۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه
۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه
...87...
این روزا بوی لجن می دن... بوی دروغ... بوی کثافت... بوی گند سکوت بیماری که حالم رو از زندگی به هم می زنه... بوی آزار...بوی لاشه ی مرده ای که کسی نیست تا جنازه اش رو از دلم بیرون ببره... بوی سرگردونی... بوی باورهای متعفن
و بوی سرک کشیدن به دنیای یک زن که خسته بود خیلی خسته
بوی فیلم ، بوی کاغذ، بوی گند شهرت و شهوت
این روزها بوی حیوان به مشامم می رسه
بوی تو
عطرت چی بود؟؟؟
۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه
...86...
در آتش کلامت داغ شدم
دیدمت گر گرفتم
اما تو
رفتی________
آنچنان سرد و بی روح
که یخ احساست وجودم را گرفت
بی انصاف
استکان نبود که بگویی فدای سرم
سرد و گرم شد ترک برداشت
باور بود
غرور بود
خلوت بود
همه چیز من بود
دل بود _______ شکست
حرمت داشت
با مرام !!!!!
نداشت؟
نداشت؟
پ ن : چشم که ببندی دیگر چه فرقی می کند به کدامین سو بنگری... از هر سو که بنگری ندیدن٬همان ندیدن است
...85...
هرچه نگاه می کنم
هرچه می خوانم
مردم کوی و بازار
قلم به دست ها و شعر فروشان
موی سفید تجربه و متر بزاز تجریش
حافظ و فنجان قهوه و مرغ عشق رمال
همه بر سرم می کوبند که ای ساده دل بی پروا
دل نبسته بود که بریده باشد
رفت........... تمام شد
همه__________
جز این دل که وامانده
میان شوق آمدنت
و شوک رفتنت
وای از بلاتکلیفی
وای از تو
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
...80...
در ترسناک ترین روزهای زندگیم
چنان آرام آمدی که خوابم برد
خوابی عمیق و رویایی موهوم
چشمهای بی جانم درخشان شد
لبهای خشکم شاداب
و من باز لبخند زدم
از عمق تاریکی و وحشت فرداها
رویایم را باور کرده بودم
باوری دوست داشتنی که تو سازنده اش بودی
روزها گذشت و دریافتم
که دل باخته ی رویا شده ام
می خواستم رویایم حقیقی شود
حقیقتش کردم______ این بارهم با تو رویایم حقیقت شد
و من برای آن رویا و این حقیقت از تو سپاسگزارم
امروز اما بیدار شده ام و تو دیگر آن رویای شیرین من نیستی
نمی پرسم چرا؟ کجا؟ چه کسی؟؟؟
که هردو خسته ایم از پرسش های بی پاسخ
تنها سپاسگزارم !
برای تمام روزها و شبهایی که نمی دانی کنارم بوده ای
برای تمام کلمات و جملاتی که نمی دانی در گوشم نجوا کرده ای
برای تمام نگاه ها و نوازش هاو لبخندهایی که نمی دانی به من بخشیده ای
و________
سپاس گزارم برای تمام حس زیبای زن بودن که نمی دانی به من بازگردانده ای
حالا اما موهایم را چیده ام
با گوشه های ناخنم ساز نمی زنم
و چمدانم آماده است
اینها همه یعنی که من زندگی را دوباره بخشیده ام
مسیر، مسیر من است
با تو شاید می شد چای نوشید در بین راه
لبخند زد به کودک فال فروش و آینده را خواند
اما بدون تو و چای و فال و فردا
بازهم مسیر، مسیر من است
پس گلایه ای نیست از اینکه نیمه راه خسته شدی
و چشم بستی به تمام آنچه که شاید می توانستم به تو ببخشم
چمدانم را خود آوردم و خود می برم
سنگین یا سبک
وحشتی از راه و فردا هم ندارم
<<که تو گفتی: قربون اون چشمات آخه زندگی که ترس نداره>>
می بینی چقدرچشمهایم زود باورند؟
تو کوله پشتی ات را محکم کن
بگذار لبخند بزنیم و دست هم را چنان محکم بگیریم
که از درد نتوانیم دست خداحافظی تکان دهیم
بیا حتی پس از رفتن حس کنیم______
عشق راـــــــــ نه
دوستی هایمان را
راستی !!!
خودت را گرم بگیر.
صبر کن.........
