این روزهای من.
بیش از کافی صدایت نکردم ؟
یاپیش از رفتن خوب نگاهت نکردم؟
که بی بهانه بهانه می گیری...

حالا که اصرار برهرچه نبودن است،می گویمت:

موج موج گلایه ات رانوازش نکردم
که ترانه هایم رالگدمال کنی.
خط به خط واژه هایت رامرورنکردم
 که به سادگی باورهایم را دور کنی.
به کدام مسلک باورت کنم؟
که آنهمه اصرار به بودن دیروزت
 تنها برای نبودن امروز بود و بس؟؟؟
حالا که بهانه ی آمدنت،دلیل رفتنت شده

 برو____!