می تونی هنوز دوست خوب من باشی؟؟؟
...78...
آهای مرد جوان
مرد خوش بیان
از من دور نشو.... بیا
می دانی؟ من غیب گویم
آینده را خوب می گویم
اصلا بیا فالت بگیرم..... چرا تردید داری؟ ستاره ی اقبالت بلند است....
کافی است قهوه ات را بنوشی تلخ تلخ
فنجان را به من بده.... تلخی قهوه را من می چشم تو تنها نیت کن
واااااای نگاه کن
از کوه و اشک و دشت و کیسه ی زر که بگذریم
در طالعت زنی است خسته وتنها
اما مغرور
شکار خوبی است برای روزهای کسادی ات
دردش را که گفت.... اشکش را که دیدی
بدان باورت کرده
آی شیطان..... من تورا خوب شناختم
نگاه کن____ خط کج کف فنجان را ببین
این یعنی به مراد دل که رسیدی راهت را کج می کنی
عجیب هم نیست که مردی و جوان
پس به من نگو که عاشق شدی و درمانده
از دلتگی و خستگی هم چیزی نگو
تو فقط درد می کشی
____ مسموم شده ای انگار
دردت داغ است و گذرا
زیر دلت تیر می کشد هرازگاهی
می بینی؟؟؟ جبر روزگار فالگیر خوبی ساخته از من
حالا باقی اش را گوش کن
هاااا.... از آن زن می گفتیم
نگران نباش
دردت که آرام شد خودش راه برگشت را پیدا می کند
این جاده را ببین
تو کافی است بیازاریش
بی سیرت که شد____ بی حرمتش هم که بکنی زودتر می رود
نگران چیزی نباش
من زنها را خوب می شناسم
.
.
.
به من نگاه نکن مرد
من فریب نمی خورم آمدم فالت را بگویم و دستمزدم را بگیرم
اصلا همین قهوه ی تلخ کافی است
باور کن من نه تنهایم و نه خسته
من آن زن نیستم به جلدم نرو
.
.
.
خورشید سر به زیر شده بود
زن در امتداد جاده می رفت
تیر می کشید درست زیر دلش
باورش تلخ تلخ
و در این اندیشه بود که چه رابطه ای است میان فنجان قهوه و صدای نفس های تند مسافری که کنارش نشسته بود.
...77...
هوای گریه ام امروز آفتابی بود
فضای سینه ام خشک و صاف
خورشیدم اما دلتنگی می کرد
بهانه می گرفت و سینه ام را چنگ می زد
باران می خواست که نیلی رنگین کمانش را کامل کند
هنوز یاد نگرفته این غریب خوش باور
که ابرها به بادی سبک می آیند و به نسیمی بی خیال رد می شوند
روی آبی باورش کمی سیاه پاشیدم
گفتم این نیلی است
قبول کرد اما باور ـــــــــــــ نه
...76...
کاش اندکی حس می کردید
درد پلکان راکد و فرسوده ای را
که هر روز شاهد خستگی ها ... امیدها
اشک ها و لبخندهای شماست
پلکانی که رسالتش تنها استواری است
و درک سنگینی عبور عابران
با صدای گام هایتان
ذره ذره می پوسد
لغزنده می شود
و دلهره اش
بین راه ماندن رهگذرانی است
که هر روز از شانه های خسته اش اوج می گیرند
برای پرواز در زندگی
احتیاط ــــــــــــــــ!!!
مسیری که دیگر امن نیست
مسیری که لغزان است
دیری نمی پاید ــــــــــــــــــــــــ محصور شده
و بر سر درش خواهند آویخت
عبور ممنوع /احتمال خطر
حتی شماـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...75...
نمی دانم دوری یا نزدیک
می مانی یا می روی
ناشناسی یا آشنا
اما
در تاریکی مطلق شب نشینی هایم
بی آنکه حتی تو بدانی
بارها
در آغوش وهم انگیزت
زنی را دیدم
که عجیب
لبخند می زد ـــــ !!!!
...74...
تعارف که نداریم
ضربان تند دلت
نفس های داغ سینه ات
دستهای قوی و لرزان مردانه ات
رطوبت اندام درشت غریضه ات
همه و همه گواهی می دهند
تنها تا دقایقی دیگر میهمان این بزم عاشقانه هستم
شمع ها می سوزند
وقت غنیمت است
لبهایت را به صرف کلمات عاشقانه مشغول نکن
که موسیقی نامفهوم غربی هم کفاف آن را می دهد
این معشوقه ی زیبا خود به خوبی می داند
تنها در دقایق خیس هم آغوشی است که دوست داشتنی است
و چه اعتراف تلخی
که با آغوش باز آغوش داغت را می پذیرم
و می سوزم در شعله های ناباوری کلمات آهنگین صفحه ی موسیقی ات
هیچ از خود پرسیده ای؟
تو که اهل حسابی هرگز شمرده ای؟
حاصل ضرب آهنگ دلنشین این موسیقی
در هر معشوقه به توان چند بوسه ؟می شود سوختن رویایی عاشقانه ؟
نیازی نیست.... خودت را خسته نکن
کامت را تلخ نمی کنم
خدایی که جسم مردانه ی تو را به آغوش ظریف من سپرد روح زنانه ی احساسم را هیچ ندید
از تو شکایت ندارم
می بینی؟
گوش های من به این موسیقی عادت کرده
اندامم دیگر رقص عشق نمی کند برایت
گوش کن .....
یادت هست؟
من با این کلمات بارها بر صحنه ی عشق تو رقصیدم و طنازی کردم
You are so beautiful to me
You are so beautiful to me
Can’t you see
You’re everything I’d hoped for
You’re everything I need
You are so beautiful to nobody but me
Such joy and happiness you bring
Such joy and happiness you bring
Like a dream you're everything, I I hoped for
You’re everything that I need
می دانم .....
دیگر زبیا نیستم
نمی توانم طنازی کنم برای شعله ور شدن احساست
بهانه های گاه و بیگاهم تاب از آغوشت برده و صحنه ی عشقت را کساد کرده
کلمات این صفحه ی موسیقی دیگر برای من نامفهوم نیست
بیا و
رقاصه ای نو بیاور بر صحنه ی آغوشت ،تا دوباره داغ کند سینه ات را
دلهره ندارم
می دانم این بار هم
به احترام روزهای داغ هم آغوشی
شهوتناک تن در می دهی به خواسته ام
و می پذیری چه زود رفتنم را
دست در دستم می فشاری و می گویی
تمدن چون تو زیباست
خدایمان نگهدار
سینه های من اما درد می کنند از عفونت خاطرات متمدن این روزها
زالویی باید تا بفشارد و بمکد این همه خاطره را
این همه عفونت را
خدات نگهدار
...73...
انقدر از تکنولوژی به جای آغوشت استفاده نکن
روزانه میلیون ها نفر عشقشون رو به بغل آدمک لپ گلی یا هو حواله می کنن
تو نکن .... متفاوت باش
مثلا به جای استفاده از اون آدمک می تونی بنویسی _______ بغل
هه .........اینم داره زیاد می شه سعی کن عقب نمونی
...72...
من به فدای قد و بالات
چقدر بزرگ شدی مامانم
زدم به چوب
الهی بمیرم که این همه باید منو درک کنی
...71...
می دونی ؟؟؟
دلم می خواد یدونه محکم بزنم تو گوشت
تا دیگه وقتی یه زخمی رو می بینی
هی نمک به زخمش نپاشی
نمکدونـــــــــــــ
...70...
عق می زنم تمام وجودم را روی جنازه ای که جسم نامیدنش
تف می کنم تمام باورم را روی احمق بیماری که شعور نامیدنش
جسمم....شعورم و تمام باورهایم را دفن می کنم
زیر تمام آوارهای سادگیم
تا حتی سگی هم قدم به روی این خرابگاه نگذارد
...69...
این روزها را فراموش نخواهم کرد
که با بند بند تنم ترس را می نوازم
سرشار از وحشتم
از این هوا ، آدم ها ، ساختمان ها ، دریاها
از فردا ، از امروز می ترسم
از ارتفاعی که این روزها تنها دلخوشیم شده
و از آسمان قهر با ستاره ی اینجا می ترسم
و چه تلخ هم
سلامی دوستانه و گاه به گاه امیدی می شد تا در دل سیاه شب
شاید فراموش کنم روز وحشت زده ام را
تا تاب بیاورم این همه دل آشوب را
اما گویی این روزها همه چیز گریزان است
آرامش ، لبخند ، رفیق
امید...................
نه .............. هرگز
امیدم را رها نمی کنم
من بی دست دوستی حتی
از پشت تمام ترس هایم
چشمان اشکبار این روزهایم را به فرداها دوخته ام
انگشتانم تاب ندارند
پاهایم بی توان شده اند
آنچنان کرخت و خسته خود را به دیوار زندگی می کشم
و نفس های بریده ام را دوان دوان به آسمان می فرستم
تا نیفتم از پا
تا برهم از این روز های طوفانی
امشب اما.................
همخوانی طعم گس شراب ارغوانی و دود سیگار تلخ
از زهر دلم کاست و لبخندی نه چندان به لبهایم آویخت
انگشتانم به رقص درآمده اند
و می نویسم................................
پشت تمام آرزوهای سیاه روزگار
و غبار درد آلود توهم درونم
عجیب بوی خوش خواهرانه ای به مشام می رسد
به هوای آسمان بی ستاره ی اینجا
دست پر از عشق دردانه ام را بوسه باران می کنم
و بر دل زخمی ام تلنگر می زنم که هاااااااااااان
چه ماتم گرفته ای؟؟؟
تمام فرداها نازنین روزگار است
ازآن من.............. ما
شاید
...68...
سالها بلوغ را در بستر حبس می کنم
باکرگی را پاسبانی
تو می آیی ... تو که شهوت را دگمه به دگمه در چاک پیرهنت مخفی کرده ای
بوی شهوت تمام آنچه را محکم کرده بودم می لرزاند
بلوغ من سر به دیوار می کوبد برای رهایی
اختیار از من دور می شود
باکرگی بی حیا و سرکش
.
.
.
تو سبک می شوی
من فاحشه
تو بی خیال می شوی
من برای از دست داده هایم نگران
تو لبخند می زنی
من بغض می کنم
تو با قطرات آب بوی تنم را می شویی
من اما تنها و مضطرب دست به دامان دنیا تا شاید ترمیم شود هر آنچه از دست داده ام
به یک حساب سرانگشتی
من باخته ام به این جشن شهوت
دست کم
.
.
.
توهین نکن
...66...
با ابعاد تنهاییم
سنگ را روی سنگ بند کردم
آنگاه به وسعت دلم چاردیواری ساختم
کوچک اما کافی
آه سردو یخ زده ام
شیشه ای است مهتابی بر دریچه های این خانه
نور اما راه تابش ندارد
آسمان همیشه شب است
گاهی سوسوی شمعی هم روشنی است و هم امیدی گرما بخش
من در اینجا تنهام
و بی هیچ رابطه ای آبستن شده ام
جنینی که نه ماه نه.... نه سال نه
سالیان سال است زاده نشده
عقده ای سنگین که با هیچ نفس عمیقی
هیچ روان قابله ای
و هیچ تیزی طعنه ای سزارین نمی شود
عادت کرده ام
باردار زندگی باشم
و با نوزاد نازاده ام
قهوه بنوشم
موسیقی گوش کنم
آواز بخوانم
هر ماه شمع تولدش را فوت کنم
و
در را به روی هیچ مهمان ناخوانده ای باز نکنم
...64...
به چشمانت خیره شدن سخت است
دستم می لرزد
اما به آرامی سر و گردنت را می نوازد
نه می بینم و نه چیزی می شنوم
انگار زمین و زمان ایستاده
دست دیگرم سرگردان است
_________ کاااااااات________
چاقو رو پیدا نمی کنم
________________________________________
پ ن: اعصاب ندارم
...61...
به آینه که نگاه می کنم
هیچ چیز آشنا نیست
هرچه هست سرد است و شکننده
گویی سراپا ترک برداشته ام
چشم هایم خشک خشک است
دیگر درخشان نیست
می ترسم ... باید چشم هایم را ببندم
نه..............
باید کمی گریه کنم
قامت خودباوری بپوشم
برایم تنگ شده مثل تمام آنچه که در گذشته آزادانه داشتم
1.2.3
صدایم مصمم نیست
باید تکرار کنم....
حتی باید آواز بخوانم
بارها به لحظه های خود خیانت کرده ام
دیگر کافی است. دست کم تا مدتی کافی است
باید بیشتر آب بنوشم
لیوان را محکم تر در دست بگیرم
گویی قلبم سال هاست یخ زده است
باید قدم بزنم
بروم، بروم، بروم
چه خوب
هنوز نفس دارم
هنوز نفس می کشم
پس هستم..... وجود دارم
باید اندامم متناسب باشد
متناسب با فکرم ، روحم ، احساسم
باید حرکت کنم.... تحجر در شان من نیست
باید کمی گریه کنم...
تمرین می کنم.... 1.2.3
اشک هایم سرازیر شدند
من توانستم
از پشت زلالی اشک هایی که با پنجره چشمانم آشتی کردند
به آینه لبخند می زنم
دیدی آینه؟ من آشتی شان دادم
اشک می ریزم
نفس عمیق می کشم
سرم باید بالا باشد
اکنون صدایم به اندازه ی کافی مصمم است
حال چشمانم باز باز است و درخشان
با صلایت و زیبا به آینه نگاه می کنم
با صدای بلند می گویم
دیگر گذشته ای وجود ندارد
دیگر گذشته ای وجود ندارد
لبخند می زنم
من باز زیبا شدم
زلال
آرام
پ ن : پست قبلی رو گذاشتم تا اگه هیچ جوری لبخند رو لباتون نیومد بخونیدش.... مسخره تر از این دیگه نمی شه حرف زد
...60...
اگر سوالی در مورد مبحث ظهور و خداوندی خدا دارین کافی است متن زیر رو بخونید
اسفندیار مشایی در مراسم تودیع و معارفه وزیر علوم اظهارات تازه ای در باره خدا و امام زمان مطرح کرد.
به گزارش مهر اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، گفت: نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است.
مشاور رئیس جمهور ، در بخش دیگری از سخنانش در تاکید مجدد بر علم ، گفت: امام عصر (عج) پیامبر نیست که کسی از او معجزه بطلبد. قبول. اما اگر کسی امروز بیاید برای ایفای ماموریت تاریخی خود که هزار و چند صد سال از بروز و ظهور او گذشته است ، آیا بشریت از او سند و مدرکی نخواهد خواست؟! حتما خواهد خواست. فکر کرده ام که اگر امام عصر امروز، فردا، 10 سال دیگر، صد سال دیگر یا ... بیاید آیا بشریت از او حجت طلب نخواهد کرد؟ بعید است که طلب نکند. اما آن حجت چیست؟ فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر بشریت از او حجتی طلب کند، دانش طلب خواهد کرد.
وی در ادامه گفت: بشر برای اثبات حجیت و سندیت نسبت به ادعای امام عصر (عج)از او دانش طلب خواهد کرد. دانش 27 واحد است. دو واحد تا زمان او است. معادله رشد دانش هم اهل ریاضیات می دانند که خطی نیست و دانش هر چه هست مربوط به اواخر است یعنی فقط کافی است آن حضرت یک واحد علم را عرضه کند که آن یک واحد علم به هیچ وجه قابل مقایسه با تمام ظرفیتهای علمی تاریخ بشریت نیست.
پ ن : سپاس گزار آقای مشایی خندیدم... اون یک ذره شبهه ای هم که داشتم شما برطرف کردین
پ ن : خدایا حواست هست؟؟؟ می بینی چی دارن می گن؟ تازه امثال من رو بی دین و ایمان خطاب می کنن
پ ن : ای خدا می دونم که خیالت راحته که ما رو با شعور آفریدی اما نمی دونم چرا اینها ما رو مثل خودشون فرض می کنن.... بسه به خدا بسه جفنگیات
...59...
آرام بگیر دخترم
تو در زهدان مادر آرام بگیر
می دانم صدای پدر را که شنیدی ترسیدی
دلت شکست از بی مهری دنیایی که بی صبرانه در انتظار دیدنش بودی
اما هیچ می دانی؟ تو با بوسه ی پدر به آغوش من آمدی؟
پدر مهربان است
غم نخور .... خود را به دیوار این دل نکوب
که تنها درد مادر را افزون می کنی
می دانم که می دانی
امروز پدر گفت کسی در این دنیا آمدنت را شادمانی نخواهد کرد
اما من شادم از داشتن تو ....
به اندازه ی تمام این دنیای بزرگ که تو ندیدی اش
دختر رازدار مادر است
پس راز مرا در دل نگاه دار
من برای داشتن تو با کروموزم های مهربانی که در بدنم خانه دارند
تبانی کردم
از آنها خواستم تا به میل پدر در آغوش هم جای نگیرند
تا من دختری به زیبایی تو داشته باشم
می خندی؟ دختر زیبای من
همیشه بخند
اینها را در کتاب خوانده ام
امشب به پدر هم خواهم گفت که
گناه از من نیست .... گناه از تو هم نیست
اصلا گناهی نیست .... تمام مهر است و عشق
آفرین طفلکم .... آرام باش
تو زیبایی و روزی آنقدر زیبا می شوی که نه تنها پدر ، همه ی مردان دوستت خواهند داشت
تو هم عاشق می شوی و با بوسه ای باردار
من می دانم
آن روز همسرت تو را به جرم همخوابگی کروموزوم هایش متهم نخواهد کرد
و سربلند شیر مردی را مادر می شوی که آمدنش را جشن خواهند گرفت
مگر اینکه تو هم مثل مادر تبانی کنی....
آتش پاره ی قشنگ من
صبور باش دخترم که صبر موهبتی است الهی برای زنان و مادران
به آواز مادر خوب گوش کن
دیری نمی پاید که روزی تو این آواز را بر اندام برجسته ات زمزمه خواهی کرد
پ ن : روزانه نزديک به 7هزار جنين دختر در هند به دليل اين که مردم بر اساس باورهاي سنتي، فرزند پسر را به دختر ترجيح مي دهند، سقط مي شوند.
به گزارش ايسنا تازه ترين گزارش صندوق کودکان سازمان ملل (يونيسف)حاکيست هند يکي از معدود کشورهاي جهان است که هنوز در آن نسبت به جنسيت فرزندان، تعصبات و تبعيضات سنتي وجود دارد و مردم هند فرزند پسر را به دختر ترجيح مي دهند. در اين کشور روزانه 7 هزار جنين دختر قبل از رسيدن به موعد تولد، به دليل تبعيضات جنسيتي سقط مي شوند؛ از سوي ديگر مطالعات منتشر شده در مجله پزشکي انگليسي «لانست» حاکي از آن است که طي 20 سال گذشته 10ميليون کودک در هند سقط شده اند، اما کارشناسان هندي اعلام کردند که رقم اصلي بيش از 5 ميليون جنين دختر نبوده است
که البته متاسفانه در کشور ما آنهم با سابقه ی چند هزار ساله ی فرهنگی که ادعایش بیش از هر چیز دیگر به چشم می خورد هنوز از این قبیل داستانها ی تبعیض جنسی حتی در میان افراد تحصیل کرده جامعه به چشم می خورد
...58...
نگاهی انسانی به نقش زنان و در سینما و تلویزیون ایران به ویژه در سال های اخیر
چرا راه دور برویم؟ بیاییم دقیق تر به سریال محبوب و غم انگیز عبور از پاییز نگاه کنیم که این روزها مورد توجه همگان قرار گرفته
سریالی که بیننده بدون آنکه متوجه واقعیت تلخ حاکم بر جامعه باشه با خواسته ی نویسنده و کارگردان سریال همراه شده و سر تاسف و دلسوزی تکان می دهد برای خانواده ای سرد و بی عاطفه که از شدت فوران اسکناس و دلار به نابودی کشیده شده اند.
دل می سوزاند برای لعیای تنها و مظلوم که پدری ثروتمند و بی عاطفه و نامزدی ناتوان و بی تجربه دارد
عصباتی می شود از پوران ساده لوح و سبکسر که مطیع رفتار پول پرستانه ی همسر است
سر تاسف تکان می دهد برای توران سرد و سنگدلی که همسر ایده آل و پزشک خود را تنها به جرم ناباروری طرد می کند
همدرد می شود با فرانک تحصیل کرده ای که برای رهایی از برادر فاسد خود مجبور است تن به ازدواج با مردی تلخ و مستبد شود و سیلی بخورد
و نگاه می کند به مادری علیل و ناتوان که فقط نگاه می کند به این همه دنیای پرزور مردانه و سکوت می کند
بگذریم از زن سودجوی پارک و زن بداخلاق وتنهای صاحبخانه و .......................
من می گویم شما درست می گویید..... اصلا پول چرک کف دست است و در این مرز و بوم به جز عده ای از ما بهتران اگر به ثروتی دست پیدا کنند یقین فساد کرده اند و مالشان حرام است و دودمانشان بر باد
می خواهم کمی قوانین حاکم بر جامعه را بررسی کنم
اگر طبق قانون اسلام دختر جزئی از اموال پدر محسوب نمی شد و عقد و ازدواج دختر تنها با اجازه ی پدر ممکن نبود؟ آیا داستان به اینجا کشیده می شد که لعیای باهوش و مهربان قصه ی شما همچون عروسکی بی شعور نتواند برای زندگی خود تصمیم بگیرد؟
اگر قانون جمهوری اسلامی ایران به زنان تنها اجازه ی اقامت در هتل یا مسافرخانه ای را می داد؟ آیا خنده دار نبود داستان به گونه ای نوشته می شد که دوشیزه ای تحصیل کرده آواره و سرگردان در خیابان های شهر خود پرسه زند؟
آیا اگر بازهم به قانون تکیه نداشتیم که دختر از اموال تام الا ختیار پدر است آیا این دختر دلشکسته حق نداشت از پدر بی رحم خود به جرم تهدید و ضرب و شتم شکایت کند؟
اصلا کدام نویسنده می توانست اینگور بی رحمانه زن را به صحنه ی ترحم در خانواده بکشاند؟
خلاصه می کنم و علت یابی سایر بلایایی را که در این مجموعه به زن نسبت داده اند را می سپارم به خود شما ........
حق طلاق . حق حضانت و هزاران حق ناحق شده که به وضوح در این سریال دیده می شود و ما از لمس شان عاجزیم.
آیا این همان استفاده ی ابزاری از زنان نیست؟؟؟
در فیلم فارسی های قبل از انقلاب زنان ایرانی با دامن های کوتاه و چین دار در کاباره ها کتک خورده و به انواع مختلف تخریب شخصیتی می شدند. در سینما و تلویزیون پس از انقلاب نیز زنان موجودات ضعیف و حقیری هستند که زیر یوغ پدر ، برادر و همسرانشان به سر برده و شخصیت شان را چنان خوار و بی محتوی نشان می دهید که دیگر جایی برای سربلند کردن ما نمی ماند.
البته نباید نادیده گرفت مجموعه های تلویزیونی چون رستگاران را که با یک نگاه سطحی می توان فهمید اگر زن ایرانی سر تا سیاه بپوشد و در کیسه ای سیاه پیچیده شده باشد یقین می تواند اسطوره ی مقاومت باشد
آقایون نویسنده.....
روی صحبتم با شماست....
بیایید به حرمت قلم هاتان حرمت زن را نگاه دارید.
به حرمت کاغذهاتان صفحه ی سفید روح زنان این مرز و بوم را به بازی نگیرید.
قدرت مردانه ی شما به لطف قانون بی قانون این مملکت به همه ی ما ثابت شده است
بیایید فرهنگ احترام به زن را جایگزین آسیب و تخریب زنان کنیم
بیایید به زنان ایران ... تمام زنان ایران... از هر جنس و قشر محترم ارزش و همیت هدیه کنیم.
ما زنان موجوداتی ضعیف ، شکننده و کتک خور نیستیم اگر حمایت شویم.
زنان ضعیف و درمانده ای که شما هنرمندانه به تصویر کشیده و به خورد جامعه می دهید
هرگز نمی توانند شیرمردانی چون شما را به این سرزمین هدیه کنند.
پس به حرمت مادران ایران
دستهاتان را دست کم در نوشته ها و فیلم هاتان از سر و صورت ما کوتاه کنید.
که برای به گریه در آوردن این مردم
راه بسیار است و آسان
...56...
امروز احمدی نژاد در مجلس اعتراف کرد
من در مناظره ها همه ی خودم رو گذاشتم بیرون
خدایا من چجوری شکرت کنم که همچین صحنه ی سکسی رو ندیدم
وگرنه اون دنیا این آقا می خواست جواب گناه منو بده؟
جمهوری اسلامی چه جای این جلف بازیاست آخه؟؟؟
...55...
مداد تراشه تیز روزگار
سال ها ست بی بهانه عمرمان را می تراشد
بی هدف تراشه میریزد
تراشه هایمان زمین را هی کثیف تر می کند
تراشه
تراشه
تراشه
بتراش روزگار بیچاره
آخر این بازی اما
به پاک کن می رسی
و ما
پاک می شویم ........ انگار که هیچ نبودیم
تمام.........
پ ن : من سراپا زخمم تو هیییییی نمک بپاش
اشتراک در:
نظرات (Atom)


















